| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
متّکی بر زانوانِ خویشم از دنیا جدا
تک درختِ خستهای از جمعِ جنگلها جدا
سایهسارِ کوچکی را خب نگهبانم هنوز
سایهساری از غم و اندوهِ صد فردا جدا
چشمِ یاری چون ندارم از کسی، آزادهام
چشمهای افتاده از دریاچه و دریا جدا
آسمان بارانی و دشتِ وجودم سبزِ سبز
شادمانی را جدا میبینم و غم را جدا
سرگذشتم را مروری کردهام با بغض و آه...
راهِ من از آشنایان از همین حالا جدا
مسعود اویسی
بوی اقاقیا می داد
حضورش
وقتی می خندید
آبشار گیسوانش
به تماشا می برد خدای دشت را
هر بار با فرود مه
رویایش را می سپرد
بر شعلههای آینه و
با لبخندش تهی می کرد
بیکرانیِ درد را
او تمام روشنایش را
بر زمین بارید و
بال مرا کشید تا پرواز عقاب
اکنون مدتهاست
عصر هر پنجشنبه
در خیرگی گورستان
تنها نگاه مادر است
که به من می تابد
مرضیه شهرزاد
قرار دل ربودی و این همه قیل و قال نبود
چه کرده ای تو بیا دل هست و مجال نبود
فدای تو هستم و چشم سیاه نرگس باغ
شکوفه کرده ام و بچین اینهمه خیال نبود
جمال عشقی و تو درون جان و دلم گشتی
به ابروی خمیده شکستگی اینهمه دال نبود
فرشته ای که نسیب دیگران هم تو شدی
ندیده ام ماه رخت را این همه چال نبود
سحر ببانگ بلبل مستی که نغمه سر میداد
هدر ببانگ اذانی که در آن شور و حال نبود
من از جمالی که دیده بودم سیر نشدم
سپیده را بیاورید که این همه جمال نبود
نشسته بودم که تو آیی و هدیه ای بدهم
بسوز سرما نشستهام در تو هم خیال نبود
نیامدی و شبی را هم به یاد تو سر کردم
به شکوه فتادم و که عشقت را مثال نبود
ز قول خود وفا نکردی و شدی تو شرمنده
بجعفری بگوکه درهدف اینهمه سوال نبود
علی جعفری
شبی در خواب دیدم، گیسویش بلنداست
پریشان حال وچنگم ب گیسویش کمند است
دلا گفتم چه میشد تا سحر گاهان آرام باشم
بیدار و هشیار نبودم کجا دلش در بند است
حاتم محمدی
تا نور شدی مطلعِ آدینه شدی
مظلومتر از چهرهیِ آئینه شدی...
مشتاق شدم دربهدرِ نور شوم
درقلبِمنایعشق نهادینه شدی...
حسنکریمزاده
حال دوره گرد را می فهمم
وقتی برای دوباره دیدنت
تمام کوچه های شهر را
دور میزدم،
کسی چه می داند
شاید همه ی دوره گرد ها
عاشق هایی باشند
که کوچه به کوچه
به دنبال معشوق رفته میگردند.
مرضیه کلاه کج
چون برگ خزانی
که زیر پا نهاده ای
آسان دلم میشکنی،
آخر چرا؟
با این من بی تو خراب
این ستم داری روا،
شمع پروانه سوزم
مرهم نما، زخمی چرا؟
بر کویر خشک دل
یک دم ببار،
سایه بان دل داغ
یک دم تو باش
میشود؟
مسلم اکبری ازندریانی
کـلماتم واج ندارد
حروفی از اتفاق ندارد
در این هیاهوی بن بستـــ
دلم آشنایی دگر ندارد
دیوانه میمانیم
هیاهوی بن بست
یزدان عطار
