| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
روزی گذر کردم ز کوچه ،از دور دیدم دلبری
عاشق شدم با یک نگاه ،دل میبرد با روسری
آشفته شد من را چو دید، یک لحظه غیبش میزند
آرام جانم را گرفت، سر میکشم بر هر دری
جویا شدم از هر طریق، اطراف را سر میکشم
چون قطرهای شد ناپدید یک لحظه چون جادوگری
گیرم نشانش بی امان، شاید ز راهی بگذرد
از رهگذر پرسم نشان از کودکی تا مادری
چون دیده بانی خسته جان ،سرمنزلش پیدا کنم
بیند مرا ریزد زبان، دارد زبانی زرگری
صورت چه گویم همچو ماه، لبخند ریزی بر لبش
من محو او بودم ولیک، دارد نگاهش مشتری
راقب چو بیند با همیم ،ما را حسادت میکند
پل مینهد ما بینمان، گوید مرا چون کافری
دیگر نرانی بر زبان، نامی ز من در محضری
خواهی نگردی دل حزین، بس کن دگر خوش باوری
صاحب دلی بودم ولیک ، آواره گشتم در رهش
عادل شود همچون قضات ،یا میکند نا داوری
ابراهیم خلیلیان