خیلی وقته که می‌خوام بهت بگم دوستت ندارم

خیلی وقته که می‌خوام بهت بگم دوستت ندارم
خیلی وقته عشق من می‌خوام تورو تنهات بزارم
لعنت به این عشقی که من با تو شناختم
نفرین به این دنیایی که من از تو ساختم
چجوری دلت اومد بشکنیمو آروم بگیری
الهی تنها بشی تو غصه هات بی من بمیری
هر چقدر می خوام برم بازم دلم راضی نمیشه
آخه من عاشقتم دنیا بدون تو نمیشه
یه روزی میاد میرم عشقم باید تنها بمونی

قدر این قلب پر از احساس منوباید بدونی
من دیگه رفتنی ام جدا میشم واسه همیشه
تو بدون تا زنده ام عشقت فراموشم نمیشه

وحید مشرقی

(.تکه یخی که عاشقِ ابر عذاب می‌ شود

(.تکه یخی که عاشقِ ابر عذاب می‌ شود
تا به قرار عاشقی همیشه آب می‌شود )

از سر زلف سرکِشَت خاطرِ من چه می‌کِشد
زانکه دلم ز هر شکن زلف تو باب می‌شود

گر به خیال دُرکشم دیده ی خون‌ فشانِ تو
بر رخ زرد من قلم صبر صواب می‌شود

چند کِشم همیشه از عشق تو و ز دوری ات
نوبت وصل شد دمی بخت که خواب می‌شود

چند زنی به جان و دل ناوک غمزه‌ای زدل
آخر کار این چنین کار خراب می‌شود

آتشِ دل چو در دلم شعله ی آه می‌زند
درد دلم ز بس که خو کرد و بتاب می‌شود

هر که به آرزو کند میل به وصل چون تویی
طالب گنج را کجا طالب آب می‌شود

عاشق خسته را به خون دست مده که خسته دل
نیست کسی که در غمت چون دل ِبی تاب می‌شود

ذرّه به ذرّه در جهان  روی تو همچو آفتاب
در دلِ عاشقانِ او چون که حساب می‌شود

چون به شراب زندگی می برِ خود شود حرام
خورده ز بوی معرفت رنگ شراب می‌شود

هر که به نقش کم ز خود آئینه‌ای در او نمود
آب حیات خورده را آب سراب می‌شود

دست طمع به هر دری چون صدف از تهی‌دُری
چند به روی یکدگر چون گهر آب می‌شود

نیست به‌روی یکدگر آبِ روانِ زندگی
آب ز جوی خضر کم آب حیات می‌شود

امین طیبی

غم را با خود فراغت گذر خواهم کرد

غم را با خود فراغت گذر خواهم کرد
تا روزی شادی را بر آن پیدا خواهم کرد
که از این پس ندانم چه دانم چه کنم
گویی مریضو دل شکسته از دیگران چه کنم
که دگر بازگیرد غم در گوشه از مغزو دردم
روز آید به شبی که مدتها پیداست در گوشه های خالی از قلبم
که بار دیگر بایستم و ببینم چه شود و می شود و میخواهم
که اینبار شب نمی آید روزی که در آن افکارم سرگردانند
سوگند به آن روز که زمین برایم گرد نمی‌ماند

که گر من شب روز شود بر دیگران شب میماند
گونه ای که برمن شب نگه داشته بینند که بیدارن
خداوندا نگه دار روزی را بر آنان که گرفتند حسرتم را
خوشی های زود گذر و غم های کودکی ام را
خوشی ها و تاریخچه های به یاد ماندنی ام را
بازی های کودکانه و لبخند پدر و افسوس آن را
گرفتند قلب روح آن را بدان که دانند از آن است که دارند همه‌چیز را
قسم به روز و شب و ماه آسمان که گر کنم کاری با لطف عنایت خدا بر هرکاری
سازم روزی که خندد او بین ابر های روانه و جاری
که زینتم کرد کاری که نکرد هیچکس کاری
ز بسم الله که گویم که نام اوست برلبم در هرکاری
کمکم کن تا حل شود قلب و روحم بر هر کاری

مرجان دارمند

روزها در لب دیواری بلند

روزها در لب دیواری بلند
کودکی می خندید که صدایش چو غزل زیبا بود
و دلی کوچک داشت که صفا را می جست
و به آن کوزه میخک لب حوض می نگریست
و چه خوب می فهمید شاخه میخک را
و به هنگام غروب نفس او هوا را می شست
و به من می گفت چرا شاخه میخک زیباست
و همه می بویند شاخه میخک را
و چرا خار لب بام تهی ست از گل و برگ

وچرا در لب حوض خانه ،کوزه خاری نیست
کوزه خار کجاست؟

سید حبیب الله مرتضویان دهکردی

من یک گلدان گذاشته‌ام برای آغوشت.

خالی‌ترین کنجِ خانه،
پُرترین نقطه‌ی عریانی‌ست؛
جایی که شعر،
تار می‌تند
شاید، امن‌ترین گوشه‌ی تنهایی‌ست.

کُنج‌های خلوتِ زندگی،
کاتبانِ معصومِ لحظه‌های عاشقانه اند

ما، آدم‌ها،
هر جا که روح‌مان در تلاطم است،
در خود گم می‌شویم.

تو را همیشه دیده‌ام،
بی‌هیچ صدایی
در آن تهِ خانه،
کنار دیواری که
به پشتِ زندگی می‌چسبد.

و دل‌بسته‌ای به پنجره‌ای
که رو به آفتاب باز است.

همیشه دلگیری
مثل بغضی
که سر در دامنِ انکار است.

به دنبال پناهی...
یا شاید فقط تنهایی.


کسی نمی‌داند
دل، در تو خانه دارد،
یا شاید تویی
که در گوشه‌،
... خانه را دلداری می‌دهی

تو آن‌جایی،
که خانه آغاز می‌شود؟


من
یک گلدان گذاشته‌ام
برای آغوشت.

فرهاد حیدری

در حفره‌ای از پوستِ ایستاده،

در حفره‌ای از پوستِ ایستاده،
قطره‌ای زمان، نفس کشید.
پاهایش نعل داشت
و صورتش، مجموعه‌ای از دروغ‌های شفاف بود.

کسی از رگ‌های خوابم بالا رفت
با چاقویی که بوی باروت نداشت
فقط بوی زنگ زده‌ی بوسه‌های ممنوع.

کلمات، با قیچی به دنیا آمدند
و دهانم پر از انگشت‌هایی شد
که نمی‌دانستند لمس یعنی چه.
یک ستاره‌ با زخمِ تازه،
در جیب چپم مرگ زایید.

چشمم را خوردم
تا خواب نبینم
اما دیوار، باردار شد
و از شکمش، یک‌پارچه صدای زوزه درآمد.

در گلویم،
میکل آنژ،
هر شب یک جمله‌ای بی‌پروا
بر ریه‌هایم حجاری می‌کند.

نه راهی برای گریختن هست،
نه میخی برای مصلوب شدن؛
تنها یک پیچ ناقص
که در استخوان پنهان شده
و با هر تکانِ بی‌دلیل،
یک رویا را از درون پاره می‌کند.


سپهر امریاس

من بدون تو در این ویرانه تنها مانده ام

من بدون تو در این ویرانه تنها مانده ام
از شکوه‌ عشق و از آغوش تو جا مانده ام..
نوش جانش هر که با پیمانه ات خوش میشود
ساغرت را زیر صدها خاطره خوابانده ام....

فرزانه فرح زاد

مسافر بی مقصدم

سرگشته و حیران
در اعماق ذهنم می گردم
باور ندارم که گم شده ام
هر چند دیگر
کسی من را نمی یابد

من مسافر بی مقصدم
کلبه ای داشتم
به رنگ رهایی
به گرمای آغوش مهر
نمی دانم
گفته اند
ویران شده
در آخرین دیدارم با تو

مسافر بی مقصدم
در این برهوت
عاشق کشان
بدنبال ستاره در آسمانم
گفته اند
روز من دگر شب مهتابی ندارد

مسافر بی مقصدم
در این مقال روزگار
در این چند روز
که طلوع ماه را
از من پنهان کرده اند
نه شاید که بجویم مقصدم

مسافر بی مقصدم
در زیر باران
بدون چتر
بدون خیس شدن
بدون کوره راه امیدی
تشنه ام
برایم خرده جرعه ای
از ناز یارم بیاورید
شاید بیابم مقصدم

مسافر بی مقصدم
رهایم کردند
در سردرگمی قحطی عشق
در سردی قلب یخی
در نا پیدای پنهان چشمم
گویی از ابتدا کور بودم
طعم نگاه منتظر را نچشیدم

مسافر بی مقصدم
مقصد را در مبدا جا گذاشتم
گفتند او رهایت میکند در پای زمان
دگر نباید این سفر را آغاز کنم
آخر پای چوبین استدلالم
ترک برداشته
و قبول نخواهم کرد
این ره که می‌روم
به مقصد خواهد رسید


حسین رسومی