من را ببخش، اگر دل‌خسته‌ام، اگر شکسته‌ام

من را ببخش، اگر دل‌خسته‌ام، اگر شکسته‌ام
اگر در آینه هم، خود را نشناخته‌ام...

مرا ببخش، که دستانم به تنهایی گره خورد
و خواب‌هایم، در هوای تو، گم شد و پژمرد

مرا زمین زدند آنان که از مهر بی‌نصیب‌اند
که نامردی، نشانِ بی‌درمانِ غریب‌اند

در قهرِ سرد افسردگی، شکست خورده‌ام
اما هنوز در جانم، شعری شعله‌ورده‌ام

تو بگو، ای واژه‌ساز شب‌های بی‌پایان
که چگونه باید برخاست، از دلِ طوفان؟

بگذار این شعر، بغضِ جهانم را برآرد
که عشق، حتی زخمِ بی‌رحم را می‌سازد


شهریار قاسمی

خاکستر بودم

خاکستر بودم
تو....
بارانِ ناگهانِ شهریور
که در رگ‌هایم جاری شدی
از خوابِ گِل برخاستم:
« یاس! »
گفتی…
و جهان
از نو آغاز شد
از نخستین نَفَس‌هایِ تو.
در خطِّ کمرت
آنجا که عشق و جنون
نیم‌فاصله‌اند
رودخانه‌ام را جاری کردم
تا به مصب‌ات برسم:
دریایی که در آغوشِ من مُرد!
تو، گهوارۀ بی‌پایان…
من ، کودکِ همیشه‌تشنه‌ات.
گرگ‌های زمان
زاییدند
بره‌های عشق را
با چوب‌دستِ شکسته‌ام
شب‌ها را شکستم
تا انجیرهایِ تازه بچینم
با انگشتانی
که بویِ تنِ تو را می‌دانند
خونِ دل‌ام
شیرین‌ترین میوۀ تو شد
در جنگلِ ساعت‌هایِ بی‌درخت.
در این آینه‌هایِ شکسته
نقشِ تو
جاودانه ماند
من و تو
دو بالِ سیمرغی
که در مهتاب بال گشودیم
پرهایِمان را
شعله‌هایِ تو رنگ کرد
تا آسمان را
به نامِ عشقِ یاسانه
فریاد بزنیم:
ای تنهایی ...
درِ این خانه خاموشی را
با تیغِ نگاهِ تو می‌شکنم!


حسین گودرزی

دلِ من با خیالِ یار، شب را روز می‌بیند

دلِ من با خیالِ یار، شب را روز می‌بیند
چو مه در ابر پنهان شد، نظر در سوز می‌بیند

به می‌خانه پناه آورده‌ام، ای بادِ شب‌گرد!
که از هر گوشه‌ای دل، یادِ آن دلسوز می‌بیند

نه پیغامی، نه بویی، نه نوای آشنایی
فقط جامی‌ست کز او بوسه بر جان‌سوز می‌بیند


مرا با چرخ بدمست این زمان، کاری نباشد
که طالع را به تیرِ آه، در تن‌سوز می‌بیند

بریز ای ساقی آن ساغر، که دل با گریه‌ی تلخ
به هر قطره، وصالی گمشده، را هر روز می‌بیند

مرو از یاد من ای سایه‌ی جان، گرچه رفتی
که فاضل هم تو را در بیت‌ها دلسوز می‌بیند

ابوفاضل اکبری

خلقت ما در جهان بازیچه نیست

خلقت ما در جهان بازیچه نیست
گردش لیل و نهار بیهوده نیست

هر کسی پایش در این گیتی نهاد
عهده دار نقشی در هستی نهاد

نقش خود را در جهان ارزنده بین
ارزش خود در بقا تابنده بین

خودشناسی پیشه و اندیشه شو
همچو جانان صاحب انگیزه شو

نقش سیارات و اقمار را نگر
خلقت احشام و اشجار را نگر

آفرین گو صاحب کردار را
تا نماید بر تو این اسرار را

کی سزد ایزد ببینی کار لهو؟
یا که بینی رب عالم کار سهو؟


حسین محمود

در کوچه‌ای

در کوچه‌ای
که نام تو را
پچ‌پچ می‌کرد،
تاول زدم
بر سکوتِ کفش‌هایم.


سیدحسن نبی پور

طرح چشمان تو را دریا ندارد

طرح چشمان تو را دریا ندارد
باغ رخسار تو را صحرا ندارد
بیشه ای امن دلت ماوای خلقت
قصه از عشق تو را رویا ندارد


محمد محمدی

آسمان دل من، مشک‌فشان خواهد شد

آسمان دل من، مشک‌فشان خواهد شد
هر چه من مست شوم، باده گران خواهد شد

مست آن لحظه‌ام آن باد، که گیسوی تو را
بوسه‌باران کند و صبر، دُخان خواهد شد

گر وجودت همه ماه است، در محفل خویش
بوسه‌ی باران نورت، مُغان خواهد شد

چَشم وا کن به سحر، از دل شب غنچه زَنَد
نفَسِ سبزِ تو آیینه‌فشان خواهد شد

آسمان دل من، در تب و تابِ ساقیست
ز مِهرت خلق جهان، سجده‌کنان خواهند شد

ابوالفضل نعمتی اصل

من در این تکرار ها گم کرده ام

من در این ایام پر رنگ و ریا
سر به دنیای خیالم می زنم
در خیالم غم ز دل می شویم
و یاد افکار نهانم می کنم
من در این ایام پرشور خیال
مست از میخانه بیرون می روم
روزها را یک به یک می خوانم
و زیر لب تکرار را نجوا می کنم
من در این تکرار ها گم گشته ام
در صدا ها ، در نفس ها ، در فکرها
من در این تکرار ها گم کرده ام
اشک ها ، لبخند ها ، اندوه ها
من در این تکرارها شعر هایم را به باران می دهم
تا بشوید رنگ تنهایی من
من در این تکرار ها
دل به سازم می دهم
تا بخواند نَم نَمک اشعار من


سید حبیب الله مرتضویان دهکردی