بی قرارت می شوم، وقتی قرارم میشوی
تا که از پائیز می گویم، بهارم میشوی
آسمان را می شکافی، اَبرها را می بری
در دلِ شب، روشنایِ شامِ تارم میشوی
بارها رنجیدم از سوزِ زمستانهای سرد
غافل از اینکه توهستی برگ و بارم میشوی
دل بُریدم از همه دلبستگی ها چون تو را
در نهان دیدم که عشقِ روزگارم میشوی
ساکت و آرام می گویم که دنیا نشنَوَد
عشقِ بی همتای من،، روزی نگارم میشوی
لحظه هائی که تو را خواندم میانِ هر غزل
در دلِ ناباوری دیدم که یارم میشوی
آسمان می بارد و آرام تر از رقصِ باد
می رسی آرامشِ این قلب زارم میشوی
گرچه امشب خط خطی هایِ دلم بی انتهاست
دانم آخر، روزِ محشر، اعتبارم میشوی
معصومه یزدی
نخلها در باد صحرا میسرایند از سرود
آفتابِ داغ اما سایه دارد در وجود
بافق از دل با محبت قصهها دارد نهان
کوچهها چون خواب شیرین میبرندم در خمود
مسجدش آرامش جان، آیتی از سادگی
رد آن وحشی، گذرگاه خیال و نقش رود
هر در و دیوار آن گویی سخن دارد هنوز
با نسیم گرم ظهرش، دل سبک بال از شهود
شهر نخل و آفتابی، جلوهای از عشق پاک
میدرخشد در دل صحرا چو ماهی در سجود
محمدرضا گلی احمدگورابی
هیچ حسی
مرا اینچنین
با خویشتن آشتی نمیدهد،
جز رقصِ بیپایانم.
رقصی که
مرا از خود میرباید،
جهانم را وارونه میکند،
و درونم را
در گردبادی از بیخودی
میرقصاند.
چون پروانهای مست،
بر گِردِ آتشی سرخ
میچرخم،
در شعلههای بیپایانِ شوق.
تمامِ گوشت و استخوانم،
موجزنان
از زمین برمیخیزد،
تا آنجا که
من میمانم و خدایم...
او را
در آغوشِ بیکرانِ خویش
میفشارم،
و جهان،
ساکت میشود.
طیبه ایرانیان
عشق آغاز گر صلح میان شب و روز
من که هنگامه ی شب دفتر بی پایانم
صاحبِ قلب شدم روز؛ ولی شب مُردم
فکر او رود شد و سیل در این چشمانم
چشمِ من بسته شو این بود تمام حرفم
گرچه حصر است همین چشم در این مژگانم
چشمِ من گفت که من منتظرم تا روزی
که خبر آید از این شاه در این کنعانم
تا خبر آید و آید چه کنم منتظرم
عشق یار و غم معشوق شده برهانم
من شده باورم این حرف که آن شب گفتی
گر بمیرد تنِ من روز بیاید جانم
پوریا معصومی
گریه کردن برگ را دیده ای
سر خم کرد و شبنم آفرید
ثریا امانیان
آنچه بودم را یادگاری نگه دار.
در آغوش بگیر مزه ی ملس گذشته ام را.
نوازشی کن کودک بی گناه عاشق را
بی معشوق
بی عشق.
می ترسد.
کودک از سیاه می ترسد.
کودکم را نگه دار و سفیدی بیاموز.
که سیاه
رسم من نبود.
یکی یکی سبز کن درختان وجود نوباوه ای
که قربانی زمین شد.
تا یکی تا پایان
که پایان منم.
اکنون آری.
اکنون نه.
دقیقه ای پیش برای تو.
دقیقه ای بیش برای تو.
در آغوش بگیر سایه ام را
در دیروز.
مگذار بترسم از نا امنی نیمه شب.
در آغوشم بگیر.
تا اشک های متوهمم
بازوان نیرومندت را تر کند.
تا بدانی که هستم.
که بوده ام.
مثل حس لمس
حتی در گذشته.
و بخوان داستانم را
داستان یک پایان.
پایانی که منم
و خواهم بود.
آغازی در یک آغاز.
آه که من پایانم اما
خود آغازم.
گذشته ام از آن تو.
سحر غفوریان
بهار بیتو چه بیرنگوروست، آقاجان
جهانِ خسته، اسیرِ عدوست، آقاجان
هزار جمعه گذشتهست از نیامدنت
و هر سحر، دل ما در وضوست، آقاجان
تو را ندیدن ما، امتحان دیدن بود
هوای دیده، پر از آرزوست، آقاجان
ز بس که گریه نکردم، شبیه سنگ شدم
چو بغض، بسته به عمق گلوست، آقاجان
اگرچه بیکسیام را هزار چاره زدند
دلم فقط به نگاهت رفوست، آقاجان
جهان، حجاب تو شد، لیک چشمِ دل بیناست
دلی که ردّ تو را مو به موست، آقاجان
نه عشق، آنچه که میگفت شاعر، آمدنیست
فنا شدن به تو، بیرنگوروست، آقاجان
کجاست پنجرهای رو به صبحِ دیدارت؟
که جمعهها دل ما زیر و روست، آقاجان
زهرا عبدی
عجیب است امشب
مرز ها بسته شدند؟!
یا که طواف جرم است ؟!
ایام حج و کعبه خلوت؟!
تو؛
باز هم که کنار پنجره
خیره به آسمان شدی!
چشمهایت باز است
که جهان کن فیکون شد!
آماده باش
پلک نزنی
قبله تغییر کرده
جهانی گرد
چشمهایت شتابان اند.
وحید مشرقی