مرد، تو را نمی توان نوشت

مرد،
تو را نمی توان نوشت
بی آن که جوهر قلم
به خون بدل شود
نامت را که می گویم
لبهایم به نماز می افتند
و دلم
در سینه ام به رقص
تو را دوست دارم
نه مثل شاعری که واژه ها را می بوسد
بلکه مثل زنی
که در شعله ی تنت
وطن پیدا می کند
تو را دوست دارم
بی تاریخ،بی مرز،بی خویشتن
چرا که
هر وقت نگاهت می کنم
از خودم به تو هجرت می کنم


نسیم حیدری

دلم افتاد در چاهی عمیق از روزگارم

دلم افتاد در چاهی عمیق از روزگارم
نه راهی مانده پیشم، نه پناهی در کنارم

به هر سویی نظر کردم، نبود آن ماه روشن
که می‌ریزد تبسم شعله بر شب‌های زارم

منم آوارهٔ خاکم که از شوق نگاهت
شکسته استخوانم، خسته‌ام از انتظارم

به هر سو سایه‌ها از من گذشتند و ندیدند
که چون فانوس در خود سوختم در روزگارم

ز سوز سرد مهرت برف می‌بارد به جانم
نه آغوشی، نه گرمی، نه بهاری در بهارم

نه دستی در وفا مانده،نه چشمی در حقیقت
همه دیدند و بستند آینه بر روی یارم

شبیه رود بی‌برگی شدم در باد و غربت
نه یاری مانده با من، نه چراغی در دیارم

درون صخره‌ها پیچیده فریاد شکسته
کجا فریادرس باشد در این ویران‌حصارم؟

منم چون رستم اما بی‌سِپَر در دست دشمن
که از دستان تو افتاده‌ آخر اختیارم

شکستم چون سیاوش، بی‌گناه و سرسپرده
در آتش رفتم از شوقت، ندیدی احتضارم

به زخم آرشم مانَد دل پر تیر و تشنه
که جانم را کشیدم تا بماند اعتبارم

قسم بر آتشِ افروخته در شیخ اشراق
که بی‌نورِ تو می‌پوسد چراغ انتظارم

مهرداد خردمند

پنجره را باز کن!

پنجره را باز کن!
تا نسیمِ موهایت تاریخ‌ها را ورق بزند.
من زیر بارانِ گیسوی تو
به دنبال خانه‌ی گمشده‌ام می‌گردم.
در هر قطرۀ نور
چهره‌ات را می‌بینم که می‌خندد:
«اینجا وطن است،
ای آوارۀ عشق!»
و من در آستانه‌ی لب‌هایت
پرچمِ صلح برافراشته‌ام.

حسین گودرزی

در حواسم خم ابروی تو را یاد آمد

در حواسم خم ابروی تو را یاد آمد
که در این ورطه بیابان نشود همره ما
خم ابرو یت چو شود همره گیسوی کمند
به شکار آورد آهوی گریزنده ز ما
به طلب همره آن بادیه گشتم که تو را نوش کنم
چو رسیدم به سرایت نه تو بودی و نه ما
مطربا مجلس وصل است به طرب تار بزن
که من و یار به آدینه نظر داشته و فرصت ما
به نظرگاه امام و به وصال مهدی

همه عمر فدا گشته به دیدار و نظرسنجی ما

سیدحسام الدین حسینی

زمان می‌بلعد ریل زندگی را

زمان
می‌بلعد ریل زندگی را
و من ایستاده‌ام
در ایستگاهی که
نه آغاز دارد  نه پایان
قطار می‌گذرد
و من
با هر عبور
تو را می‌جویم
که در واگن خیال
کنار پنجره نشسته‌ای
و نگاهی که
تمام جهانم را دگرگون می کند
نکند من جامانده‌ام
یا تو هنوز نیامده‌ای

ملیحه ایزانلو

شهرزاد قصه ها

شهرزاد قصه ها
چه کرده ای بامن؟
که لبخندت
رگِ شعرهای مرا می زند

لبها در ارتزاق
سایه ی سکوت
نشسته در نگاهِ رمز آلود
ای ماهِ بی تکرار
ای قرار دلِ بی قرار
چه کرده ای با من؟
که ماسوره ی دلخوشی
دائم پاره می کند نخ افکارم را

شادی
شُکوه
شکر
شعرِ بغض شد در حلقومِ شاعر
عجب تناسبی به پا کرده
ماکوی احساس


آذر_غلامی

یوسف تب عشق زلیخا را

یوسف تب عشق زلیخا را
نفهمیده
بی‌دل غم دلهای شیدا را
نفهمیده

آن را که سر بر زانوی
معشوقه اش باشد
هم محنت محمود و
سارا را نفهمیده

من درغزلها شاه بیتِ
شاعران بودم
کس معنیِ این‌بیت زیبا را
نفهمیده

آن کس‌ که گفت عاشق کشی
درلمحه ممکن نیست
پس تیزیِ شمشیر ایمارا
نفهمیده

شاعر سخن درپرده و‌ لفّافه
می گوید
گاهی مخاطب این معما‌را
نفهمیده


علی مولایی

همای سعادتم به اوج رسید و دریغ

همای سعادتم به اوج رسید و دریغ
که این معامله تا سحر پا نمی گیرد.
لبی که خنده اش چو غنچه جاوید است
میان پیکر زیبای گل جا نمی گیرد.
شبی که دل را به دریای جنون تو زد
سراغ ازنگاه سپید فردا نمی گیرد.
ربوده او دل و جان و قرار عاشق را
نماز شکسته بخوان که دعا نمی گیرد.
همه آگاه و صاحب اندیشه و نام
کسی خبراز درد مقتدا نمی گیرد.
مخوان به هر مناسبتی برای روز جدید
که اهل حق به هیچ دنیا نمی گیرد.


طالع دیدار