در عمق سکوتی سنگین
تنهایی را پنهان
و عشق را در دل حلقآویز کردهام
تکرار غمها
چنان سنگینی بر قلبم افکنده
که هیچ راهی برای رهایی نیست
مثل سروی تنها در پاییز
خسته از سایهای که در آن فرو رفتهام
و نمیدانم کدام سو بروم
گامهایم در زمینی پر از تضاد و شکست
نه زخمش مرهم میپذیرد
نه رنجش سبک میشود
فقط سنگینی غم را به دوش میکشم
بغضی تیز و برنده
به وسعت حسرتِ تمام تنها
چون درختی پیرم
تلخی آب را چشیدهام
ریشهام خشکیده است
زخمی که تبر بر تنم زده
هنوز مانده
و غم در سینهام جا نمیشود...
عسل محمدی
کـربـلا تنهــا بــه آه و نـالــه نیست
معـرفت پیـدا نشد او والــه نیست
مکتب و راهِ حسیـن بـر عزّت است
جـز رهِ او هـر رهــی بــر ذلّـت است
عشقِ مـولا در دلـــی شد شعلــه ور
کـی بـه گنـدابِ گنـه شد غـوطـه ور
هـر کـه درس از مکتبِ مـولا گـرفت
از خـــدا هــم خصلـتِ والا گــرفــت
همّــتِ عـالـی بــه دیـن دارد فــزون
نفس و شیطان را نمایـد چـون زبـون
زیـــرِ بـــارِ ظلـــمِ ظــالــم کــی رود
دستِ بیعـت بـا ستمگـر کـی دهـد
با بصیرت هست و هم دشمن شناس
یک دم از دشمــن نــدارد او هــراس
مخلصــانــه بـی ریـــا در کـــارِ خیــر
بــا خــدا بــاشد نگـــردد یــارِ غیــر
سلیمان ابوالقاسمی
ای وطنم، ای سپند، ای دل خورشید و خاک
رستنگاه آرش و خون، زخم سیاووش پاک
تو به بلندای حماسه، قلهی آیین و راز
تکستونی مانده به جا، در دل طوفانِ باز
ای که در آغوش تو، شعلهی تاریخ زاد
هر سخنت، مهر خِرد، هر قدَمت، برگِ باد
از دل تَختِ جَمشید تا سینهی البرز پیر
پشت تو کوهیست از آواز و آذر و شمشیر
ما نسل خورشید و رعدیم، ای خاک بیانتها
با نام تو میتپد در رگهامان کِیهان و کیمیا
بر پرچمات نقش سرو، بر خاکت آواز عشق
تو جاودان ماندهای، با قلبی از جوششِ مشک
ایران! ای بانوترین سرزمینِ بیقرار
هر وجب از خاک تو، طُرفهتر از صد بهار
از دل هر خون پاک، گل دهد آزادگی
دشمن اگر شعله ریخت، ما شدهایم ایستگی
ما وارثانِ دماوند، فرزندانِ مهر و نور
پهلوانانِ زمین، عاشقانِ سینهسور
تا جان در این سینه هست، پیمان ما پا برجاست
ایران! تویی شُکوهِ ما، تا آخرِ این دنیاست
الهه سعادت
شاتوت نوبرانه من از
باغ پیرهن
بردم شبی که چشم تو
درخواب ناز بود
گل کرده بود
نسترن سرخ برلبت
من بردم آنچه درد مرا
چاره ساز بود
علی_مولایی
خماری زخمی ام ، جویای حالم می شوی یا نه؟
شبی مهمان پستوی خیالم می شوی یا نه ؟
بهاری خسته ام ، با کوله ای از شعر دلتنگی
نسیمی سرد در شعر ملالم می شوی یا نه؟
گرفتار سرابی آذرین و پیر و لجبازم
طراوت های باران زلالم می شوی یا نه؟
فریب سیب سرخ گونه هایت خورده ام ،آیا
تو هم حوای رویاهای کالم می شوی یا نه؟
چو یوسف گر بیندازم به چاه عاشقی خود را
زلیخایی که گیرد زیر بالم می شوی یا نه؟
به قصد دیدن تو ، رو به فال حافظ آوردم
جواب نیک حدس و احتمالم می شوی یا نه ؟
نیندازم زمین گر روی شیطان رجیم آیا
تو پایان بخش آمال محالم می شوی یا نه؟
محمد علی شیردل
خلق شد جاندار
تا زنده گردانَد زمین را
که سیاره ای بود مُرده
قبل از خلقت انسان
که جانداری بود ناطق
و پرورش داد
غذایش را
بر دامانِ خود
تا بِبَلعَد به وقت نیاز
و زیست کُنَد
زمین
سیاره ای زنده
در کهکشانی مُرده
مهدی تاجیک
آخرت مگر چه داشت که نیستی را فدای آن کردی،
یکبار زیستن کم بود؟ که دوبار زیستن را گمان کردی
در جهانی که شاکی و قاضی یکیست،
خاموش باش، مگو که چرا چنان کردی
دوباره زیستن و تکرار و تکرار زندگی،
این سرنوشت ماست؟ تکرار ما را جاودان کردی؟
هر چیز را با عکس آن معنا دادی،
زندگی دادی و مرگ را ارمغان کردی
پاداش زیبایی است، عشق به یک حوری،
شهوت که نیست، خیال کردی که آن را فتان کردی
شهوت اگر که هست، انسان نیازمند است،
با دادن نیاز افکار پوچ را عیان کردی
باغ بهشتی و میوه های شیرینش،
گرسنگی که نیست، لذت سیری را ویران کردی
تولدی دوباره و دیدار آشنایانم،
بی غم عشق اما این دیدار را بی جان کردی
در آن جهان غم عشقی اگر دادی،
با آن غم آن جهان را مانند این جهان کردی
حس دوباره زیستن نیست مرا بگذار،
آیا نیستی را هدیه به این جوان کردی؟
تنی که میان ذره های خاک بوی نم گرفت،
ذره ی ذره ی خاک را به ساقه های آن روان کردی
برگ سبزی شدن و حس فراموشی،
درخت کهنم را لانه ی پرندگان کردی
رضا حقی
دیگر صدایت
از لابهلای نبض این سکوت نمیگذرد
دیگر دستانت
برای دلداری بادها بلند نمیشود
من ماندهام
میان تقویمی که تو را
از هیچکدام از فصلهایش
پاک نمیکند
رفتی
و دنیا نه گریه کرد، نه ایستاد
فقط یکچیز در من فرو ریخت
که دیگر ساخته نشد
من ماندهام و فنجانی از دمنوش
که هنوز داغ میریزم
شاید بیایی...
مریم فرهی زاده