دریا مزن به ساحل
دستان چون خزانت
شاید که ردِّ پایی
ازعشق خفته باشد
بارانی ام که گفتم
این رمزِ خیسِ عشّاق
یک نقطه میگذارم
پایانِ گفته باشد .
مریم عادلی
ازین اندوه پر تکرار
ازین آشفته ی غم دار
گریزانم
پراز شعر نوام اما
ازین اشعار طوطی وار
گریزانم
چرا فال خوشی هرگز نمی بینم
ته فنجان صبرم هر شب و هربار
نمیدانم
چه شد آن دانه های سبز ابریشم
چرا مشغول رویا بافی ام انگار
نمیدانم
تمام قصه هایم ختم شد اما
نه مجنون تر کسی دیدم نه لیلی وار
پریشانم
به لبهایم رسیده جان پر دردم
چه شد آن شاعر سرشار
حیرانم
نمیدانم.
مطهره احمدی
خیلیها گفتن
خوش به حالت...
مینویسی،
شعر میگی،
شناخته شده ای ...
و من فقط نگاهشون کردم،
بیحرف...
بیلبخند...
و پرسیدم:
تا حالا شده
شعری بخونی
که بغضت بگیره؟
قطره اشکی
بیاجازه بیاد پایین...
اما چند ثانیه بعد،
با پست بعدی،
یادت بره چی حس کردی؟
نمیدونی...
نمیدونی اون که نوشته،
از کجاها گذشته...
چطور
هر واژه رو
با رنج بریده
و به کاغذ دوخته ...
دردهایی هست
که نه گفتنیان
نه شنیدنی...
نه حتی
برای خودِ آدم،
قابل فهم.
مینویسم...
نه برای دیده شدن،
نه برای تأیید...
مینویسم
تا فراموش نکنم
که هنوز
زندهام.
لیلا مقدس
ایستاده ام در غبار
آنگاه که ذرات ملموس شن های شور
بر صورت کبودم سیلی میزند
و غباری غلیظ
که شیشه های عینک ام را مکدر میکند
و قدم های بیهوده
که هر روز این راه تکراری را
تا درخت بید مجنون
طی میکند
اما
این راه بی سر انجام
مقصد آشنای هر روز من است
ایستاده ام
کنار همان درخت
که شاید
آخرین بازمانده ی خیال خام من باشد.
فرشید فاضلی فارسانی
گر نمیدانی دلم امروز در تسخیر کیست
این فروپاشی بگو از ضربت شمشیر کیست؟
من نمیگویم چرا دنیای من خاکستریست
چون نمیدانم که بختم آهِ دامنگیرِ کیست
گر تو را راحت نهاده آهِ خونینسینهام
ای فلک با من بگو، آهم گریبانگیر کیست؟
هر شبت در خواب میگویم به شیون که نرو
باز میپرسم چرا؟ با من بگو، تقصیر کیست؟
باز هم میبینمت در خواب و بیداری، ولی
من نمیدانم که حالا قلب تو درگیر کیست
قصه را از اولش یک بار دیگر خواندهام
ناخودآگاهم نمیدانم چنین پیگیر کیست
گفتی آزادی ما در دوری از یکدیگر است
ای که آزادی، بگو، این قلب در زنجیر کیست؟
دردِ من گمگشتگی در عالم روز و شب است
من نمیدانم که در آیینهها تصویر کیست
زینب نوائیان
به کجا بَرَم دلی را که اسیرتوست یارا
به سرم نبود سودا که دلت چو سنگ خارا
نتوان که دست کشیدن ز شمایل نکویت
وَگرم به تیغ اَبرو ببُری تو نای مارا
سر زلف به باد دادی که دهی به باد مارا
مگرم خداببخشد شبی ازتو این جفارا
چو مصورست دوچشمت به میان بوم چشمم
ز هلال ماه اَبروت همی دیده ام خدا را
کُنی گر جفا تو پیشه وگرم وفانمایی
ز میان پاکبازان نَبرم ز سر وفا را
به خرابه ی دل من چو بخواند بوف کوری
بفدای ناز شستت بنواز خوش نوا را
همه شب نشسته ام من به کنار عزلت خویش
که شبی به دست راءفت بنوازی این گدا را
عجبم ز غربت دل که به پای تو دوان ست
تو به گوش دل نخواندی نکنی بمن مدارا
به دوچشم خونفشانم که شبی ز در درآیی
به شمیم مست رویت گل ببیزی این هوا را
اگرم ز باده مستی وگرم ز هُرم آغوش
تو بیا و منتی نِه تو بِگرد این قضا را
رضافرازمند
کاش یک شب دانه میکردم
دلم را چون اناری
تا ببینی سرخِ سرخم را
در نگاهت، بیقراری
در سکوتی نمزده از بغض
در فروبستِ شبانگاه
با زبانِ بیزبانیها
با تنی بیعطر و بیراه
مینشیند اشکِ روشنفکر
روی گونههای خاموش
کاش یک شب، کاش امشب را
تو بدانی، من نمیرم...
غلامرضاخضری
آمدی، امّا خرابهست آن تنِ بیسرپناه
سقف، بر من ریخت، دیوار و درم را باد برد
ماندهام با ردّ زخمِ سالهایی بیصدا
مرهمم را درد بُرده، باورم را باد برد
من درختی خشکلب در گورِ بیباران شدم
سایهام را خواب دیدم، ریشهام را باد برد
کوچهها را دوره کردم با گلویی پُر ز خاک
نغمهام خاموش شد، همسفرم را باد برد
ایستادم، بغض در مشت و دلم در انتظار
صبر ماند اما تنِ منتظرم را باد برد
باد را نفرین نکن، تقصیر او هم که نیست
دستهای تو که رفت، امنیتم را باد برد
پُشت لبخندم، عزایی مانده پنهان در سکوت
سالها ست غمگینم، شادی ام را باد برد
زندگی بیعشق، مردن زیر سقفی بیستون
در غمِ بودن، طنابِ معبرم را باد برد
هرچه کردم، باز خود را از خودم بیرون شدم
آینه تاریک شد، چشم ترم را باد برد
آمدی امّا چه دیر، در من هیچ کسی نماند
او که میسوزید در من، پیکرم را باد برد
ماندهام در منبری خاموش، بدون آیهای
دینِ من، عشق تو بود و محرابم ، باد برد
پیش از آنکه برفروزم شعلهای در استخوان
آتش از بالا فرو ریخت، سرم را باد برد
من که شدم مسافری در موج باد
جز عشق تو ، تمام این تنم را باد برد
حسن هزاریان