با هم نساختیم..

چه می‌شود کرد
دنیا همین خرابه بود
که به ما دادند
و ما به دست‌ خود خراب‌ترش کردیم
با هم نساختیم
هر یک خانه‌ای بنا کردیم
با دیوارها و دری
که پشت‌شان پنهان شدیم
و هرگاه دلتنگ می‌شدیم
در را باز می‌کردیم
به امید دیدار

با دیوارِ روبه‌رو


شهاب مقربین

با من قرار می‌گذاشتی

با من قرار می‌گذاشتی
و کنار دیگری
آرام
قرار می‌گرفتی
و برای من بی‌قراری می‌کردی
آخرش کدام بازیچه بودیم ؟

من یا او ؟


"امیدعبدی"

                 

قاب

نه خاکریز
نه تفنگ
نه ماشین جنگی
تنها عکس معشوقه‌ی سرباز آن سوی این مرز
درگیر
قاب شده در

مگسک


"آرش نصرت الهی"

                  

کسی هست..

کسی هست
مرا دریابد از تاریکی من ؟
کسی

مثل صدای آب، روشن !


"سیدعلی میرافضلی"

اما پرنده بسته اگر باشد

آری اگر
در، باز بود و
باز، پرنده
پس در، پرنده است.
و هم‌چنین اگر
در، بسته بود و
بسته، پرنده
پس باز در پرنده است.
اما دری که باز نباشد
دیگر نه در، که دیوار ...
اما پرنده بسته اگر باشد

دیگر پرنده نیست، که مردار ...


"قیصرامین پور"

ما کوچک شده ایم!!

دور دنیا که چرخیده باشی
باز هم دور خودت چرخیده‌ای
راه دوری نخواهی رفت
حتی در خواب‌های آب رفته‌ات
که تیک‌تاک بیداری
مدام تهدیدشان می‌کند .
می‌گویند دنیا کوچک شده ‌است
و استوا در آینده‌ای نزدیک
همسایه‌ی خون‌گرم‌ قطب خواهد‌شد .
نه همسفرِ خوش‌باور !
دنیا هرگز کوچک نمی‌شود
ما کوچک شده‌ایم .
آن‌قدر کوچک ،
که دیگر هیچ گم‌کرده‌ای نداریم .
دل‌خوش‌ایم که در نیمه‌ی تاریک دنیا
کسی ما را گم کرده ‌است
و دربه‌در دنبالمان می‌گردد ‌
کسی که زنگ در را
همیشه بعد از هجرت ما

به صدا در خواهد آورد ...  


"عباس صفاری"

تنهایی ات بزرگ شده است مرد..

از برکه
به دریا بزن !

تنهایی‌اَت بزرگ شده است مرد .


"رضاکاظمی"

شبیه من؟

من خسته‌ام، تو خسته‌ای آیا شبیه من ؟
یک شاعر شکسته‌ی تنها شبیه من
               
حتی خودم شنیده‌ام از این کلاغ‌ها
در شهر یک نفر شده پیدا شبیه من

امروز دل نبند به مردم که می‌شود
این‌گونه روزگار تو  فردا، شبیه من

ای هم‌قفس بخوان که ز سوز تو روشن است
خواهی گذشت روزی از این‌جا شبیه من

از لحن شعرهای تو معلوم می‌شود
مانند مردم است دلت یا شبیه من

من زنده‌ام به شایعه‌ها اعتنا نکن

در شهر کشته‌اند کسی را شبیه من


"نجمه زارع"                                              

مایل ام به تو

مثل درختی که توی باد
تکیه می‌زند به درختی

مایل‌ام به تو


آرزو دهقانی

اما باور نکن شباهت‌مان را به سنگ

ما به برف فکر می‌کردیم
و رودخانه سنگ‌های مان را می‌بلعید
اما توی موسیقی را شعله‌ی ایستاده می‌دید
شعله‌ای که در آن صدای هم را نشنویم
دندانی که زیان‌مان را می‌جوید
رفته بودیم توی هراسیدن از دست‌ها
در ستودنی آرام جمع شویم با بعد از ظهرِ متلاشی
اما باور نکن شباهت‌مان را به سنگ
مثل سنگ
دربِ رودخانه‌ام را بزن
می‌دانی؟ خیلی‌ها مثل ما شدند
جماعتی نامعلوم که در خورشیدی گم شده گریستند
بی که بدانند گیجِ نام‌های خود است
مرد
زن

و شکلی از ایستادن که بر سکو می‌سوزد


آتفه چهارمحالی"