آمدی ابرسپید!

آمدی ابرسپید!
من دلم تنگ توبود
مقدمت گلباران!
نفست پرباران
دردلم
درهمه جا
وسوسه ی جنگ توبود
چه خبرابرسپید؟
چه خبرازگل سرخ
که به عشقش بلبل
برسردشت وچمن میخواند
چه خبرازقلبی
که شکسته ست ولی بازهنوز
قدرت عاشقیش میچربد
به تمام این شهر
که زغربت خالیست
که سکوتش عالیست
چه خبرابرسپید؟
مادرم رادیدی؟
قبراوراشستی؟
مادرم درباران
بانگاهی لبریز
ازگل وشمع وترانه آمد
مادرم می آمد
زیرباران مادر
زیرباران مادر
مادرم می آمد


طاهره آقامحمدی

به همه شک دارم

به همه شک دارم
به خودم
تو
به درختی که به سر
شانه‌ی مجنون زده است
و به آن شاخه‌ی انجیر فضول
که سر از خانه همسایه
به بیرون زده است
به زمین شک دارم
رازهای همه‌ی مردم دنیا در اوست
سینه‌اش مخزن اسرار مگوست
من به هر آیه‌ی سبزی که از این خاک رسد
شک دارم

سرخوش پارسا

اگه آدمی کسی رو

اگه آدمی کسی رو

از تَه دلش بخواد

تو زندگی به حقش رسیده

حتی اگه معشوقه اش

مانند نخ میان شمع باشد


دکتر محمد کیا

( ایمان آورده ام به روزگار نبودن ها )

دلتنگ آغوش گرمی هستم
که مرا سخت در خود بفشارد
دریابم حرارت وجودش را
و سرم را روی سینه ای گذارم
که از التهاب محبت می گدازد
همچون آتشفشانی که همواره در حال
فوران عشق در خود مذاب می پروراند....

سرم را بر دامان که گذارم؟
وقتی دیگر شانه ای
برای پناه
شبهای تار وجود ندارد...

دست هایم سرمای دی
را هرگز فراموش نخواهند کرد
میلاد فصل کوچ تو را...

آنگاه که فرشته ها
تو را با خود به آسمان نور
می بردند من در انزوای تاریک
بال و پر شکسته ام
خود را به دیواره های
قفس تبعید می کوبیدم....

حال ، چگونه ای ؟
آنگه که مرا
بی وداع رها ساختی
و من در بغض اندوهناک خود
همواره نجوای فراق نشتخوار می کنم....

( ایمان آورده ام به روزگار نبودن ها )

بی همرهم درین بیقوله منفور
پژواک نفس هایت
طنین انداز خاطره های
خاک خورده ایست که در ذهن
مخدوشم به تکاپو افتاده اند
برای مرور معماهای بی پاسخ

هر روز که می گذرد بیشتر از پیش
فقدان نگاهت خود را نمایان می سازد
و من غریب در هاله ای
از ابهام سکوتم را نعره می کشم...

( ایمان آورده ام به روزگار نبودن ها )


افروز ابراهیمی افرا

خون، نجوای خاک

خون، نجوای خاک
در عطشِ ظهر،
سایه‌ها
زبانِ خود را
گم کرده بودند.
زمین،
تشنه‌ی فریادی بود
که از خاکِ خون‌خورده
جرقه‌های روشنایی می‌زد.
او،
نه شمشیر،
که سکوت را
بر دوش کشید؛
قدم‌هایش
تاریخ را
عمیق‌تر کرد.
نسیمی
در گوش باد
ذکری سرداد؛
نه دعا،
که نغمه‌ی تشنه‌لبان
در سکوتِ جان پیچید.
اسب‌ها
در میدان،
آخرین نفس را
با دلِ پاره‌پاره
می‌تاختند؛
و نیزه‌ها،
از تپشِ باد
به گریه افتادند.
در سپیدی پیراهنش،
نه ظلمت شکست،
که روشنی
پنهان بود.
و آن لحظه،
خورشید
برای نخستین‌بار
از چشمِ انسانی شهید
طلوع کرد.


جلال ستاری

اشکم ، نشانۀ شادی و گاه غم هایم

اشکم ، نشانۀ شادی و گاه غم هایم
چون سیل حقیقتی برسوزدلِ شیدایم
هر چه کنند پنهان شوم از منظرشرم
بررخ ها جاری که شوم کند رسوایم


عبدالمجید پرهیز کار

لب تشنه در خونها تپان و جان سپردند

لب تشنه در خونها تپان و جان سپردند
از خیمه‌ها آتش به دل‌هاشان فسردند
در دشت سوزان، بی‌کس و بی‌یاورانند
بر نیزه ها،  خونِ خدا را هم فشردند

چشمانِ زینب پر ز اشکِ انتظار است
قامت شکسته، داغ‌ها بر دل سوار است
هر گوشه‌ای آوای آه و ناله‌ جاری‌ست
طفلان یتیم‌اند و... یتیمی بی‌قرار است

این خیمه تا آن قتلگاه، آتش گرفته
چشمِ رباب از اشک و آه، آتش گرفته
شمشیر ها در نورِ خورشیدند پنهان
گهواره در یادِ سپاه، آتش گرفته

چشمِ رباب از گریه دریا می‌نماید
لالایی‌اش امشب چه غم ها می‌سراید
در گوش شب پیچیده آوای عطش‌ها
از داغ اصغر، دل به زاری می‌گشاید

سجاد، تنها مانده در زنجیر و بستر
در شور تب، می‌سوزد او بی ماه و اختر
هر ضربه‌ای بر روح او، تیرِ بلا شد
هر ناله‌اش آتش‌ زند بر دل، چو خنجر

امشب رقیه در سکوتی ملتهب شد
دل‌خسته، بی‌آغوشِ بابا، مضطرب شد
تا دید گیسوی پدر، خونین و پر خاک
افتاد و جان داد و دل شب منقلب شد

در خاک و خون، لب‌تشنه مردان خدا رفت
تیر ستم، تا عمقِ جانِ اولیا رفت
با حلق خشک، آیات قرآن را سروده ست
از پیکر بی سر، صدای " هل‌ أتی"  رفت

زینب نشسته بی‌پناه‌  و چشم گریان
چشم رقیه مانده بر در، اشک‌افشان
سجاده‌ی سجاد، پر خونِ جگر شد
یلداترین شام است؛ این شام غریبان

ای کاش می‌مردم، نمی‌دیدم چنین روز
قرآن به نیزه،، سر ز پیکر  رفته امروز
دختر به رویای پدر شب را سحر کرد
لبیک بر خون‌های بر شمشیر، پیروز


زهرا عبدی

تاجِ سرم، در میدانِ آتش،

تاجِ سرم،
در میدانِ آتش،
خاموش‌گرِ خروش‌های بی‌تاب،
نه در پی بهشت،
که با شعله‌ی ایمان،
به دل خطر زد.

یادش نشست
بر دل‌های آشوب‌زده،
چون پرنده‌ای
زخمی و بی‌قرار،
در آسمانِ خون‌آلودِ وطن،
پر کشید،
و در مه،
ناپدید شد.

جان داد،
ذره‌ذره،
در شعله‌هایی،
که از دلِ خاک برمی‌خاستند،
بی‌صدا، بی‌امان.

فریادهای داغِ وطن
بر خاک نریخت،
بر پیکر خاموشِ سروها،
فرود آمد.

شهیدانی تابناک،
بی‌نام،
با قلب‌هایی
روشن‌تر از صبح.

و اکنون،
من مانده‌ام
با قابِ سکوت،
در کنجِ اتاقی
بی‌صدا،
در حصارِ خاک.


اسما حسینی