وقتی تو نیستی..

وقتی تو نیستی

شادی کلام نامفهومی‌ست

و « دوستت می‌دارم » رازی‌ست

که در میان حنجره‌ام دق می‌کند

و من چگونه بی‌تو نگیرد دلم

اینجا که ساعت و

آیینه و

هوا

به تو معتادند ...


"حسین منزوی"

من پشت به ماه ایستاده و

من پشت به ماه ایستاده و
می‌گریم
و تو
کنار پنجره
آنقدر به ماه می‌نگری
تا زیبا شوی
یک روز
عشق تو

این غول کوچک را خواهد کشت


رسول یونان"

از چشمهایش پیداست

از چشمهایش پیداست

عزمش جزم است

و اراده اش آهن

یکی از همین شب های بی چفت و بست

شبیخون می زند

به قلبی که سالهاست لق می زند

در قفس سینه ات ..


{ عباس صفاری }

این خانه کوچک است

گاه‌گاهی
شبیه شوقی بزرگ
شوقی که پنهان نمی‌شودش کرد
بر در می‌کوبی و میخ‌کوب تماشات
مات می‌شوم ..
خلاصه کنم
این خانه کوچک است
و سقف کوتاه آرامش

آوار دم به دمی‌ست.

"رویازرین"

                            

ماندن یا نماندن

ماندن یا نماندن
سوال این نیست
آی که چشم‌های تو می‌گویند:
بمان!
می‌مانم
حتی اگر جهان را
بر شانه‌های خسته‌ی من

آوار کرده باشی.


حسین منزوی"

آی ای زنی که دل به تو سپرده‌ام

آی ای زنی که دل به تو سپرده‌ام
پا بر هر سنگی که بگذاری شعر منفجر می‌شود
آی ای زنی که در رنگ ‌پریدگی‌ات
همه‌ی غم درخت‌ها را داری
آی ای زنی که خلاصه می‌کنی تاریخم را
و تاریخِ باران را

باهم که باشیم تبعیدگاه هم زیباست .

نزارقبانی"

                                                   

با یافتن چشم تو آرام گرفتم

ای بکرترین برکه! هلا سوره ی صافی !
پرهیز کن از این همه پرهیز اضافی !

داغی بزن از بوسه به پیشانی سردم
بدنام که هستیم به اندازه‌ی کافی

تلخینه‌ی آمیخته با هر سخنت را
صد شکر! شکرپاش لبت کرده تلافی !

با یافتن چشم تو آرام گرفتم
چون شاعر درمانده پس از کشف قوافی

چندی‌ست که سردم شده دور از دم گرمت
بر گردنم از بوسه مگر شال ببافی ...


" علیرضا بدیع "

گاهی چنان آغشته از روز می شوم

اما من تنها
گاهی چنان آغشته از روز می شوم
که تک و تنها
در میان کشتزاران می دوم
و در آستانه ی زمستان
سخن از گرما می گویم
من چندان هم
برای نشستن در کنار گلهای بنفشه
بیگانه و پیر نیستم ...


"احمدرضا احمدی"

چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم

چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم
چها که می بینم و باور ندارم
چها ،‌چها ، چها ، که می بینم و باور ندارم
حذر نجویم از هر چه مرا برسر اید
گو در اید ، در اید
که بگذر ندارد و من هم که بگذر ندارم
اگرچه باور ندارم که یاور ندارم
چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم
سپیده سر زد و من خوابم نبرده باز
نه خوابم که سیر ستاره و مهتابم نبرده باز
چه آرزوها که داشتیم و دگر نداریم
خبر نداریم
خوشا کزین بستر دیگر ، سر بر نداریم
در این غم ، چون شمع ماتم
عجب که از گریه آبم نبرده باز
چها چها چها که می بینم و باور ندارم
چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم ..



"مهدی اخوان ثالث "

باختی هستی ِ خود،برسرمی آیدها..

شب و روزت همه بیدار
که آید شاید
کور شد دیده بر این
کوره رهِ شایدها !

شاید  ای دل !
که مسیحا نفست
آمد و رفت !

باختی هستی ِ خود
بر سر می آیدها ...


" حسین پناهی "