اکنون که
بیایی و بمانی
محال است
لااقل
یک بار دگر
بیا و برو
بگذار نبودنت
تازه شود
مروت خیری
آن شبی که چشم هایت تا ابد در خواب شد
از نگاه آسمان خاک زمین سیراب شد
رعدها پشت سر هم سینه ی شب را شکافت
از غریو سهمناکی چشم ها بی خواب شد
ماه در آغوش شب اندوه خود را می فشرد
قطره قطره بر زمین غمگین ترین مهتاب شد
زیر نور ماه می دیدم زمین لرزان شده
نه فقط چشمان من ، گویی جهان بی تاب شد
نقشه ی راهم کنارت روشن و هموار بود
نقشه ای که بعد تو نقشی به روی آب شد
در کنارت هستی بی انتهایی داشتم
کل دارایی ام اما «عکس تو در قاب » شد
عظیمه ایرانپور
ای خیال سفر کرده
در قطار شب
صدای ضربات کوبنده
ریل
جابجایی واگنهای
خیال
در نفس تنگ شب
مرا به دلتنگی کوپه ها
هم سفری با احساس
راهروهای تنگ در هوای
سرد دستهایم می بری
زوزه باد لابهلای درز
واگنها
بر صورت کبود خاطرات
در دلم نمی گنجد
ریلی را که راه را
گم می کرد
در سکوت شب
در زمان حکمرانی سوزن
بان در برف
در دل آشفته شبگردی دلتنگ
فیروز ایزانلو
هاااای دنیای من
باز من گیج و منگم
سر شلوغ از فکر تو
دل پر از فریادها
به دادم برسید
تنهایم
میترسم
از تنهایی
خدایا
ببخش ما را
که دلتنگ شدیم و عمری در غفلت بودیم
ثانیه ای لحظه ای
ذره ای
وااااای از لحظه ها
وااااای از ذره ها با ذره ها چه کنیم
با کدام بمب بشکافیم دل آن را
تا برگردیم
یافتم
هنوز ذره ای هست که هستم من من هستم هنوز
وووووووو ااااااااسییبببب هنوز سیب هست
هنوز عطر سیب هست
سیلها ببرید مرا تا دور تا اعماق عطرها
جای جنون
می رقصیم و خوشی م به ذره بودن
بخندیم
خدایا ببخش ائید ما را
بنده ای فهمیده و گیج است و منگ
محمد رضا باقری
دوستم داری
و ندارمت
مثل بارانی که پشت شیشه میبارد
و سهمِ من، تنها صدای باران است.
میخواهمت
و نمیرسَمت
مثل قطاری که از ایستگاه میگذرد
و من فقط دست تکان میدهم
به جایی که نیستی.
تو را دارم
در تمام خیابانهای بینام
در نفسهای بریده نیمهشب
در کتابی که هیچوقت تمام نشد.
و ندارمت
در بیداری صبحها
در صندلی خالی روبهرو
در زندگیای که همیشه یکنفر کم دارد.
سودابه پوریوسف
شبی که در دلِ تابستان، به دنیا آمدی
جهان گرفت زِ بویِ خوشِ تو، چون نیلوفر
ستارههایِ شبِ پر ستارهیِ من
شدی تو، روشنیِ بخشِ قلبِ پر شرر
همیشه در دلِ من، عشقِ تو، تازه و ناب
چو باغِ پر گلِ سرسبز، در دلِ این سفر
وجودِ نازنینت، هدیهیِ یزدان
که گشتهای تو مرا، همدم و یارِ دگر
زِ جان و دل، تو را شادباشِ این روزِ نو
که فصلِ سبزِ حضورت، هست به چشمِ تر
خدا کند که همیشه، در پناهِ او باشی
پر از شکوفه و لبخند، در این گذرِ عمر
سمیه بنائیان دستجردی
آغــاز کــن تـــو قصـه را دیوانگــی با من
تقــدیر را آتــش بــزن پـروانگــی با من
آغـــوش وا کن دلبــرِ همـــزاد با جـــانم
روح مــرا تسخیـــر کن دلــدادگی با من
من را به خواب کهکشان باعشق دعوت کن
غیر از جهانـت با جهــان ، بیگانگـی با من
من را درون پیکــرت در عطرِ خود حل کن
و جان سپــردن در برت به سادگــی با من
من را ببــر تا به ابـد هی دوش بر دوشت
مقصـد تــو باشی مـاهِکم آوارگی با من
عالیجنـابم ، پادشـاهم در دو عالــم باش
من را به زنجیرت بِکش دیوانگـی با من
ساناز زبرشاهی
مینویسم با دلم شعری که بر جان میوزد
شاید از چشمت نسیمِ عشقِ پنهان میوزد
چون نسیمی بیصدا، سرشارِ احساس و نگاه
چشم تو، چون بیتِ حافظ، از گلستان میوزد
در غروبِ سردِ غربت، سوی تهران خیرهای
ماه من، اما دلم هی آهِ سوزان میوزد
آتشی هستی که در چشمانِ مجنون میتپد
شعلهای از آهِ لیلا از بیابان میوزد
چون زلیخا، با نگاهی پرده از یوسف گشود
حسرتی در قلب تو ، بینام و عنوان میوزد
در نگاهت ردّ ویس است، آن پریچهرِ نجیب
عطرِ رامین در دمت، از باغ و بُستان میوزد
خانهات پر میزند در خلوتِ بیانتها
عطر یک رویاست شاید، از شبستان میوزد
مِهرِ من با داد من گشته عجین، ای نازنین
مِهرِ تو، اما فقط سوی رقیبان میوزد
ماندهام، بی آنکه حرفی از دلم گفته شود
تو بخوان این شعر را، آنگونه کز جان میوزد
مهرداد خردمند