کودتا چی شود دل تا که بیدلبر شود
فعل هرگاه از زمان افتد، فقط مصدر شود
باز استعمار چشمت مالیاتی وضع کرد
نرخ ارز با هر نگاهت باز بالاتر شود
اعتراضت در زن، یک بایگانی ثبت شد
یک دبیرخانه غزل از شعرها پرپر شود
شاعری از قطب میخواهم بگوید حال من
حال من ای کاش با احوال او ضربدر شود
پای من سیگارهایم تا به آخر سوخت بعد
شمع هم در پای پروانه شب آخر شود
من که مینویسم، ستاره کار شبهای من است
ورنه هر مستی تواند راوی ساغر شود
از آنارشیست لبانت تا رژه بر قلبها
رد خونت روی پیراهن برایم شر شود
مست میخواهی دو چشم باد پیمای مرا
کار شیراز و شراب حافظ و خلر شود
والی گیلان و مازند شعر میخواهد چکار؟
یک خزر پر از غزل خود عاشق بتگر شود
خدایار قلیزاده
میرسم به تو
تویی که نیستی، اما
در تمام من رخنه کردهای
شاید خیال باشی
شاید دروغی لطیف از جنس رؤیا
اما برای من
تمامِ هست،
از نیستیِ تو
قد کشیده است
تو را زندگی نکردهام
اما در هر تپش،
در هر سکوت،
در هر ترکِ روح
به تو برخوردهام
مثل سایهای
که آفتاب را بلد نیست فراموش کند
تو نیستی،
اما من،
از تو پُرم
مهناز عبدی
مدتی گشته دلم بند کسانی حالش
مدتی بی خبرم از همه ی احوالش
وقت دلتنگ شدن، می کند او اصراری
تا که با جان بروم سمت همان اجبارش
مدتی گشته دلم از پی صوفی راهی
حکم کارش سرِ بر بی خبری می دارم
مدتی کرده دلم سخت هوا باران را
وقت خوبی که شود در گذری می بارم
مدتی گشته دلم واله و شیدا بی تو
من دلم منتظر از هر خبرت می خواهم؟
چاره کردم نظر از بد نظران یک راهی
راه بی راهه روم؟ هم نظری با آهم؟
ماهان خلیلی
باور عشقم به تو،برهمه حیران بود
آنقدرکه مرا دیوانه خطاب کردند
نمی دانستند،مبتلایت شدم
معنای این ابتلا را پرسیدند
گفتم،روزی که خاک مرا به زیرش کشید صداکنید جانم را
صدای سنگ در دستش برسنگ مزارم
زنده ام خواهدکرد
بهداد علم بیگی
سوی خیال تو هردم می رود یادم
من بمیرم زان دم که روی از یادم
یاد تو از روز نخست در دلم افتاد
آن روز هوای تو از این سرم نیفتاد
صد بار ز بی وفاییت دلم سوخت
صدبار دگر آتش عشق را بیفروخت
از حال من خسته ز جان خبر نداری
ای بی خبر از من مگر تو دل نداری
هم عمر گرفتی هم روح و روانم
وای از تو که آتشی زدی به جانم
خواستم که فراموش کنم یاد عزیزت
زورم نرسیده تو مرو جان عزیزت
رویا جلیل توانا
در انزوای خیالت
به خواب شیرین
دچار می شوم
اما
موج می زند
جای خالی ات
در گوشه ی خیسِ چشم هایم.
#مطهره احمدی
گویمت ای گیتار ساز امروزم
چه غمین ها می زنی به روزم
هر چه گریز تر از او می گریزم
غمش ریشه تر زند به جسمم
آخرش چه و تا چه مجال بمانم
در سکوتی پر از خوف سنگینم
نخواهم هیچ حکمی را به اجبارم
از این واپسین گویم عاجز عاجزم
چون نباشد دگر سویی به چشمانم
نه جرعه طاقتی مانده به این جانم
نه ذوقی دگری بیاید همراه اشعارم
بی حاصلم از نور مهتاب در شبانم
پوران گشولی
اشعارِ ناسروده ی آیینه وار را
بیرون کن از قریحه، مرنجان غبار را
عاری شد امتداد غزل از ضمیر ما
بنگر ضمیرِ مفردِ زخمی چو مار را
جبرِ جدایی است که بیداد می کند
بی شانه دیده گریه ی بی اختیار را
نسلی نوین پس از گذرِ نسلِ سوخته
طی می کند گذارِ پر از انتحار را
کشتند پشت پنجره ما را و نسلِ بعد
خواهد چشید، مردنِ روی جدار را
اینها نشانِ زنده شدن بعدِ مرگ بود؟!
یا می چشد قبیله ی من احتضار را؟!
این باغ اگرچه رنگِ زمستان گرفته است
خواهد بهار و تجربه ی برگ و بار را
ما برگِ آخریم و ز حاکم به حکمِ دل
شاید که عاشقانه بَریم این قمار را
ناصر یوسف نژاد