بارفتنت

بارفتنت
ازچشمهایم
دلتنگی می بارد

مژه ها
شیشه نگاهم راپاک می کنند
تاپیداکنم
عطرتو را
که جاگذاشته ای
درهمان باغی
که زولنگ و اناریجه بااو دوست  شده بودند


افسانه ضیایی جویباری

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.