میخواهم تمام روز را در قابِ پنجره ای باز رو به شهر فریاد کنم
وبگویم من میدانم
جهان زیبا میشود اگر نقاب ها را برداریم
و اعتراف کنیم بازی را باختیم
شاید مهم نباشد جای ستاره ها در آسمان کجاست
ولی ترس را در چشمانِ کودکی
که تیله هایش در دستانش با اشتیاق می درخشد مهم باشد
آنسوتر خنده های برهنه ای میبینم
پشتِ دیوارِ شهر از حصار بالا میآید
تا عرقی سرد باشد بر پیشانیِ پدری لهیده
کاش نبود نقابی به صورت
وای چه آرزوی محالی
باید به پیراهن شب سنجاق کرد این آرزو را
و عوض کرد سکانس ِ زندگی را
گریه از شکستِ خنده میخندد و برای خود دست میزند
رویاها را به فراموشی سپردیم
حقیقت را میدانیم
یک حقیقت تلخ
در سکوت و گفته هایمان پیدا
جهانی اشک
جهانی لبخند
جهانی آزاد در سیطره
به تماشای مهتاب خیال و بیابانِ سکوت
شعری خواهم ساخت از سوت قطار بر سنگ فرشِ یادها
و با مُشتِ گره خورده بر تارکِ سردِ زمین
از سهمِ دیروز و امروزم میکوبم
زندگی زیباست
زندگی زیباست
زیباتر از خوابِ کودکی در آغوشِ مادر
آری نقاب را برداریم
تا بخوانیم ،بتازیم ، ببافیم آرزوهایِ نیمه بافته
برای رهایی از تارهایِ خود بافته
عباس سهامی بوشهری
. . . . . . . . . و
زندگی می شویم
چون از شادی ِ هستن مان
تمام فاصله های ساخته شده را
تکانده ایم
و هست را
در اکنون و اینجا
کامل نمی شویم
همچون هیچ،
با احساسی که
تقدس را
به چالش می کشد
کمی از دیوانگی ِ خاص را
به بُعد ِ دیگر می بریم
تا بیداری ِ تاریک اش
دیگر از مقدسات نباشد
هر اتفاق
چونان برایمان مهم است
که رقص هایمان
برای افتادنش نمی ایستند
بی هیچ پرسشی
هر لحظه
پاسخ می گیریم
از بس خود را خود پذیرفته ایم
و تمدن مان را
بدوی تر از
رقص ِ هستی
به باد داده ایم
با بی مانندی مان
که روشن ترین اشارت
به همانندی ماست
فلسفه ی باستانی ِ انگور را
می نوشیم
و زندگی را که
رازی برای زیستن است
فقط زندگی می کنیم
اکنون
چونان خود را
به خاطر سپرده ایم
که بی هیچ شکی
او می نویسد که
من است
و من می خوانم که
خیام ام . . . . . . . . .
فرشید صادقی
با آه دل و اشک تو ای فصل دل انگیز
طوفان بلا خش خش انسان شرر خیز
چون برگ خزان ریخته جان ها به زمینی
آوار شد از خصم عدو موسم پائیز
افروز ابراهیمی افرا
چه می شد گر دل آشفته من
به شهر چشم تو عادت نمی کرد
پرستوی نگاهت ناگهان از
دل آشفته ام هجرت نمی کرد
چه می شد اولین روز جدایی
برایم تا قیامت شب نمی شد
وجود پاک و سرشار از امیدت
گرفتار سکوت و تب نمی شد
چه می شد بغض چشمان قشنگت
برای چشم هایم آشنا بود
دلت با وسعت یک آسمان عشق
همیشه با غرورم همصدا بود
چه می شد میتوانستم برایت
غزلهایی بگویم شاعرانه
و یا در آخرین مصراع شعرم
بگیرم از حضورت یک نشانه
چه می شد زیر باران نگاهت
گل نیلوفری را دیده بودم
و با از باغ همسایه شبانه
گل مریم برایت چیده بودم
چه می شد زیر سقف آبی شب
کنارم عاشقانه می نشستی
نمی گفتی مسافر هستی امشب
و بغض خسته ام را می شکستی
جواد جهانی فرح آبادی
دل به معشوقی سپردم من حماقت کردم
چشم زیبایش که دیدم من قضاوت کردم
خواستم شعر بگویم دست تقدیر امّا
بر دهانم مهر زد، گفتم: جسارت کردم
در خیالم خواستم لب بر لبت بگذارم
باز لیکن حدّ شرعی را رعایت کردم
من که با دستان خود قادر به لمست نیستم
زحمتش بر دوش چشمانم کفایت کردم
یاد دارم من شبی بوسیدمت در خوابم
بعد از آن هر شب زِ این خبطم انابت کردم
دیدمت با دیگری دیگر زِ دنیا رفتم
در درونم با خودم خود را شماتت کردم
دست او در دست عشقم، جان من را میبرد
من ولیکن سخت با این صحنه عادت کردم
آه از آن وقتی که با شادی تو را میبوسید
دل ندارم تا بگویم من حسادت کردم
من نشد از فکر خود بیرون کنم یادت را
با خیالت تا قیامت هم رفاقت کردم
عاشقی کردن سزاوارم نبود از اول
در قنوتم من زِ این کارم ندامت کردم
مُردنم شاید برایم راه حل بود امّا
هر چه کردم من دَرین دنیا جنایت کردم
نکتهای دیگر ندارم جزء همین یک جمله
هرچه بودم هرچه کردم من حماقت کردم
محمدحسن عبدی
با تو دنیا همه شعر ؛
شعر چشمان تو ،
سرودن دارد.
سیدحسن نبی پور
مرا از درد تنهایی بیاور اندکی بیرون
به یادت تا به کی آتش بگیرد این دلِ مجنون
رهایم کردهای با گریه زاریهای پی در پی
نمیفهمی چه دارم میکِشم با دیدهی پر خون
نمیدانی چه آوردی سرم ای جانِ جانانم
دلم غمگین، تنم ویران، تمامِ واژهها محزون
اسیرم کردهای در ماجرای تلخِ دلتنگی
چرا پایان ندارد اندکی این قصهی ملعون
شبی گیجم، شبی گریان، شبی سردرگمم بانو
هلاکم میکند بعد از تو این احوالِ گوناگون
مهدی ملکی