روزی آتش زد بر جانم عشق و

روزی آتش زد بر جانم عشق و
داغی آن خاطرات امروزم را سوزاند
این روزها
سرازیر شده‌اند اشک‌های دلتنگی و
گونه‌هایم به یاد شب‌های ساحل عشق خیس شده‌اند
ای آوازخوان سوته‌دل
از مرگ یک احساس
در غروب بهار با چشمان خیس بخوان
دور از من جوانی می‌کند آن یار زیبا و
من اینجا با دلی شکسته احساس پیری می‌کنم
در گذر زمان فراموش شده‌ام با نگاهی تازه و
در کوچه تنهایی به یاد آن روزها باج میدهم
مرا از جام بی‌خیالی سیراب کن ساقی
در روزگار چهره‌های پرفریب
از مسیر نگاه‌ها باید مست گذشت
گرچه ترک کرده دل سوخته‌ام را
ولی هنوز هم با داغی آغوش دیروزها
خودم را گرم می‌کنم.

عبدالله خسروی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد