سیم گیتارم ....

سیم گیتارم ....

سکوت از آسمان خواهد برید

شاید ،

شبی خاموش در راه است

و شاید هم

به دام افتاده ای

درگیر با مرگ است


کسی دارد مرا از دور می خواند

و من ،

هم خواب دنیای خیال دیگری هستم .



صابر خوشبین صفت

صفر آمد سفر را یاد آورد

صفر آمد سفر را یاد آورد
وداعی مختصر را یادم آورد
سری بر نیزه ای مستانه می‌خواند
لب و آن تشت زر را یادم آورد
شنیدم دختری یاد پدر کرد
و شام بی پدر را یادم آورد
یکی میگفت بر دف ها بکوبید
جهانی کور و کر را یادم آمد

خرابه شد دوباره شام ویران
یزید در به در را یادم آورد
ز کنعان می‌رسد فریاد الغوث
برادر های شرّ را یادم آورد
غذا حرمت شده بر طفل بی جان
فرات و آن پسر را یادم آورد
مسلمانان، مسلمانان،بخیزید
ز توّابی،حذر را یادم آورد

سید محمد رضا هاشمی

شب و روز از تو می‌گویم سحن‌ها با خیالِ خود

شب و روز از تو می‌گویم سحن‌ها با خیالِ خود
از آن روزی که سپردی مرا تنها به حالِ خود

کجا رفتی؟ چرا رفتی؟ که از خود هرچه می‌پرسم
نمی‌دانم نمی‌یابم جوابی بر سئوالِ خود

چنان درگیرِ این فکرم به کنجِ دردِ تنهایی
چو مرغی سر فرو بُردم به زیرِ پر و بالِ خود


شبیهِ خوابِ مهتابی که بر مرداب می‌افتد
شبانه قرص می‌افتم به عمقِ سردِ چالِ خود

شکسته دستِ احساسم که پا گردن نمی‌گیرد
که دل باید بیاویزد به گردن این وبالِ خود

کجا آسان رود از خاطرِ آزرده یادی که
نه مشکل با کسی دارد نه مشکل با زوالِ خود

آرش آزرم

می روم داخل باغ

می روم داخل باغ
و به پرانه‌ی زیبا وقشنگی که نشسته ست به روی گل سرخ
میدهم از ته دل گرم درود
میکنم نرم سلام
و به او میگویم
قاصدم میشوی ای عاشق نور؟
حرفهای دل من را به خدا میگویی؟
به خدایی که همه روشنی است
به خدایی که همه مهر وصفاست
به خدایی که حواسش همه جاست
آی پروانه تو از خالق من می‌پرسی
پرسشی را که نشسته ست به ذهن
تو به او میگویی
که چرا خاموش است
و زده مُهر سکوتی بر لب
تو از او می پرسی
بُوَد آگاه که از جانب او
بندگانش چه سخن‌ها گفتند
نام او برده و انسان کُشتند
آه پروانه‌ی زیبا به خدا وند بگو
هستی اگاه وچنین خاموشی
پس تو کی بهر عدالت به زمین میکوشی
آی پروانه تو از جانب من
به خداوند بگو
بنده‌ای هست که میداند تو
چون به انسان خِرَدَت بخشیدی
بندگانت همه مختار شدند
و از آن لحظه لبت بستی و ساکت ماندی
و شدی ناظر خاموش تو بر بنده ی خویش
تا که مخلوق تو آزاد و رها
با متاع خردش
بگزیند مَنش زیستنش

رحیم سینایی

گر نوای عاشقی چون بلبلان سر داده‌ام

گر نوای عاشقی چون بلبلان سر داده‌ام
باغ طوبی شد مکانم، عارفی آزاده‌ام

گر ندارم مکنتی جان را به راهش می‌دهم
او صراحی در کَفَش، من جامکی بی‌باده‌ام

گر منم برگ گلی، او چون گلاذینی بود
او بود چون شعر حافظ، من کلامی ساده‌ام

گرچه نزدیکم به او چون بال پروانه به شمع
در حقیقت دور دورم، من زمینی زاده‌ام

او فلک را مالک و من بندهٔ ناچیز او
بهر قُربت رفته‌ام گر تن به غُربت داده‌ام

فروغ قاسمی

ناخدایی در درونم میکشید فریاد

ناخدایی در درونم میکشید فریاد
و دریا می‌زد
بر پیکرش سیلی
ناخدایم غرق شد
در گرداب تنهایی
تنهایی.
ومن تنهایی را
آن لحظه فهمیدم
که گلدان اتاقم مُرد
و من یادش را
در باغچه‌ی ذهنم کاشتم
مادرم می گفت
زندگی زیباست
محبت نان است
و عشق
آغاز هر خوشبختی‌
جای گلدان اتاقت
بگذار نور امید
اما
دل من تنگ بود
تنگ تر از خاطره‌ی یک ماهی
از شبش در دریا
دریا...
دریا عمقی کمی دارد
پیش یک دل تنگ
ناخدا می‌تواند برخیزد
با یک دل نرم
دل نرم
واجب تر از نان شب ست
واجب تر از قافیه ها
در شعر سپید
تازه میفهمم
مادرم راست می‌گفت
می‌توان عاشق بود
میشود صادق ماند
صادق تراز آینه‌ها


محمد حسین جعفری خوشن آبادی

دل شکست

دل شکست
نه با فریاد
که در سکوتی
عمیق‌تر از شب…

کسی نفهمید
کسی نپرسید
اما خدا…
خدا شنید.

من خواستم
با تمام بودنم خواستم
و او
از میان هزار تقدیر،
تو را
به من سپرد
نه چون لایق بودم
بلکه چون
او،
بخشنده است.

اما تو
موهبتی بودی
که فراموش کردی
از کجا آمده‌ای
درخشیدی
و خاموش شدی
در غباری
که نامش «غرور» بود.

تو شکستی
پیش از آنکه شکسته شوی
و رفتی
پیش از آنکه رسیده باشی.

و من
ماندم
با دلِ شکسته‌ای
که اکنون
محراب حضور است.
هر تپشش
ذکری‌ست بی‌صدا
هر اشکش
سجده‌ای پنهان.

تو رفتی،
و من به او نزدیک‌تر شدم
زیرا تو،
راه بودی
نه مقصد.
و او…
تنها او،
همیشه مقصد است.


امین افواجی

تو زیبا تر از هر واژه

تو زیبا تر از هر واژه
احساس می خندی
عاشقانه می مانی
در هیاهوی این
دنیای خیالی
در سکوت گره خورده
در نگاه ذوق کرده چشمهایم
نوازش می کنی تن خسته من را
گره می زنم بر موهایت
نرم و لطیف تر از برگ گل
در سکوت باران زیر چتر عشق
به آسمان لبخند می زنی
به ابرهای رها شده همرنگ
مه دست می زنی
نوازش می کنی
قلب آسمان را


فیروز ایزانلو