السلام علیک یااباعبدالله

دست بر سینه نهادم بحترامت یا حسین
تا که دستم را بگیری روز محشر یا حسین

آبروی رفته ام را باز گرداندی به جوی
تا قیامت شرمسار روی آبم یا حسین

خوش به حال شیرمردانی که تا شام غریب
سربه راهت داده و آزاده ماندند یا حسین

عشق زینب به برادر بر کسی پوشیده نیست
صبر نآید به قلم در هجر خوبان یا حسین.

محمد رضا الهی

تو حتی با نگاهت هم ، برایم شعر میخوانی

تو حتی با نگاهت هم ، برایم شعر میخوانی
تورَج رَج پر زِ جادویی ، شبیه سِحـر میمانی

درون چشمهایت ، قصه هایِ نیل خوابیده
پُر از رویـا و رازی تـو ، شبیـه مصـر میمانی

صدایم کردیو با تو ، مدارِ قصه ام چرخید
بهارِ جسمو جانِ من ،مگر تو سحر میدانی؟


به تو‌گفتم که دوس... توگفتی تا نفس دارم
خدایِ بی زوالِ من ، مگر تو فکر میخوانی؟!

شبیه کهکشانی دور و یا آغوش اقیانوس
برایـم بکــــر بودی و برایـم بکـــر میمانی

ساناز زبرشاهی

بشنو از دل چون حریم کبریا ست

بشنو از دل چون حریم کبریا ست
دل شکایت گوی این بی عهدیا ست
این که دل را جز به دلدار داده ایم
در هوای نفس بد کار بوده ایم
بس به دنبال زر و سیم بوده ایم
در پی باطل اصرار داشته ایم
پر کشیدن سوی یار گم کرده ایم
خانه دل را به اجرام داده ایم
دل بباید که زنگار پاک کنیم
خانه دل متصل افلاک کنیم

جمله باید این جهان رخت بر کنیم
تا سرای آخرت هجرت کنیم

حسین محمود

حرفی دیگر نمی ماند

حرفی دیگر نمی ماند
سکوت معنای تمام حرف هایم هست
حرف دل
حرف عقل
شاید باید می رفتی
شاید باید مرا می کشتی و میرفتی
پذیرفتم بی تو سر کردن را
بی تو خود به در کردن را
با نگاه به نگاره زیباییت زنده بوده ام
زیبایی رفت و تو رفتی
پس خوش بادا چنین جان از دست رفتنی
حالا دیگر درک میکنم
شکوفه سر بر باد داده را
مسیر طوفان دشوار تر از چیزیست که نشان میدهد
بوده ام و میدانم طوفان ناخدای خوب میخواهد
بلده نبوده ام
ساحل سرابت فریبم داد


امیر وصال پور

در آن شب‌های تاریک،

در آن شب‌های تاریک،
که هیچ نوری نمی‌رسد،
تو شدی خیالی
که در دیوارهای دلم می‌چرخد.

دستانت،
که از خستگی ایستاده بودند،
هنوز
در میان دستانم زمزمه می‌کنند،
و چشمانت
هدیه‌ای از روشنایی بودند،
که برگ خورشید را در هوای غروب می‌گرداندند.

ای یار،
آن واژه‌ای که در دهانم گذاشتی،
دیگر چیزی نگفتم،
چرا که در نفست،
خودم را یافتم.

بیا،
هرچند خانه‌ام شدی،
اما خیابانی‌ام
که برای قدم‌زدن در نام تو ساخته شد.

در آینه‌های حس،
تو
می‌روی، بازمی‌گردی، می‌خوابی،
اما هنوز تویی
که در دل من خانه‌داری.

علیرضا گودرزی

لبخند بزن یار، دلم تشنه‌ی جان است

لبخند بزن یار، دلم تشنه‌ی جان است
معماری سیمای تو اعجاز جهان است

با صنم پرستان خدا دوست بگویید
معشوقه‌ی من قبله‌ی بت های زمان است

مهدی مزرعه

آمدم سوی تو جانا ، تا به کِی مهجوریت

آمدم سوی تو جانا ، تا به کِی مهجوریت
تا به کِی باشد فغانم در فراق و دوریت

آمدم با تو بگویم از جفای روزگار
از رفیق بی وفا و شد غمی که ماندگار

آمدم گویم فراقت می کند جان را گداز
آن گدازی که بَرَد هر زنده را در زیر خاک

آمدم تا که نشانم آتش این سینه را
آتشی که گُر گرفته از فراقت بی شمار

آمدم تا که گذارم سر به روی شانه ات
سر به سوی کعبه ای که اینک است کاشانه ات

آمدم گویم که من مشتاق دیدار توام
بیدل از فردوس اعلی من خریدار توام

حیلتی می داری و هر سو می خوانی مرا
سحر و جادو می کنی یا خود گرفتار توام

هر طرف که چشم می دارد نظر آنجا تویی
گوییا نقاش بسته هر کجا نقش تو را

می فکندی در دلم لیلای مهجورت منم
ای به غم زنجیر را از خویش می رانی چرا؟

کلثوم پیکرستان

وطن

تورا همچون شمیم و عطر نسرین، دوست می دارم

از آن هم بیشتر چون جان شیرین، دوست می دارم

تو را وقتی نسیم صبحدم، در دشت می پیچد

سه رنگ پرچمت را، نیک آیین، دوست می دارم

غمت پیچیده در آغوش سرگردان امروزم

تو را نیلوفر پیچان غمگین، دوست می دارم

سپیدار تناور ، ریشه ات روییده در جانم

تو را چون لاله هایت، سرخ و خونین دوست می دارم

بتاز ای رخش با رستم، میان رزم در میدان

تو را ای تک سوار دشت زرین، دوست می دارم

درخشان باف ِابریشم، به زیر خُود ِسیمینت

من آن برفی دماوند مهین را دوست می دارم

سهند سرفراز، آن دشت های سبز و رنگینت

تو را نقش و نگار فرش هرسین، دوست می دارم

خلیج فارسی ، آبی دریا، بحر مکران را

تو را چون عاشقان، چون ویس و رامین دوست می دارم

تمام جنگل و کوهت، تمام دشت و صحرایت

تو را ای مادرم ایرانِ دیرین، دوست می دارم

سیدمحمدطباطبایی