کلاس، پر شده است از سکوت و تنهایی
چقدر بی تو خزان می شوم؛ نمی آیی؟....
کنارِ صندلی ام، صندلیِ تو خالی ست!...
دلم برای تو پر پر شده، نمی آیی؟
هزار بار گرفتم اجازه از استاد
برای زنگ زدن اما تو بر نمی داری...
کلاسِ شیمیِ آلی تمام شد، حالا
من و حیاطِ بزرگِ شریف و تنهایی...
توهّمی شده ام، باز هم تو را دیدم
و باز هم "تو" نبودی ؛ دوباره بی خوابی...
شنیده ام که تو در یک تصادفِ ناجور
سرت شده متلاشی!... چه چرت و پرتایی
شبِ گذشته که از دردِ قلب، خوابم برد
دوباره در دلِ خوابم، 'تو" آمدی...آری!
منی که ماه پرستم، تویی که ماه شدی...
چگونه با تو بگویم چقدر زیبایی؟!...
چه حلقه ای زده اشکت به دورِ چشمانت
چو آسمان شده ای، با دو چشمِ دریایی...
همان زمان که تو را در بغل گرفتم، حیف!
پریدم از دل و خواب و... دوباره بیداری...
جوانِ بیست و چهار ساله ای، شبی تا صبح
تمامِ مویِ بلندش، سفید شد؛ آری...
به گریه های من اما چقدر می خندند
که سالهاست که او رفته... باز بی تابی؟!
چقدر این دلِ من، لک زده برای تو، عشق!
بگو به من، که کجا رفته ای به تنهایی؟!...
زینب اشرفی
این دل مرید گوشهنشینان کامل است
اما هنوز بنده عشاق واصل است
خون جگر چکیده ز غم در فراق دوست
دریای سرخ، خونِ دلِ تنگِ ساحل است
این شعلهها که سرکشد از هیمۀ جنون
آتش زند به خرمن هر کس که عاقل است
آبستنم ز سیلِ حوادث ولی چه باک
دستانِ عرشِ معجزهگر بین که حائل است
هر نغمهای که میشنوی از دهان عشق
آوای دلکشیست که از عمر حاصل است
تا آن زمان که قسمت ما فقر و ماتم است
هرگز گمان مبر که خداوند عادل است
روزی که چرخ بر سرم آوارِ غم کند
شهد و شکر به کام دلم زهرِ قاتل است
تا صبحِ حق به شامِ دغل گشته مبتلا
آنکس که دم ز حق زند امروز باطل است
ناصر غمین مباش که ستایش نمیشوی
دنیا کند ستایش آن کو که جاهل است
ناصر زاغری تفرشی
چشمان امروزم را می بندم
درخت خاطره خالی
درخت خاطره پربار
نوایی از پشت دیوارها.
پریچه ای که روزی
دامن گناه اشک هایش را
خواهد شست.
من اینجا خواهم ماند.
در میان سکوت پر اضطراب فردا و
صدای درد.
در میان زایش امید و
خداحافظی دیروز.
چشمان امروزم را می بندم.
آسمان صاف
آسمان بارانی.
و تناقض میان دو گام را
که برایم معنی خواهد کرد؟
میان دو لحظه
دو اکنون.
من اینجا خواهم ماند.
تو پرنده ای و من درخت.
برگ و بال
ریشه و پرواز.
نوایی از پشت دیوارها
مرا می خواند.
چشمان امروزم را می بندم.
من اینجا خواهم ماند.
سحر غفوریان
مسافریام
در شهرِ چشمانت...
چقدر بهتو نزدیکم؛
آنقدر
که در تو
گمگشتهام.
سکوتی بلند،
حصار ناگفتههام شد
در غیابت.
در ژرفای نگاهم،
فراموشی
پنهانی
خانه کردهاست...
مرا
به شهرِ چشمانت
باز بیاور؛
من،
مسافریِ تنها
در کوچههای بیپایانِ توام.
طیبه ایرانیان
دستت در دستم
جهان آرام شد و
ما آغاز شدیم
سیدحسن نبی پور
زندگی یعنی گذر بر تیغِ پنهانِ زمان
خنده بر لب، اشک در آیینهٔ جانِ زمان
آدمی چون باد میچرخد در مسیرِ لحظهها
گاه حیران میشود، گاهیست مهمانِ زمان
نان اگر باشد، ولی در سایهٔ بیم و هراس
طعمه گردد پیکرِ بیتابِ عریانِ زمان
زندگی یعنی تبر در مشتِ وهم و اضطراب
ضربه بر جانت زند افکارِ ویرانِ زمان
قصهها خاکستر آوارها شد در گذر
لیک سوزد آتشی در عمق وجدان زمان
هر که پرسید از صداقت، زخم پنهانی گرفت
راستی گم شد میانِ شک و برهانِ زمان
عشق را آموختن در عصرِ فرسایش، هنر
چون چراغی خسته در شبهای گریانِ زمان
آدمی گر در هجومِ سایهها گم کرده راه
میشود بازیچهای در چنگِ شیطانِ زمان
مرگ، پایانِ سفر نه، ابتدای دیگریست
لحظهای از دل گذشتن در بیابانِ زمان
در سکوتی خفته در هذیانِ بیفردا، صدا
گم شود چون نغمهای در چنگِ دستانِ زمان
در سکوتِ بینفس، فریادها گم میشوند
میرسد پژواک از عمقِ گریبانِ زمان
آری، آری زندگی، یعنی سقوطی سربلند
زخم خوردن، سوختن، در چاهِ پنهانِ زمان
مهرداد خردمند
هنر من
قدم زدن در شعلههاست
بیآنکه خاکستر شوم.
سیدحسن نبی پور
آبیه شال او آسمان بود
زیر پاهای او دشت جهان بود
دشت گل های ،شاخه شاخه
ساقه کمان او نرم و روان بود
ریشه اش پا زده به حوض جانم
سر برآوردم او پیدا و عیان بود
سر هر شاخه شد گلای پر برگ
تاج آن شاخه ماند سفید بی برگ
من سیاه او سفید دشت بهاری
از همان اولش حلقه زمان بود
سجاد ابراهیمی
حرفِ عشق را چنان به خونِ دل نوشتم
تا سطر سطرش با نبضم درآمیزد
بر پارهای از ابرِ بیبارانِ دلت
باریدم... شاید که "دوستت دارم هایم را" باور کنی!
تشنهام: خطهایم را با چشمهای تر بنوش...
حسین گودرزی