| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
آن شب
که سرنوشتم
بر بیتقدیریِ اش
در اندوهِ شکست
زانو زده بود،
غمگاهِ چشمانم
بارانِ گه بیپایانِ
شبهای پاییزی بود؛
بارانی که
نامت را هجا میکرد
و هیچ صبحی را دگر باور نداشت.
ماشیا
بر سر راهم رسید،
همچو دستی ناگهانی
در ازدحام تقدیر بی فردایی
آنجا که عصای موسی را در نهان دریای خروشان تقدیر به ساحل میلاد بودن ها می کشاند .
ضامنِ آهو
در چمنزارِ آرزوهایم دوید،
و من
میان معجزه ها و معمای سرنوشت تکراری ام
ایستاده بودم.
پدر
چارقدِ سپیدی
بر روی رؤیاهایم کشید،
تا آفتاب
چشم حسرت به سراب دنیایم نگیرد.
اما
تیغِ بادهای بهاری
گیسوان پریشان افکارم را برید؛
تا بهار به شکوفه های گیلاس
لبخند دوباره کشد
و رویای بهاران را به کویر تنهایی هایم بکشاند ...
آن شب میلادِ آمدنها
رخ نمود،
ذوالفقار
تمام فریادهایم را
به سکوتی سربریده سپرد.
ماندگارِ بیماندنها
قد کشید،
و تردیدِ خرداد
در قابِ تنهاییهایم
خطی ممتد
میان «بودن» و «نرسیدن» کشید
خرداد
تیر را رنجاند،
مرداد را فراموش کرد تا
شهریور دوباره
بال گرفت،
و من
در تقویمی که ورق نمیخورد
سالهای هجر را گذراندم و بزرگ شدم.
محبت
خوشههای سرخگونِ
تاکستان شد؛
انگورهایی که
با لبخند باور دوباره چیده شدند
و با اشک عمر
شراب گرفتند.
تو میدانی
من
در باورِ گذران
نشستهام؛
جایی میان رفتن و ماندن،
میان گرمای سوزان یقین و یخزدگی کوهستان دماوند باور
دلم
در ناباوریهایش
سوار بر ابرهای بارانیِ باور
آرام گرفته است؛
ابری که
هر بار میبارد
تا خودش را
از نو انکار نکند.
آنجا
که رعدِ فراموشی
تازیانه میکشد،
و خاطره
چون اسبی رمیده
در دشتستانِ سرنوشتم
میدود
باورهای ناباورم با ابرهای تکرار
میبارند…
نه برای روییدن،
برای اثباتِ اینکه
حتی باران هم
گاهی
به زمین نمیرسد..
سمیرا بختیاری