زخمی و پرشکسته ام دست بکش تو بر سرم
پاک کن اشک دیده ام ،از روی گونه ترم
بود و نبود من تویی ، ای همه وجود من
ناز تو را به جان خود هر چه که هست می خرم
در طلب تو هر چه را می طلبی طلب کنم
قدر تو هست چون عیان پیش منی که زرگرم
دست به دست من بده دل بده بر من ای صنم
مطرب دل شکسته ام ،عاشق کوی این درم
عاقبت ای نگار من می کشی ام به سوی خود
باز تو میکشانی ام از سر لطف خود حرم
سعید صفرزاده
نه هیاهویی بود
نه مشتِ گرهکردهای در باد
اما کوچهها نفس میکشیدند
با درختانی که هنوز
در سایهی موشکها
بهار را فراموش نکرده بودند
ما مردم بودیم
نه قهرمان، نه فرمانده
فقط انسانهایی خسته
که دلشان نمیخواست
آتش، خانهی همسایه را ببلعد
ما آشوب را بلد بودیم
ولی انتخاب کردیم همدلی را
نترسیدیم
نگران شدیم
برای مادری که بچهاش خوابیده
برای پیرمردی که دارو ندارد
برای نانوا، برای نان
ما غیرتمان را فریاد نزدیم
لبخند زدیم
در صف نان
در صف دارو
در صف امید
و آنسوی شهر
جوانانی ایستاده بودند
در آسمانی پر از صدا
با چشمهایی بیدار
و قلبهایی بیادعا
نامشان را نگفتند
اما ما میدانستیم
پدافند بود
ارتش بود
فرزندان همین خاک بودند
نه برای مدال
نه برای نمایش
فقط برای اینکه صبح
یک دختر کوچولو
دوباره راه مدرسه را بلد باشد
ما به خیابان نریختیم
نه چون خستهایم
نه چون بیصدا شدیم
بلکه چون این خاک
هنوز بوی مادر میدهد
و مردانش بوی غیرت
بیهیاهو، اما بلند...
زینت عارفخانی
دلا تا کی در این احوال مستی!
سر و جان می دهی از کف زهستی!
بیا تا بگذریم از ساحل عشق!
که غرقت می کند این می پرستی!
زمانه آمد و رفت و هنوزم!
تو در خواب و خیال خود نشستی!
زمانی دم زدی از عشق امّا!
فراموشت شد آن عهدی که بستی!
هوس در سینه و دل در خیال است!
فریب خویشتن دادی و جستی!
دگر با تو نگویم هیچ رازی!
که آسان عهد و پیمانت شکستی!
مرا تنها گذار و بگذر از خویش!
که بنیان مرا از هم گسستی.
صاحب قاسمی
عمری صدایت می کنم ، اما جوابی از تو نیست
تاریک و خاموشم پدر ، تا آفتابی از تو نیست
در پُرس و جویت پرسه زن، هاجر شده چشمان من
برچشم سرشار از عطش ،حتی سرابی از تو نیست
در روزگار بی کسی ، تنها کس ام بودی ولی
دیگر پناهم از قضا در استجابی از تو نیست
در آخرین دیدارمان ، آهنگ رفتن می زدی
رفتی،، به گام آمدن ساز شتابی از تو نیست
مهتاب شبهایم بگو تا کی حرامست آرزو ؟
بر برکه ی چشمان من نقش بر آبی از تو نیست
گفتی خدایم حافظت، در کهکشانم گم شدی
در آسمان حسرتم دیگر شهابی از تو نیست
زیباترین آرایه ای ، بر تارو پودم سایه ای
دلخوش خیالت را کِشم، آغوش نابی از تو نیست
حالا پدر جان مرهمی بر چشم مجروم بجز
لبخند زیبای تو در تصویر قابی از تو نیست
عادل پورنادعلی
شیر مشو آهوی من،سیر مشو از سوی من
پیر مشو برنای من،قیر مشو در روی من
دیو سیاه این موی تو،سِحر جدید از ناز تو
گرد مشو در آسمان،شانه مشو در موی من
شانه ز شانهات بشکنم،خانه ز خانت بشکنم
باد بده در موی خود،مست شوم آهوی من
رَسته ز دریا می روم،رُسته ز شیدا می روم
خسته ز پیدا می روم،دور مشو از کوی من
جان و جهان در تو بشد،آن و همان بر نو بشد
کان و کمان زر چون بشد،تیر مشو در خوی من
بحر مده در جام من،زهر مده در کام من
قهر مده از خام من،گام بده در کوی من
دود بده در روز من،عود بشو در آسمان
زود بیا بر سوز من،ماه بشو در روی من
فرهان منظری
از ترسِ چاهِ پیش رو، در چاله ی حسرت نمان
راهی که باید رفت را، معنای عمرِ خود بدان
جایی که هستی را ببین، بن بستِ خواب است و سراب
در شاهراه زندگی، سوی مسیری نو بران
دل خوش نکن بر کهنگی، بر آنچه بود و آنچه هست
تصویرِ فردا را ببین، تعبیرِ رویا را بخوان
فرصت فقط یک لحظه و حسرت تمام زندگی ست
از دست آسان میرود با غفلتی گنجِ زمان
تا زنده ای بیدار شو از برزخِ سنگین خواب
کابوس بی پایانِ شب، عجز تن است و زجرِ جان
دردت نه از بیگانه ها، کز دشمنانِ خانگی ست
از بندِ این هم خانه ها، مهرِ دلت را وارهان
آری بسی شبها گذشت و بر نیامد آفتاب
خورشید خود باش و سپس، بشکن طلسمِ داستان
محمد رضا شایان
عکس او در قاب روی دیوار بود
چشم بر هم نمی زد
انگار او هم مثل من
خوابش نمیبرد؛بیدار بود
چشم های من بغض آلود؛
نگاه او پر از حرف بیصدا بود
لبخند ش، مرا دلداری میداد
سکوت طولانی اش باعث آزار بود
طفلک دل که من بیقرار دیدار
آمدن او اما دور از انتظار بود
سمیرااسدی زاده
آشفتگی و بهم ریختگی دلم
مقصرش نه تو بودی نه باد
من نباید پنجره دلم را
باز می گذاشتم
عشق یکطرفه
مثل منطقه ی ممنونه دریاست
شنا کردی و غرق شدی
نگو تقدیر بود
حماقت بود
دکتر محمد کیا