زمین جای خطرناکی است

باید خودم
باد را متقاعد کنم
که نوزد
باید خودم
حرمت کلبه ام را به دریا گوشزدکنم
زمین
جای خطرناکی است
و کسی که
باید بیایید
همیشه دیر می آید ...

رسول یونان

آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ

آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ
اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ

شده نزدیک که هجران تو ، مارا بکشد
گر همان بر سرخونریزی مایی ، بازآ

کرده‌ای عهد که بازآیی و ما را بکشی
وقت آنست که لطفی بنمایی ، بازآ

رفتی و باز نمی‌آیی و من بی تو به جان
جان من اینهمه بی رحم چرایی ، بازآ

وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی
گرچه مستوجب صد گونه جفایی ، بازآ  ...


" وحشی بافقی "

آن‌روز به چشم‌هایم گفتم :«متاسفم !

آن‌روز به چشم‌هایم گفتم :
«متاسفم !
بعد از این به‌طرز جنون‌آمیزی حرامتان خواهم کرد»

گفتم: «او رفته است
و آن‌که مانده تا غربتِ شهر را کامل کند ،
دیوانه‌ای‌ست با دو حفر‌ه‌ی خالی بر صورت
و
دو کلیدِ زنگ‌زده در دست
که حاضر نیست

آن‌ها را به‌هیچ دری امتحان کند»

لیلا کردبچه"

تاوان‌نویس تنهایی تو باشیم ؟

یک مشق را مگر
چندبار بی‌دلیل خط می‌زنند
که ما باید باز
با چشم بسته و دست شکسته

تاوان‌نویس تنهایی تو باشیم ؟


سیدعلی صالحی"

چه دیرآمده ای؟

نمی‌گوید دوستت دارم
اما آفتاب نگاهش راه را روشن می‌کند
و با دل شوره‌ای لرزان می‌پرسد :
چه دیر آمده‌ای ؟

" کاظم بهمنی "

عشق جایش تنگ است!

نامه ای در جیبم

و گلی در مشتم

غصه ای دارم با نی لبکی

سر کوهی گر نیست

ته چاهی بدهید

تا برای دل خود بنوازم ..

عشق جایش تنگ است !


" حسین منزوی"

گل سرخ

فرصتی بخواهید
تا گیسوان خود را در آفتاب کنار رودخانه شانه بزنید
فرصتی بخواهید که مخفی ترین نام خود را
که خون شما را صورتی می کند از رود بزرگ بپرسید
به نام آن اسب
به نام آن بیابان
شما فرصت دارید تا چیدن گندم ها
تا زرد شدن کامل گندم ها
عاشق شوید
فقط روزهای کودکی رابرای یکدیگر نگویید
گندم ها زرد شدند
گندم ها چیده شدند
نان گرم آماده است
ولی شما کنار بوته های زرد ذرت باشید
آب را در کوزه بریزید
کوزه را کنار تنها بوته ی گل سرخ
بگذارید ..

ما
شما را هنوز به خاطر آن گل سرخ
دوست داریم ..


" احمد رضا احمدی "

برایم کتابی بخوان

برایم کتابی بخوان
کتابی که هر واژه‌اش عطر مخصوص دارد
و هر صفحه‌اش ابتدای بهار است
و هرفصل آن، شاخه‌ای از رسیدن.
کتابی که بوسیدنت را
به باران بدل می‌کند
و خندیدنت را
به دریای آرام ..
برایم کتابی بخوان با سرانگشت‌هایت .
.

" سیدعلی میرافضلی "

تو عشق می ورزم ای پریچه و خود نیز

اینکه گاه میخواهم کز تو دست بردارم
حرف سرد مهری نیست مشکلی دگر دارم

با تو عشق می ورزم ای پریچه و خود نیز
از حضور یک دره در میان خبر دارم

عشق من ! اگر تقویم چند سال پس میرفت
میشد این مزاحم را از میانه بردارم

مشکلم بهار توست در خزان من آری
آنچه پیشِ رو داری من به پشت سر دارم

ورنه خوب میدانی بی توقف و جاری
دم به دم به سوی تو مهر بیشتر دارم

ورنه دوست میدارم سوی تو پریدن را
با تو پر کشیدن را تا که بال و پر دارم ..


" حسین منزوی "

این مرد خودپرست

این مرد خودپرست
این دیو این رها شده از بند
مست مست
ایستاده روبه روی من و خیره در منست ..

گفتم به خویشتن
آیا توان رستنم از این نگاه
هست ؟

مشتی زدم به سینه او
ناگهان دریغ
آیینه تمام قد رو به رو شکست ..

" حمید مصدق "