حتما بیا

حتما بیا
یک بغل غزل برایت کنار گذاشته ام
در جوار گلدان کاملیای صورتی
روز ها نشستم و نوشتم
نوشتم و نوشتم
و نخواندی
باز نوشتم

باز نخواندی
دیگر نمی‌نویسم
اما تو بخوان
می‌دانم خط به خط نوشته هایم را از بری!

روشنا زمانی

حالم اصلا خوش نیست

حالم اصلا خوش نیست
درپناه خویشم

دلم اشوبتر از دریاهاست

ذهنم انگار مداوا خواهد
روحم انگار مداوا خواهد

جسم
روح
قلبم
همه انگار شفا می‌خواهند
یار
جهان
یا که دوا می‌خواهند

یک سپاس ویژه
از خودآگاه ناخودآگاه ذهن
من که خوابم او بیدار

او می داند که چقدرم بیمار
خوب می داند که شال کمرم باز شده

سکه های وجودم همگی ریخته اند
پرشالم نسخه گنجی بود که افتاده
است
سالی داشتم که می‌گفت انسانم

پدرم آدم و
مادر حوا
مسلمانی کیش من است

شب و روزم شیدا
آهوان تشنه وسرابی پیداست

ابر قول داده به آهو
که ببارد زودی
که نخشکد رودی
دل بی تاب من همچنان بی تاب است

رعد می غرد
کوه می لرزد
ابرها تنگاتنگ همدیگر را بغل می گیرند

تا ببارند بر دشت
لااقل بچه آهو نمیرد بی آب
مادرش مرگ او را نبیند در خواب

ناخودآگاه ذهن
تو چه کردی با من
من هنوز شیدایم

مسعود پوررنجبر

یاد تو در من می‌نشیند،

یاد تو در من می‌نشیند،
به عمق چشم‌هایت،
جایی که بوسه‌ها گم شدند.
لحظه‌ای که دیگر نبود.


سیدحسن نبی پور

زخم دارم روی هم، با درد عادت کرده‌ام

زخم دارم روی هم، با درد عادت کرده‌ام
با زبان خنجر نامرد عادت کرده‌ام

از صبوری حاصلم جز کوه غم چیزی نشد
من بدون هیچ دستاورد عادت کرده‌ام

کم‌کمک از سینه‌ام موج محبت می‌رود
با نگاه خشک و تند و سرد عادت کرده‌ام


با چراغ شیخ گشتم، کس نشد همراز من
با همین آب و هوای فرد عادت کرده‌ام

با غبار غم نشستم در کنار جوی عمر
زیر بار آبشار گرد عادت کرده‌ام

در بهار زندگی فصل خزان شد سهم من
برگ خشکم با نگاه زرد عادت کرده‌ام

روز و شب خوردم بسی از دیگران زخم زبان
این جماعت آنچه با من کرد عادت کرده‌ام

سیدظاهرموسوی

روزی گذر کردم ز کوچه ،از دور دیدم دلبری

روزی گذر کردم ز کوچه ،از دور دیدم دلبری
عاشق شدم با یک نگاه ،دل می‌برد با روسری
آشفته شد من را چو دید، یک لحظه غیبش می‌زند
آرام جانم را گرفت، سر می‌کشم بر هر دری
جویا شدم از هر طریق، اطراف را سر می‌کشم
چون قطره‌ای شد ناپدید یک لحظه چون جادوگری
گیرم نشانش بی امان، شاید ز راهی بگذرد
از رهگذر پرسم نشان از کودکی تا مادری
چون دیده بانی خسته جان ،سرمنزلش پیدا کنم

بیند مرا ریزد زبان، دارد زبانی زرگری
صورت چه گویم همچو ماه، لبخند ریزی بر لبش
من محو او بودم ولیک، دارد نگاهش مشتری
راقب چو بیند با همیم ،ما را حسادت می‌کند
پل می‌نهد ما بینمان، گوید مرا چون کافری
دیگر نرانی بر زبان، نامی ز من در محضری
خواهی نگردی دل حزین، بس کن دگر خوش باوری
صاحب دلی بودم ولیک ، آواره گشتم در رهش
عادل شود همچون قضات ،یا می‌کند نا داوری

ابراهیم خلیلیان

رقص قلم در دوات،

رقص قلم در دوات،
چشم‌هایت را نوشت.
خطوطِ مژگانت،
کلماتِ خاموشی را
در دل کاغذ می‌کشند.


سیدحسن نبی پور

ای در خودت غریب، تو جز غم نداشتی

ای در خودت غریب، تو جز غم نداشتی
خشکیده برگ جانت و شبنم نداشتی

تیری رها شد از خم ابروی یار و حیف
زخمت کشنده بود و تو مرهم نداشتی

از لانه های خالی و تاریک زاغ ها
بر شاخسار زندگی ات کم نداشتی


گفتی که در تقابل احساس و عقل و دین
راهی به جز ستیز دمادم نداشتی

اما خدا همیشه پس از این بهانه هاست
ای دل تو هم ادله ی محکم نداشتی

بی اعتنا به خلق گذشتی و زنده ای
در قلب دختری که همان هم نداشتی

امین ترابی

دوستت دارم...

دوستت دارم...
حتی اگر فراموش کنم
که واژه‌ها زادۀ کیستند.
حتی اگر تنها بمانم
در میانۀ تپش‌های بی‌نامِ سحر.
دوستت دارم
چون نفس،
پیش از آنکه معنایش را بدانم.

حسین گودرزی