| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
در قصر دلم جای تو بر شاه ندادم
حتی که خدا را به حرم راه ندادم
دل وسوسه میکرد بگویم تو خدایی
گفتم به یقین، گوش به اکراه ندادم
در سینه ی خود چال نمودم همه ی عمر
اسرار تو را ساده به هر چاه ندادم
خورشید نگاه تو که آتش به تنم ریخت
دل را به نوازشکده ی ماه ندادم
چشمان تو دزدید دل گمشده ام را
من هستی خود را که به دلخواه ندادم
جز شب نشنیده ست کسی راز دلم را
رویای شبم را به سحرگاه ندادم
میخواست جهان گرد غمم را بزداید
جان دادم و اندوه تو ولله ندادم
سرخوش پارسا
هر بار که گم میشوی
در گسترهای که به افق خیره مانده است،
در جنایت کوهها،
که خورشید را به خون میکشند،
در بیکرانگی دریاها،
آنجا که خورشید را در آبها سر میبُرند،
و بدینسان،
مغرب،همیشه خونبار است،
همیشه زخمی،
همیشه در سوگِ نوری که دیگر برنمیخیزد.
"و من، در این غروبِ بیپایان،
نام تو را در باد گم کردهام."
میلاد آریانژاد
آخرین دیدار را به تلخی مرور می کنم
زان بغض فروخورده به سختی عبور می کنم
یادم آید به وقت وداع بس که گریه کردم
چشم خود را ز درد فراغ اینگونه هدیه کردم
کاش بودی و درمان را ز دست تو می دیدم
چه کنم قسمت این بود خود را پریشان دیدم
صدیقه برنده گشتی

یگـر میـان قـــافله، مــــأوا نمیکنی
یادی تو لحظهای، دگـر از مـا نمیکنی
دادِ دلِ ستم کشیدهْ مــا را نمیدهی
مـرهم نمیدهی و مداوا نمیکنی
یادش بخیر، خنده شیـرینِ هر شبت
آخـر چـرا به خنـده، لبــی وا نمی کنی
از بس جفا کشیدهای و زخم خوردهای
میسوزی همچوشمعی ورسوا نمیکنی
از درد دوریت شدهام خسته از خودم
با این دل شکسته مدارا نمیکنی
مرغی اسیر دام و پر و بال بستهام
دیگر، نگاهـی، پُـر ز تمنّـا نمیکنی
سعید صفرزاده
نترس
سرانجام فریاد میزند ناخدا
که جزیره ای پیداست
جزیره ای کوچک
جییره ای سرد
اما امن
نقطه ای در انتهای دریا
که رنج ها را تمام میکند..
تو مهربان باش
بگذار بگویند
ساده است!
فراموش کار است!
زود میبخشد...
سال هاست دیگر کسی در این سرزمین، ساده نیست...
اما تو تغییر نکن!
تو خودت باش ونشان بده
آدمیّت هنوزنفس میکشد...
