کاش میشد نغمه ها با هم سرود
بی نقاب و بیدریغ و بی حسود
روزگاری ساده بودیم و رها
بی غرور و بی نقاب و بی نمود
خنده هایم بیسبب می ریخت باز
از دل پاکی که جز مهرت نبود
در دل شب قصه ها روشن تر از
اشک مهری کز دل ما می فرود
رفت آن ایام و دل حیران بماند
در حصار خاطراتی سر گشود
لیک امیدی هنوزم زنده است
چون چراغی در شب تار و کبود
باز شاید همدل و همراه شد
با نگاهی، با دلی پاک و ودود
مصطفی نجفی راد
و عشق همان لبخندیست که با مرور کسی بر لبانت نقش می بندد
لذت نوشیدن یک فنجان چای است که آرامش حضورش به تو می بخشد
گام های هماهنگیست در یک پیاده روی دو نفره...
هر چند کوتاه !
حتی در سکوت !
و نگاه های هم سویی که افق های یکسانی را می بینند
و گپی دونفره با جملاتی که از قبل ذهن تو را خوانده اند
عشق مسیری نیست که برای رسیدن به مقصد از قبل در ذهنت رسم کرده باشی
یا نگاهی از سر هوس که به اوج رسید لاجرم پیامدش فرود باشد
یا قطعات پازلی که به دنبالش بگردی تا کاملش کنی
عشق را بدون تفکر ، بدون برنامه ریزی یکباره در قلبت می یابی
درست مانند مسیری که آب به نرمی باز می کند
عشق غرور نمی شناسد
پای غرور که به عشقت باز شد... رنگ می بازد!
تنها می شود لافی از وسعت قلبت !
عشق نه تکرار می شود و نه تکراری
اگر...
فقط اگر همانی را که باید به درستی پیدا کنی !
زیبا کشاورز
دیگر حتی بحث عشق و عاشقی در کار نیست
بی تو و دور از تو جانم در بدن انگار نیست
کس نمی داند دل من دردمند عاشقیست
هیچ کس آگه ز درد عاشق بیمار نیست
درد هجران را پزشکان ناتوانند در شفا
زخم عاشق را مداوایی بجز دیدار نیست
میروم هرجا غم دوری چو سایه با من است
گوشه این قلب غمگین جز غمت ، غمخوار نیست
هر غروبم بار غربت می نشیند روی دوش
هیچ بار و وزنه ای سنگین تر از این بار نیست
رنج بیداری چه داند ناچشیده زخم هجر
او که شبها تا سحر چون چشم من بیدار نیست
چوب در چشمم زنم تا صبح میجویم ولی
جز تو مهتابی که تابد بر شبان تار نیست
من غزل گویم که گردم با خیالت هم سخن
لال گردد آن زبان که هم سخن با یار نیست
محسن خدادادزاده
دل به هر یاری سپردم، عاقبت دل را شکست
جز تو ای جانانه، هر کس آمد و آخر برست
جستوجو کردم تو را در کوه و دشت و آسمان
لیک دیدم خانهات در عمق جانم، در نشست
هر که غیر از توست، آیینهست اما بیصفا
هر نگاهی جز نگاهت، پردهای بود و شکست
سوختم تا ذرهذره پاک گردم زین غرور
هر که در زد بر در او، هیچگاه او در نبست
مبین کوچک زاده
مرا گریان رها کردی
متعجب شدم از قلبت
همه چیز را مرور کردم
کجای کاره من بد بود
که حتی اشک های من
سطحی ترین حد بود
اگر من بدترین آدم
یعنی اتقدر بد بودم
یک هفته نشی دلتنگ
عالیه رنجبر
بارفتنت
ازچشمهایم
دلتنگی می بارد
مژه ها
شیشه نگاهم راپاک می کنند
تاپیداکنم
عطرتو را
که جاگذاشته ای
درهمان باغی
که زولنگ و اناریجه بااو دوست شده بودند
افسانه ضیایی جویباری
گویی که مگردیووانه ای؟ دل به که دادی؟
آخر ای زاهد دیووانه، تو ز یار من چه دانی؟
چنان مستم ز بویشکه دگرهیچ ندانم....
جزلعل لبانش طلبی هیچ ندارم!
گویی سخنم سخت نشان از کودکی دارد؟
گفتمت بین دو ابرویش چه خال کوچکی دارد؟
خم به ابرویش نیاید و دگر نیست ملالی...
این ختم سخن بود و دگر،
نیست کلامی!!
غزل مومیوند
عشق تو
آیینهی باغ من است
هر برگ،
لبخندی بر خاطرهها
سیدحسن نبی پور