گم شده ای..

گم شده ای
راس ساعت دو صفر و دو صفر دقیقه
که پیدا شوی شاید ..

نگرانی ام از نیمه شب است و سرما
و تابلوهایی که نکند با باد چرخیده باشند !

پیاده رو ها را به کفش هایت مبتلا نکن
بگذار پا نخورده بماند این برف
و به راه های بهتری فکر کن
مثلا
همین جا توی آغوش من هم
می شود گم شوی
راس هر ساعتی که دلت خواست

که پیدا شوی شاید ..


"مهدیه لطیفی "

قوی نیستم اگر شعری می نویسم..

قوی نیستم اگر شعری می‏‎نویسم
باد قوی نیست اگر لباس‏‎های روی بند را تکان می‎دهد .
غروب ساعت غمگینی است
نمی‎تواند حتی گلدانی را بیندازد
و غم کمی جا‎به‎جا شود.
در خانه نشسته‎ام
زانوهایم را در آغوش گرفته‎ام
تا تنهایی‎ام کمتر شود
تنهایی‎ام
کمد پر از لباس
اتاقی که درش قفل نمی‎شود
تنهایی‎ام حلزونی است

که خانه‎اش را با سنگ کشته‎اند .


"الهام اسلامی"

گنجشک های کوچکی که روی لب هایم جاگذاشتی..

از پشت آیفون
گنجشک‌های کوچکی
که روی لب‌هایم
جا گذاشتی
تخم گذاشتند
جوجه‌های کوچکم
حالا بزرگ شدند

و رد تو را می‌گیرند


"بهاره رضایی"

بوی صبح می دهی..

بوی صبح می‌دهی ،
و گنجشک‌ها
در خنده‌هایت پرواز می‌کنند ..
حسودی‌ام می‌شود
به خیابان‌ها و درخت‌هایی ،
که هر صبح
بدرقه‌ات می‌کنند ...

حسودی‌ام می‌شود
به شعرها و ترانه‌هایی که می‌خوانی
خوشا به حال کلماتی ،
که در ذهن تو زیست می‌کنند !

دلم می‌خواهد
یک‌بار دیگر
شعر را
خیابان را
تمام شهر را ،
با کودک مهربان دست‌هایت
از اول ،
قدم بزنم ..


"مریم ملک دار "

چرا فردا نمی شود؟

خورشید را می‌دزدم
فقط برای تو !
می‌گذارم توی جیبم
تا فردا بزنم به موهایت
فردا به تو می‌گویم چقدر دوستت دارم !
فردا تو می‌فهمی
فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت. می‌دانم !
آخ ... فردا !
راستی چرا فردا نمی‌شود ؟
این شب چقدر طول کشیده ...
چرا آفتاب نمی‌شود ؟

یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته ؟


"شل سیلوراستاین"

حقیقت زیرچترعادت پنهان است

نمی‌توان به جایی گریخت ،
حقیقت
زیر چتر عادت
پنهان است .
حال که
نه فرار
دردی را دوا می‌کند
و نه قرار،
باید
بر مدار صبر
سماعی مردانه کرد

                            

"ناهیدعباسی" 

ای مهربان من

ای مهربان من!

من دوست دارمت

چون سبزه های دشت

چون برگ سبز رنگ درخت نارون

معیارهای تازه ی زیبایی

با قامت بلند تو سنجیده می شود

زیبایی عجیب تو معیار تازه ای است

با غربتِ غریبِ فراوانش

مانند شعر من

_ این شعر بی قرین _

و این تفاخر از سر شوخی ست

نازنین!

"حمیدمصدق"

زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد

انسان ، آهسته آهسته عقب نشینی می کند.
هیچکس یکباره معتاد نمی شود
یکباره سقوط نمیکند ، یکباره وا نمی دهد
یکباره خسته نمی شود، رنگ عوض نمی کند،
تبدیل نمی شود و از دست نمی رود ..

زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد
و تکرار خستگی بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند.
قدم اول را ، اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداریم
شک مکن که قدم های بعدی را شتابان بر خواهیم داشت ..

" نادر ابراهیمی "

یک شب تو را از قبیله‌ات می‌دزدم

ماه

شبگردی آواره ا‌ست

که چادرت را کنار می‌زند
خورشید،
دیوانه‌ای
که خود را به جنون ظهرگاه بیابانت می‌زند

من اما نه ماهم، نه خورشید
یک شب تو را از قبیله‌ات می‌دزدم
و شمشیر می‌کشم
به روی برادرانت

تا فراموشت کنند.


"آرش شفاعی"

یاد تو می افتم..

راستی این روزها از هر خاطره ای که گذر میکنم ...
یاد تو می افتم
حق با تو بود
خیلی دیر شده و من فکر می کنم دیگر وقت رفتن شده
زمان هزار بار هم که بنوازد
من از تو دور مانده ام ...
آنقدر دور که مرا نمی بینی و من
هر روز که در آیینه نگاه می کنم
تو را به یاد می آورم که می گفتی :
بهار چقدر خسته به نظر می رسی
تو بی من طاقت نمی آوری ...
پیر می شوی دختر ؛
دل بکن بیا از اینجا برویم ...

حق با تو بود پیر شده ام
درست بعد ِلحظه لحظه نبودن هایت ...
می بینی ؟!


"بهار حق شناس "