آن زن، خودِ زِ ن ‌ د ‌ گ ‌ ی بود.

زنـی،
تنها در آغوشِ تاریکی؛
چشمانش ــ بسته،
امّا حسرتِ زندگی
در سکوتِ نگاهش موج می‌زند.

ناگفته‌ها
بر لب‌هایِ نیم‌بازش،
مثلِ برگ‌هایِ پاییزی
یخ‌زده‌انـد...

و موهایِ سپیدش ــ
هر تار،
قصیده‌ای‌ست از رنجِ روزگار؛
شاهکاری
که چون کاغذیِ سفید،
خاموش و پُر از ناگفته‌ها ماند.

اینجـا،
زنـی خفتـه است؛
خسته از تکرارِ روزهایِ خاکستری،
از سکوتِ بی‌پایانِ دیوارها،

و از نسیم‌هایِ سردی
که حتّی
پروانه‌ای برایش نماند...
و هیچ‌کس نفهمید،
آن زن،
خودِ زِ ن ‌ د ‌ گ ‌ ی بود.


طیبه ایرانیان

میشود بر روی غم ها خط کشید

میشود بر روی غم ها خط کشید
میشود با شاپرک ها پر کشید

در چمنزاری پر از گلهای شاد
در پی پروانه ای زیبا دوید

پچ پچی در گوش های قاصدک
باز هم نجوای رویای جدید

میشود گاهی برای دیگران
از درخت مهربانی میوه چید

بر لبان کودک نقاشیت
باز هم لبخند زیبایی کشید

میشود آهنگ شاد زندگی
از لب گنجشک ها هر دم شنید

می‌شود تاریکی شب را شکست
با چراغ جادوی عشق وامید

در زمان نا امیدی و شکست
نیمه ی خالی لیوان را ندید

در درونت کودکی خوابیده است
میشود پایش به بیداری کشید

مثل او بی کینه،شاد و مهربان
زندگی در چشم‌ او باید بدید


زهرا فریدونی

نه به آن چشم تر پنهانی

نه به آن چشم تر پنهانی
نه به این تیغ که بر دل رانی
نه به آن گوشه‌ی خلوت تا صبح
نه به این تیره شب ویرانی

گرچه تلخ است زبانت اما
من تو را با دل و جان می‌خواهم
هر چه دورم بکنی می مانم
من تو را در دو جهان می خواهم

من تو را با دل و جان می خواهم
با همین زخم زبان می خواهم
با همین داغ که بر دل مانده
با دلی در خفقان میخواهم


طعم آن لحظه که در دل دارم
طعم آن شب که تو را بوسیدم
جان من شد تو و آن چشمانت
طعم آن بوسه که با جان چیدم

من تو را با دل و جان می خواهم
با همین زخم زبان می خواهم
با همین داغ که بر دل مانده
با دلم از دل و جان می خواهم


زهره بلقان ابادی

کمی بیدار بمان با من

کمی بیدار بمان با من
تا کمی دردِ دل کنیم با هم

غمی باشد منم هستم رفیق
از احوالت بگو تا من بخوانم ز دردت رفیق

کجا بوده آسمانت را بارانی
چطور شب‌هایت را گذراندی به تنهایی رفیق

بر نگاه ات بغض خستگی دارد
بسانِ رنج هایت کیست مرهم رفیق

تو را خورشیدِ وجودت گرفتگی دارد
بحالِ زخم هایت چیست مرهم رفیق

ما راه های نرفته زیادی داریم
هر چند که روز و شب‌های زیادی دادیم

ما تلخی و شیرینی های زیادی داریم
هر چند که روزگار را تاوانِ زیادی دادیم

دلی که میانِ آشفتگی ها رها کرده ما را
جای خالی اش رنج نشسته سینه ها را

چشمانی که خشک کرده دریاها را
جای اشک خون می‌چکد خاکِ زیر پا را

رفیق
حرف های تو عمری حرف‌های ماست
زندگانی را انگار بن بست های ماست

غربت را درونِ خود یافتن
غریبگی کردن با دنیا را عادت‌های ماست


محمدعلی ایرانمنش

سکوت، دروازه‌ای‌ست

سکوت، دروازه‌ای‌ست
به دنیای ناتمام دل‌هایی که
هیچ وقت به زبان نمی‌آید.

سیدحسن نبی پور

چرا رفتی، که بعد از تو، دلم در حسرت دیدار است؟

چرا رفتی، که بعد از تو، دلم در حسرت دیدار است؟
جهان بی‌تو غمی بی‌پای، درون سینه تبدار است

به هر سو از غمت رفتم، نشانی جز سکوتی سرد
نماند از عشق در قلبم، جز آهی که گهربار است

خیالت هر شبم را برد به دنیایی که بی‌رنگ است
که بعد از تو، شبی بی‌نور، غروبی تلخ و خون‌بار است


بیا ای یار دیرینم، که قلبم بی‌تو بی‌تاب است
که جای خنده‌ات اکنون، سرابی خفته بر خار است

ببین داغی که بر دل ماند، ز آتش‌های بی‌پایان
که این شعله، بدون تو، همیشه در دل زار است

ابوفاضل اکبری

چون باد، سبک‌ خیز و ز هر بند رها شو

چون باد، سبک‌ خیز و ز هر بند رها شو
با موج، سفر کن، و شب و روز فنا شو

هر نور که تابید ز خورشید درخشان
در آینه‌ی صبح، ز غم‌ها جدا شو

دریا بنماند به جهان، جز نفس موج
در پیچ و خمش غرق، در آغوش دعا شو

خورشید چو بیند که تو پنهان شدی از نور
با اشک فرو ریز و به آیینه وفا شو

از خویش و ز بیگانه نپرسیم که هستیم
در کوی خداوند به امید دوا شو

محمدرضا گلی احمدگورابی

گاهی دلم از خودم می‌گیره،

گاهی
دلم از خودم می‌گیره،
وقتی
برای کسی وقت می‌ذارم
که حتی حوصله‌ی نگاهمو نداره،
و اون کسی که دوستم داشت…
رفت،
نه به‌خاطر بدیش،
به‌خاطر خوبیِ بی‌صداش.

دلم رفت
سمت کسی
که نبود،
که نخوند،
که نخواست.
و جا گذاشتم کسی رو
که با نگاش،
تمامِ نداشتن‌هامو می‌فهمید.

بعضی وقتا
آدم
دنبال عشق نمی‌گرده…
دنبال زخمی می‌گرده
که
اونو باور کنه.

من
اشتباه نکردم که دوست داشتم،
فقط
خودمو
جا گذاشتم.


هامون حافظی