آتش عشق من به تو

آتش عشق من به تو
هیچ گاه خاموش نشد
هر روز شعله هایش زبانه کشید
و خرمن جانم را سوزاند


مرضیه کلاه کج

ای بهار از تو شبِ سردِ زمستان گذرد

 ای بهار از تو شبِ سردِ زمستان گذرد
باغِ ما از قدمت از غمِ طوفان گذرد

تشنه ایم ،ما که از چشمه ی تو آب شویم
شعله ایم،ما که از شورِ تو مهتاب شویم

شورِ شیرینِ تو جانها همه فرهاد کند
کوهِ غمها شِکند،ناله و فریاد کند

باغ تا هِلهله ات ،یکسره بیتاب ببین
تا سراپَرده ی گُل،بلبلِ بی خواب ببین

غنچه ها از ستمِ دی،همه دلتنگِ تواند
سَروْهامان،کفن پوش هم آهنگِ تواند

تو بیا تا گُلِ احساس شکوفا بشود
عطر گلواژه ی تو در دل و جان،جا بشود

در کویرِ دلمان رویشِ امّید بده
چارفصل دلمان را تو گُلِ عید بده

تا نسیمِ خوشِ تو در همه جا می پیچد،
خار از هیمنه ات در دلِ خود می پیچد

رسمِ بد عهدیِ این فصل زمستان تاکی؟
ستمِ خار در این باغ و گلستان تاکی ؟

در زمینِ دلمان،بذرِ خدا باز بکار
لاله و نسترن و سوسن و صدناز بکار

محو کن رسمِ ستمْ سازیِ این سرما را
بر دلِ یخ زده مان،مژده بده گرما را...


قاسم یوسفی

محتوای فرم چشمان تو دارد تیر بار

محتوای فرم چشمان تو دارد تیر بار
قلب ها سیبل مقابل تیر رس را بر قرار
مردمت بس گفتگو ها غرق غمز وعشوه کرد
تک بزن خواهی ویا رگبار، کی خواهم فرار
وحدت فرم دو چشمت محتوا را می ستود
ساختار ذات آنرا نیک میگیری بکار
فیلسوفان و مکاتب غرق در این حکمتند
اینکه فرم چشم تو غالب بود یا آن شرار
خود هماهنگ است آندو در نظام چشم تو
سازمانش در کنش ،زیبا و مستست و خمار
نیک خلقش کرد خالق نقش چشم مست تو
این اثر در نقش خلقت شد هنر را استوار
چشم رافض از حدیث چشم دلبر گشت خون
در ازل افتاد این میثاق و دلها شد دچار


جاوید مدرس اول

همه عمر من نشستم به رفتار تو ناظر

همه عمر من نشستم به رفتار تو ناظر
بگو جانا چه خواهی تو از این جان شاعر؟

از آن روزی که رفتی دل و دینم همه رفت
دلم تنگ از فراقت ، تو کی می آیی آخِر؟

چقدر من ناله کردم از آن روزی که رفتی
چرا رفتی تو ای جان؟ چرا گشتی مسافر؟


همه شب من دو چشمم ، به دیدار تو مشتاق
بیا ای نور دیده ، بیا زیبا جواهر

اگر من را نخواهی ، نخواهم دین و دل را
شدی دنیا و دینم ، مرا کردی تو کافِر

غزل گویی چه شیرین ، به سان شیخ شیراز
تویی ای یار شیرین ، شه شعر معاصر

محمد غفاری پور

آسمانا به هوایت دل من سیر مکن

آسمانا به هوایت دل من سیر مکن
گر چه برخاک نشینم،تو زمینگیرمکن

عمری ای دوست،اسیر قفس تن شده ام
در رهایی منِ خسته تو تأخیر مکن

قطرهْ اشکم که زچشم تو به دور افتادم
زآتش هجر مرا کشته ی تبخیرمکن

خواب دیدم که به مهمانی تو آمده ام
جانِ من خواب مرا عکس،تو تعبیر مکن

گرچه اوراقِ چنین دفتر دل تاریک است،
مهربانی کن و این جرم ،تو تحریر مکن

گفته بودی که بزودی برسد،روز وصال
طاقتم نیست که پرواز کنم،دیرمکن

قاسم یوسفی

عشق را قضاوتی در کار نیست

عشق را قضاوتی در کار نیست
پرونده ها دست شیطان است
واقعیتِ مصنوعی
هر لحظه زندگی جان است
یا هم نوایم
گریه بود دوایم
که صریح گویم با عرض پوزش
مقصر اصلی خود انسان است
ماجراجویی هم
حکایتی از زبان داستان سرا است
روشناییت
در لا به لای چهره تاریک دنیا
نوشتنت
از غروب دلگیر فردا
سرچشمه مسیر حیات است
دریافتم
که نکوی سادگی
جلوه روی جهان است

رضا فریدونی

عمری به سرم شوق تماشای تو دارم

عمری به سرم شوق تماشای تو دارم
دل در گرو شاید و ...امای تو دارم

لبریز جنونت شده ام خانه ات اباد
آوارگی از کوچه ی لیلای تو دارم

ای سرو بلند تو نظر کرده باران
ایمان به نگاه قد و بالای تو دارم


بگذار غزال غزلم چشم تو باشد
تا خانه و کاشانه به صحرای تو دارم

هر ثانیه از فرصت عمرم به فدایت
تشویش فراق از غم فردای تو دارم

از تاب و تب مهر تو دلداده ترینم
تا مشغله ی حل معمای تو دارم

یک قطره بارانم و دریا شدنم را
از غمزه چشمان پریسای تو دارم

علی معصومی

وقتی جهان را مثل زندان می‌کنی سخت است

وقتی جهان را مثل زندان می‌کنی سخت است
احوالِ قلبم را پریشان می‌کنی سخت است

طوفانِ غم را دور کن از کلبه‌ام ای عشق
این خانه را وقتی که ویران می‌کنی سخت است

پس کِی برایم نوبهاری سبز خواهی شد؟
هر شب که سهمم را زمستان می‌کنی سخت است


چشمانِ ابری را چه باید کرد بعد از تو؟
دائم مرا لبریزِ باران می‌کنی سخت است

در زندگی تنها تو باید همدمم باشی
وقتی مرا درگیرِ هجران می‌کنی سخت است

مهدی ملکی