| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دلدارم، نمیدانم کیستم
وقتی هر راه
به نام من
تمام میشود.
پرسیدم: از کجا آمدهام؟
گفتی: از جایی
که سؤال زودتر از آدم
متولد میشود.
پرسیدم: به کجا میروم؟
خندیدی
و گفتی:
بچه اینجایی، آخر
به کجا میروی؟
دلم را جلوتر فرستادی،
عقلم را در میانهی راه
زمین گذاشتی.
ایمان
مثل کفشی خیس به پاهایم چسبید.
گفتی: زیاد فکر نکن.
جهان با فکرِ زیاد
مهربان نیست.
فریبم دادی
کمی آجیل به جیبم دادی
و نامش را گذاشتی
رزق.
گفتی: برو.
همین راه کافیست.
زمین خوردم،
گفتی: خواستِ خودت بود.
بلند شدم،
گفتی: دیدی
هوایت را داشتم؟
دلدار عجیبی هستی؛
نه آنقدر نزدیک
که پناه باشی،
نه آنقدر دور که انکارت کنم.
نمیدانم خدایی
یا تقدیر
یا فقط
نامی محترمانه برای ندانستن.
اما میدانم: ایمان
نه رسیدن است
نه آرامش؛
تحملِ زندگیست
با سؤالی
که
رهایم نمیکند.
علی مرتضی موحدی