گر که ماشینت بشوری روز بعد بارون میاد
تو هوای صاف و بی ابر باز کمی بارون میاد
گر که برق اندازیش خودروی خود را مثل برق
بی صدا و رعد و برق باز هم کمی بارون میاد
گر که در خشکسال بشوری خودروِ خود را تمیز
چله تابستون تو گرما نصف شب بارون میاد
آنقدر باران نمیباره ، بشوید خودرو ام
قدر آنکه گل بمالد روی آن بارون میاد
آن به باران هم نماز و هم دعا کردش بپا
این فقط ماشین بشوره بی دعا بارون میاد
لوله آب دولت کشید از بندر و از چابهار
پول بدن ماشین بشورم صبر کنن بارون میاد
در اروپا صبح و شب بارون میباره العَجَب
فکر کنم ماشین میشورن صبح به شب بارون میاد
منصور رنجبر
بید زده است درخت بیدم را؛
مهمان ناخوانده، هم اسم.
از جنون تا مجنون
تنها یک حرف فاصله.
از بید مجنون
ماند تنها یک خاطره؛
گشته میزبان،
مهمان ناخوانده
شد جنون،
یک رسم وامانده.
نادیا دادفر
سرزمینی سبز و یک صبح فرح انگیخته
با هزاران گوهرو یاقوت و زر آمیخته
سرزمینی مردمانش باصفاو سخت کوش
بی ریا و ساده و دانا و هم فرهیخته
آسمانی صاف و خالی از همه غم ها و درد
پاک یزدان برزمینش یاسمن ها ریخته
آسیابان گندمش را آسیا کردو سپس
آردها را بیخته بعدش الک آویخته
آرزومندم که از آن تو گردد نازنین
سرزمینی سبز و یک صبح فرح انگیخته
زهرا روحی فر
عِنان از دَست دَر رَفت و دِل بی تاب را
سَرکِشان سویِ دَرِ خانه یِ یار ارباب را
لَعلِ سُرخِ لبِ مستش را چو من پیدا کنم
خونِ اَشکَم گَر چِکَد دریا کُند مُرداب را
حامی قهرمانی
بیـــــا بـــــا مهربـــــانی ســـــرکن ای دوســـــت
کـــه بـــا مهـــرت جهـــان نیکـــوی نیکوســـت
بیــــــا بـــــا خنــــــده هــــــای شــــــادمانه
جهـــان را شـــاد کـــن ای دوســـت ای دوســـت
عطــــایی چــــون محبــــت در جهــــان نیســــت
محبـــــت مغـــــز باشــــد مـــــابقی پوســـــت
بیـــــا خـــــوبی بـــــه غیـــــر و آشـــــنا کـــــن
جهــان در کــام هــرکس خــوب و خــوشخوســت
ببخشـــــا تـــــا ببخشـــــد بـــــر تـــــو دنیــــا
کــه بخشـــشهـــای دنیـــا از همـــه سوســـت
نکـــــردی خیـــــر خیـــــری هـــــم نبینـــــی
خوشــــی آخــــر نبینــــد هرکــــه بدخوســــت
مگــــو حــــرف بــــدی پشــــت ســــر کــــس
تـــــو را یـــــک روز بـــــا اوی رودر روســـــت»
چــه خــوش باشــد کــه ایــن یــک روزه ی عمــر
کنــــار دوســــتان خــــوش باشــــی ای دوســــت
بـــرو خـــوش بـــاش دنیـــا شـــد بـــه کامـــت
جهــــان را دلبــــری باشــــد کــــه دلجوســــت
یحیی رشیدی
باد صبا گهوارۀگل را تکان داد
خار و پلیدی را از اطراف چمن راند
بلبل نشسته روی چوب گاهواره
باسوز دل لالاییۀ جانسوز را خواند
آهسته چشمه آمد و با دلفریبی
خود را به دور ساقۀ گل باز پیچاند
از یک طرف پروانه، سنجاقک دگر سو
خورشید نورش را به روی غنچه تاباند
گل از صدای غوکهابیدارشداشکی چکانید
باد صبا او را تکانش داد و خواباند
زهرا روحی فر
باد، خوابِ خاموش درختان را
با دستهای سنگینش
بهم میریزد.
تو کجایی؟
پرسهزن در کوچههای درهمشدهی خاطره،
همانجا که عشق
مثل تکهای سفال شکسته
زیر پای عابران، گم شده است.
من از زخمهای ناپیدای جهان،
از تنگنای دلهای عبوس
سخن میگویم.
و کلمات،
چون باران روی شیشهی چشمهایت
میریزند.
این شعر هم صدای سکوت است،
هم فریاد بیاثر بر دیوارها.
رازی که در واژهها گم شده،
و در شب،
دوباره زاده میشود.
محمدرضا گلی احمدگورابی
درخیالات خام خود نیز نمی پنداشتم
که روزگار بتواند از من این من اینگونه ام را بسازد
عقل هم حیران این باد است و
احساس نیز مغلوب همین تاریکی
بادی که قایق کاغدی ام را هرگز به انتهای رودخانه نخواهد رساند
وتاریکی که تنها جرعه نور خاموشی اش تکرار این بازی شطرنج بی سرباز است!
سنا امیدی