باغبانا ز خزان بی خبرت می بینم
خاک عقبی و جهان را به سرت می بینم
.
کویِ اندیشهِ خوشْ باشیِ ایام شدی
من ز ویرانیِ گل در به درت می بینم
.
فکرِ پروردنِ گل را ز سرت رانده ای
فکرِ ویرانیِ خود را به سرت می بینم
.
همه ی عمر در اندیشهِ عیشی و معاش
من بدین کارْ تو را بی بصرت می بینم
.
تو به تزویر و تبه کاریِ خود دلْ بستی
من تو را بی نظر و بی ثمرت می بینم
.
باغبانا تو چرا باغ به ویرانه کنی؟
آخرِ شامِ سیه خونْ جگرت می بینم
.
ناله ی این همه گل های جوان نشنیدی؟
من به پندار، تو را کور و کرت می بینم
.
گُل بچینند و تو از ناله ی گُل بی خبری
من بدین شیوه ی ره چون حَجَرت می بینم
.
دل ز بُستان خودت بسته و مأمور شدی
دیده ی قلب تو را پر شَررت می بینم
.
آخرِ عمرِ تو و قصه ی اعمالِ تو است
من تو را پای به گور و سفرت می بینم
.
علفِ هرز به ویرانه بَرَد دسته ی گل
ترس داری و تو را من پَکَرت می بینم
.
وعده ی صادقِ پروردنِ گل ممکن نیست
من بدین راه، تو را خوشْ نظرت می بینم
.
باغِ ویرانه به آباد شدنْ محتاج است
آتشا، در ره خود تکْ نفرت می بینم
امیرسام نامداری
ای دوام آورده من را پابهپای پیریام
شادی از دست رفته در هوای پیریام
خط رویم دفتر مشق شب لبهای توست
مانده رد بوسههایت لابلای پیریام
من که با تو لذت یک عمر را طی کردهام
خب چه فرقی میکند حالا کجای پیریام
فرش خواهم کرد با لبخند وقت مردنم
جان خود را زیر پایت انتهای پیریام
سر به تعظیم تو پایین بردهام زیرا که هست
شوکتت تنها دلیل انحنای پیریام
پیر خواهم شد خمیده خشک و رنجور و نحیف
تا عصا باشم تو را ، نه تو عصای پیریام
خلوت دنجی و تو چشم تو چندین بار تو
با تو اصلاً نیست ترس از انزوای پیریام
حتم دارم پشت مستی کام میبخشد به من
در شرار چشم تو سیگارهای پیریام
چشم من روزی اگر یارای بینایی نداشت
چشمهای توست قطعا توتیای پیریام
زیر پرتوهای خورشید تو زیباتر شده
برف رویِ کوهِ سر بر ابرسایِ پیریام
آرش دارایی
امشب ای مرغ سحر از من دلخسته بخوان
تو سبکبالی و از، این پرِ بشکسته بخوان
تو پُر از شوری و من طائر بشکسته پَرَم
گو به آواز کنون آن چه بیامد به سرم
برِسان دردِ مرا بر همه ی اهلِ جهان
گو که رفتست ز من حوصله و تاب و توان
گو که این قافله ی عمر شتابان برود
راه گم کرده جوانی، به بیابان برود
باورم نیست که این از نفس افتاده منم
برف پیری به سرم در قفس افتاده منم
آنکه در دشت و دَمَن بود طنینِ نَفَسش
گشته اکنون ، چنین خانه نشینِ نَفَسش
رفته از دست همه، کعبه ی آمال کنون
دردِ عشقست مرا، کرده چنین حال کنون
دزدِ آشفته ی این کوچه ی بن بست منم
چوب خشکیده ی این شعله ی سرمست منم
نخل خشکیده شده باغ و گلستانِ وجود
شکوه ای نیست ولی حقِّ من ای دَهر نبود
اسماعیل پیغمبری کلات
از من به تو عاشقانه گفتن
از تو عاشقانه ای نشنیدن
رد پای عشق چه بی صدا !
در ازدحام پیاده رو ها محو می شود
نچیدم ،نبوییدم ، نبوسیدم
شاخه ی طری ،نفس بارانی، پیشانی برگی
گویی فریاد زمین را از ریشه های کهنسال
و ناله ی صخره را از سرخس های سنگی می شنوم
آه …دیگر دیر شده… خیلی دیر
جلادان دارند با نعش سرو ،دسته تبر می سازند
ستاره های سربی بی آسمان را با خورشید مصنوعی ذوب می کنند
و گوزن طلایی آزاده را با گلوله های نقره ای آذین
در آن گوشه ی خلوت هم
عنکبوتی زال دارد با تارهای باورش قصه می بافد
شاید بتواند امّید پرواز را به دام بیندازد
و من هم خواب تو را میبینم
که داری عاشقانه های نگفته ام را می شنوی
عادل دانشی
منم آن پاخورده فرشی
که رسم زمانه
گرچه نازک و زودرنجم ساخت
اما ثمنم افزود
و رها از بندم ساخت
نادیا دادفر
شبی از خندهات جانم شکفت، آرام نمیخواهم
ز چشمت گر دلی افتاد، دِگر کام نمیخواهم
ز بوی زلف تو هر شب، نسیم آمد به مهمانی
به جز کوثر، نسیمی در دل ایام نمیخواهم
نگاهت را عبادت میکنم هر صبحِ دلسوزی
به غیر از مهرِ چشمانت، من آرامی نمیخواهم
شدی خورشید شبهایم، چراغ خانهام کوثر
به جز تو در کنارم سایهی شامی نمیخواهم
به لبخندت دلم وا شد، غزل از چشم تو جاری
اگر باشی، دگر شعری به الهام هم نمیخواهم
تمام جان من باشی، همین را دوستتر دارم
تو باشی، پادشاهی هم ز دنیا هم نمیخواهم
پویا طبسی
قطرهای گر کج بیفتد، سیلِ ویران میرسد
ذرهای گر بلغزد، کوه از آن جان میرسد
هر سخن، هر گام، هر رفتار، نقشِ زندگیست
سایه گر کج شد ز امروز، خُمِ ایمان میرسد
نان اگر با ظلم بر سفره نشیند بیخدا
خشت بر دیوار، روزی دستِ طوفان میرسد
چشم بستن بر ستم یعنی دروغی با سکوت
عاقبت از این دروغ، آتش به انسان میرسد
بر لبِ نان، نامِ حق باشد، ولی بینورِ دل
لقمه چون آلوده باشد، جهل و نادان میرسد
خندهای در کوچه شاید زخمِ طفلی را ببندد
مِهر گر جاری شود، اشکِ فراوان میرسد
ذره را با دست خود بالا ببر یا بشکنش
هر چه میکاری، همان روزی به دستان میرسد
ابوفاضل اکبری
به آقایی کند پروردگار من خدایی
چنین خالق کجا دارد نشان از بی وفایی
چنانش خلق را آرام جان باشد به تنهایی
که در مقیاس فهم ما نگنجد اینچنین دادار آقایی
به هر وقت و به هر جایی مخاطب باشد دل را
که این مخلوق زیبایش مبادا حس کند احساس تنهایی
دلش نازکتر است از برگ گلها
صفایش بیکران از بحر و دریا
به نیکی ساخته ذاتی به انسان
که آقا باشد این انسان به دوران
خدای میگساران باشد و اما به حکمت
کند انگور را شیرین به خصلت
که هر نیکوخصالی می خورد از دست ساقی
بجوشد اندرونش چشمه سار مهرباقی
چنانش مهرورزد دیگران را
به بار آرد ثمر، مهرآوران را
به حکمت داده نعمت، خلق دوران را
مبادا میوه ی کالی رسد محبوب جانان را
گاه باید در حرای دل نشست
لات و عزای هوس را سرشکسته
موجم و در بحر او منزل کنم
صید مروارید خود حاصل کنم
چشم اهل دل اگر مردم شوی
نیک، بینی این جهان و آن شوی.
محمد رضا الهی