یار جان رفتنی استیم بمانیم که چه
زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه
درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه
خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز
دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه
آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز
بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه
دور سر هلهله و هاله شاهین اجل
ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه
کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند
هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه
قسمت خرس و شغال است خود این باغ مویز
بیثمر غورهٔ چشمی بچلانیم که چه
بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن
هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه
ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست
کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه
گر رهایی است برای همه خواهید از غرق
ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه
ما که در خانه ایمان خدا ننشستیم
کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه
قاتل مرغ و خروسیم یکیمان کمتر
این همه جان گرامی بستانیم که چه
مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار
این قدر پای تعلل بکشانیم که چه
شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه
پریشان کرده چشمانت مرا؛ اما نمیدانی
_ چه دردی بدتر از اینکه تو شعرم را نمیخوانی
مرا آشفته میخواهی ولی من دوستت دارم
و حتی بیشتر وقتی، مرا از خود که میرانی
نباشی من پریشانم تو باشی هم پریشانم
کجا باید پناه آورد از دست پریشانی
چه باید کرد وقتی که دلت اقرار میخواهد
بگویی هم پشیمانی، نگویی هم پشیمانی
تو را باید پرستید و مدام از تو، تو باید گفت
که من ایمان به تو آوردهام آن هم چه ایمانی
به من دیوانه میگویند حق دارند مردم چون
همیشه از تو میگویم؛ خودت اما نمیدانی
علی صفری

قم
(علی صفری _ قم)
و در آخر،
خَتْمِ این کلام حاصلِ گلی است
که درونم شکفته شد
و با نیروی عشق و جنونت،
تکامل یافت.
ای آنکه عشق را آموختی،
بدان و بدان گر روزی،
غنچهها زار زنند،
زمین دو نیم شود،
آسمان شهاب بباراند
یا که ماه ز جان نور ببارد،
باز هم دوستت دارم.
اسما حسینی
ای که با نه گفتنت روحم ز تن پر میکشد
رحمی بکن بر حال من، بی تو دلم جان میکند
یا رب چرا آن مه را کردی برون بر بام من
اکنون ز ناز چشم او، این چشم من خون میشود
آه دل فرهادها بر قلب سرد سختدلان
هیچ ندارد آن اثر، چون تیشه بر سنگ میزند
صبح و شبم در گریه و نیستش خمی در ابروان
زین نالههای تلخ من شهد عسل هم میرود
آخر این گرمای من گل میشود همچون خلیل
یا که در آتش سرد آن رقص مرگم میرسد
مهدی وفازاده
کجایی ای نسیمِ صبحگاهی؟
که بویَت میرسد از جادههایی
کجایی ای چراغِ راهِ تارم؟
که بیتو خستهام در ماجرایی
کجایی ای صدایِ رودِ خفته؟
که میخوانی مرا از کهربایی
کجایی ای امیدِ شبنشسته؟
که میروید ز نامت روشنایی
کجایی ای غریبِ بینشانی؟
که ماندم در هوایت بینوایی
کجایی ای شکسته موجِ دریا؟
که بیتو من شکستم در جدایی
ریحانه عاشوری
زنها طوفاناند؛
اگر مرد نلرزد،
در گرداب عشق غرق میشود.
سیدحسن نبی پور
خواستم از تو بگریزم،
مثل کسی که از آتش به آب میدَود،
اما آب
چهرهٔ تو را بازتاب میداد.
مثل پیراهنی که هرگز شُسته نشده،
بوی تو، نفسهایم را پر کرده است.
خواستم دوستت نداشته باشم،
اما هر بار که نامت را میبرم،
لبهایم به خون مُزین میشود،
و دستم تا آرنج خونآلود میماند.
خواستم از تو عبور کنم،
اما از هر جادهای که میگُذرم،
در انتها به گور من میرسد.
خواستم فراموشت کنم،
اما فراموشی
خونیست،
که نام تو را مینویسد.
خواستن یعنی،
هر تَپشِ قلب،
تیغی در رگها فرو بُردن.
خواستن یعنی،
هر روز با دست خودت،
رگهایت را متلاشی کنی.
خواستن در این جهان،
طنابی است
که هر بار رها میکنم،
دور گردنم محکمتر میپیچد،
و این
تنها جایست،
که خواستن،
توانستن نیست.
ابوالفضل پارچه بافی
ماندیم در این شهر و دلم پاک خراب است
درمانده و نالان شدهام این چه عذاب است؟
تا رنگ رخ زرد مرا مردم این شهر
خواهم که نبینند رخم پشت نقاب است
ویرانه جان هم که ز غم تاب ندارد
یا رب مددی روحیهام پاک خراب است
هر دست که دادیم از آن دست ندیدیم
خیری، که درین شهر گناه عین ثواب است
از بخت بدم قحطی آب هم شده قوزی
هر جا نگرم قصه کابوس و سراب است
لعنت به من از دست دل مردم بی درد
هر لطف که کردم همهاش نقش بر آب است
فریاد که با هر نفسی عمر ببازم
هر لحظه جدا، ساعت مرگم به شتاب ست
شهری که در آن هیچ خبر ز عشق و هنر نیست
داروی دل من غزل و شعر و کتاب است
بهروزکمائی