و اینک، شاخه ی نزدیک!
از سر انگشتم پروا مکن.
بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست،
عطش آشنایی است.
درخشش میوه! درخشان تر
وسوسه ی چیدن در فراموشی دستم پوسید
دورترین آب
ریزش خود را به راهم فشاند
پنهان ترین سنگ
سایه اش را به پایم ریخت.
و من، شاخه ی نزدیک!
از آب گذشتم، از سایه بدر رفتم
رفتم، غرورم را بر ستیغ عقاب – آشیان شکستم
و اینک، در خمیدگی فروتنی، به پای تو مانده ام.
خم شو، شاخه ی نزدیک!
سهراب سپهری
ای آنکه مرا بستهی صد دام کنی
گوئی که برو در شب و پیغام کنی
گر من بروم، تو با که آرام کنی
همنام من ای دوست، که را نام کنی
"مولانا"
به قهوه ی دیگری داده بود !