| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
خواستم از تو بگریزم،
مثل کسی که از آتش به آب میدَود،
اما آب
چهرهٔ تو را بازتاب میداد.
مثل پیراهنی که هرگز شُسته نشده،
بوی تو، نفسهایم را پر کرده است.
خواستم دوستت نداشته باشم،
اما هر بار که نامت را میبرم،
لبهایم به خون مُزین میشود،
و دستم تا آرنج خونآلود میماند.
خواستم از تو عبور کنم،
اما از هر جادهای که میگُذرم،
در انتها به گور من میرسد.
خواستم فراموشت کنم،
اما فراموشی
خونیست،
که نام تو را مینویسد.
خواستن یعنی،
هر تَپشِ قلب،
تیغی در رگها فرو بُردن.
خواستن یعنی،
هر روز با دست خودت،
رگهایت را متلاشی کنی.
خواستن در این جهان،
طنابی است
که هر بار رها میکنم،
دور گردنم محکمتر میپیچد،
و این
تنها جایست،
که خواستن،
توانستن نیست.
ابوالفضل پارچه بافی