تقصیر من هم نبود !

اشتباه از شما نبود !
تقصیر من هم نبود !
به جان مادرم
خودکشی هم نبود
زنگ که زدم
اشتباهی
پنجره را
جای در باز کرد
گفتم از شیراز نامه دارید
به جای پله‌ها
باز اشتباهی

مثل پرنده‌ها از پنجره پرواز کرد .


"سارامحمدی اردهالی"

                                                

آن‌ها که تنها زندگی نکرده‌اند

آن‌ها که تنها زندگی نکرده‌اند
نمی‌فهمند
که سکوت
چگونه آدم را می‌ترساند
چگونه آدم با خودش حرف می‌زند
نمی‌فهمند که آدم
چگونه به سمت آینه‌ها می‌دود

در آرزوی دیدن یک هم‌دم ..


"اورهان ولی"

برگردان:رسول یونان

بدون زن مردانگی..

بدون زن
مردانگی مرد

شایعه‌ای بیش نیست ...


"نزارقبانی"

این روزها...

این روزها 
با هر دوست تازه‌ای 
تنهایی‌ام را دوباره پیدا می‌کنم 
و هر دستی که به شانه‌ام می‌خورد 
شماره‌ای‌ست 
که از گوشی همراهم پاک خواهد شد
این روزها 

به جای نفس درد می‌کشم


لیلا کردبچه"

                                              

اگر کسی عاشق باشد..

سالهاست
که از جزیره ای متروک
نامه ای را در بطری روانه آبهای عالم کرده ام
اگر کسی عاشق باشد
می تواند کلماتم را بخواند
به هر زبانی
در هر سرزمینی ...

گاهی فکر می کنم
کسی می آید
و با همان شیشه برایم شراب می آورد ...

{ عمران صلاحی }

زمان کند می گذرد بی تو..

نه نسیم می‌وزد
نه صدای آوازی می‌آید
و نه
در داستانی که می‌خوانم
قهرمان، کاری می‌کند
زمان
کند می‌گذرد بی‌تو
روغن کاری می‌خواهد

این چرخ قدیمی .


"رسول یونان"

دیگر نمی توانم کلاغ را به عقاب تشبیه کنم..

دیگر نمی‌توانم
کلاغ را
به عقاب تشبیه کنم
میوه را
به چراغی افسانه‌ای
چمدانت را بسته‌ای
و شاعری دیگر کار من نیست
پشت سرت
مثل آپارتمانی فرسوده
در خود فرو می‌ریزم
و ..

کوچه را زشت می‌کنم ..


رسول یونان

می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم

تو را نگاه می کنم

خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند!

بیدار شو

با قلب و سر رنگین خود

بد‌شگونی شب را بگیر

تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود

زورق ها در آب های کم عمقند...

خلاصه کنم: دریا بی عشق سرد است!

جهان این گونه آغاز می شود:

موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند

(تو در میان ملافه ها جا به جا می شوی

و خواب را فرا می خوانی)

بیدار شو تا از پی ات روان شوم

تنم بی تاب تعقیب توست!

می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم

از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب

می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم

 

"پل الوار"

خب آدمی ست دیگر

خب آدمی ست دیگر
دلش تنگ می‌شود
حتی برای کسی که دو ساعت پیش برای اولین بار دیده
الان باید علامت تعجب بگذارم جلوی این جمله؟
آدم ها از یک جایی در زندگی ات پیدا می شوند که فکرش را نمی‌کنی

از همانجا که گم می ‌شوند
تعدادشان هم کم نیست هی می آیند و می روند

اما این تویی که توی آمدن یکی‌شان گیر می‌کنی و

وای به حالت اگر که او فقط آمده باشد سلامی بکند و برود...!

"مهسا ملک مرزبان"

نمی خواهم شاعرباشی،باران باش

باد که بیاید، باران که بیاید

تو باید به عمد از میان آوازهای کودکان بگذری

چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کن

خیس و خسته به خانه بیا

نمی‌خواهی شاعر باشی، باران باش !

همین برای هفت‌پشتِ روئیدنِ گل کافی است ،

چه سرخ ، چه سبز و چه غنچه !


سید علی صالحی