نمی شد باورم هر گز تو بی مهرو وفا بااشی

نمی شد باورم هر گز تو بی مهرو وفا بااشی
چنان زیبا رخان جانا تو هم صاحب جفا باشی

سپردم بر تو دل چون فکر کردم با صفا هستی
ندانستم که این اندازه باید بی صفا باشی

از آن رخسار معصومانه ات خوردم فریبت را
چو من پنداشتم باید ز نیرنگی جدا باشی


ترا در بینِ زیبایان پسندیدم ندانستم
تو هم باید چنین عاری ز هر لطف و عطا باشی

گرفتارت شدم با صد ، اُمید امّا نفهمیدم
که در دنیا چنین باید بلا بر جانِ ما باشید

ازآن لطفی که می کردی چه دانستم توهم جانا
به ظاهر مهربان امّا به باطن پُر جفا باشی

به دل گفتم به هرعهدی که می بندی وفاداری
چه دانستم تو هم باید چنین سر در هوا باشی

چه آسان با (خزان)عهدی نمودی زودبشکستی
نمی دانم ز هر شرطی چرا باید رها باشی

علی اصغر تقی پور تمیجانی

بنوش از عصاره ی جاری در تنم

بنوش از عصاره ی جاری در تنم
شاید مثل  خودت
از پیله ی صبرم
پر بکشم
به مقصدی آرام
آنجاکه جهانش
بوی صلح و آشتی می دهد.


#مطهره احمدی

لرزه بر جان شفق یاد نگاهت چه قشنگ

لرزه بر جان شفق یاد نگاهت چه قشنگ
چه بِروز دل بی تاب صدایت چه قشنگ
یک‌نفس واژه خودش حرف فراوان دارد
به دل شعر جنون کرده سِرایت چه قشنگ
لیره و اشرفی و سکه کجا می دانند
قدر الماس،خدا کرده خدایت چه قشنگ
یاد آن روز که پَهباد دلم قفل نمود
سمت رادار نگاه تو، هدایت چه قشنگ
حمل بر بی ادبی نیست اگر گویم که
بغلت امن و امانست و ولایت چه قشنگ
مشکل از چیست؟ به جرم نگه، متهمم
این گنه پاکترین جرم و جنایت چه قشنگ
دل من تا به جنون تشنه دیدار شده
راویش لیلی و اشعار ، حکایت چه قشنگ
یاد چشمان تو بر قلب غزل می رقصد
مثنوی گفته غزل گاه برایت چه قشنگ


حسین گودرزی

روزگار

روزگار

جوهرم عشق و قلم روح من است

دل   پر  از  فریاد  اندوه  من  است

 چشم من خون است ازاین روزگار


تیشه ام صبرو زمان کوه من  است.

#مطهره احمدی

باهمه رنج و عذابی که در این دنیا هست

باهمه رنج و عذابی که در این دنیا هست

نقش غمهای جهان هم همه جا پیدا هست


عشق! با تو چه خیالی! تو که باشی با ما

محفل شوق و طرب در دل ما برپا هست


با تو تا منزل مقصود رهی نیست دگر

خودِ مقصود تویی، قصدی اگر ما را هست


هرکسی رو به تو آرد بد و خوبش نکنی

لطف تو شامل حال همه ی دنیا هست


هان ! پراکنده و هر جای مباش ای دل من

با یکی هرچه بخواهی همگی یکجا هست


شور شوقی من و ،صد حسن دل افروز توراست

چه بخواهم زجهان تاکه مرا اینها هست


دیده بینا شده از دیدن این حسن وجما ل

تو که باشی همه جا در نظرم زیبا هست


گاه گر درد و غم و رنج وبلا هم برسند

ناامیدی زچه ؟وقتی که خدا با ماهست


یحیی رشیدی

هر دانه گر به باورِ امید جان دهد

هر دانه گر به باورِ امید جان دهد
روزی رسد که شاخه به بستان نشان دهد
در خاکِ تیره گرچه خموش است و بی‌صدا
اما چراغِ شوق، به دل نورِ جان دهد
از ذره‌ذره‌ی هوسِ سبز گشتنش
بنگر چگونه حوصله بر آسمان دهد
آری، اگر امید درونش چو نور است
روزی چو سرو، سایه به خلقِ جهان دهد
دل را به یک نگاهِ یقین سبز کن عزیز

کز چشمِ تو بهار، به جانِ زمان دهد
تا قطره‌ایست در دلِ دشتِ نهفته‌ای
امید، موج می‌زند و باد جان دهد
هر ریشه‌ای که در دلِ شب پا گرفته است
فردا به مهر، برگ و برِ بی‌کران دهد
باید به جان نهالِ دلت را نهی کز آن
یک باغ می‌دمد که به صد گل اذان دهد
خاموش باش، لیک درونت خروش کن
کاین تبار ز ره سرودِ طلوعی نهان دهد
هر دانه‌ای که با نفسِ عشق زنده شد
روزی به رنگ و بوی حقیقت نشان دهد
در هر سکوت، زمزمه‌ای هست پر ز نور
کز ژرفنایِ صبر، صدا بی‌زبان دهد
آن‌کس که دانه‌ریزیِ فردا کند به اشک
روزی ثمر ز شاخه‌ی صبرش چنان دهد
هر نَفَسِ زمین نفسِ روشن بهار است
هر برگ، درسِ سبز شدن را عیان دهد
باور، کلیدِ قفل شبانِ تیره‌روز
هر کس گشود، صبح به او آشیان دهد
ای دل، بکار دانه‌ی خود را به مهرِ ناب
کز مهر، آسمان به تو صد کهکشان دهد

عطیه چک نژادیان

قصه ها دارد دلم، عشاق را دل خون کند

قصه ها دارد دلم، عشاق را دل خون کند
چون بگویم، چشم را جیهون کند
هرکه با من همره و همراز شد
واندرین ره، عاشق و دمساز شد
درنمیگیرد کسش را آتش عشق و فراق
تا دلش با خوبرویان محرم اسرار شد
قصه ای دارم من از دوران خویش
قصه ای از کودکی تا بخت ریش
فال بینی اندرون خانه ای، مربگفتا که تو یک افسانه ای
دل به دستش داده، کین افسانه چیست؟
خط به خط دست‌هایم را بجست
کودکی از بهر من آسان شمرد
چون رسیدش نوجوانی را زپس
غصهٔ مرگ پدر را نیز گفت
گفتمش مرگ پدر را پاک کن
عاشقش هستم دلم را شاد کن
سربه زانوی تفکر برد و گفت :
دست تقدیر است این، زاری مکن
مادری چون شیر داری، بیقراری ها مکن
نوجوانی را سپر کرد و جوانی را بدید
گفت: عاشق پیشه ای در راه خویش
باکسی، بی کس، بمانی واندرین دوران خویش
رنج دوران، بینی و دل برنبندی بر کسی
جز خداوندت دراین عالم نباشد هرکسی
ازتو فرزندی بماند یادگار
نام او را می گذارندی، بهار
بهارت را خزانی هست در پیش
ازاین تکرار گردون، واندرین دوران خویش
(منظور: طالع تو برای فرزندت نیز تکرار خواهد شد)
دست از طالع کشیدم تا دگر، نشماردم
خط به خط روزگار و بخت بداقبال ریش

محمد رضا الهی

مار ا نبود جز غم ایام که زایل کردی

مار ا نبود جز غم ایام که زایل کردی

با آمدنت مهر جوشان جوانی مایل کردی

از بام زمین تا دامن هر دشت و دمن

از یمن حضور خود همه شامل کردی

دل آهی در گرو حال و هوای دیگری بود

چون پا قدمت دید به دیده قابل کردی

در پیشگاه توای ماه تمام قبله عشاق

بعد از همه دوری همگی را تو سائل کردی

هجران تو با پنجه جادوی خزان بود بدل ها

با حسن جلوست به جهان تو باطل کردی


عبدالمجید پرهیز کار