دقیقا احساس شعرم از تو آغاز می شود

دقیقا احساس شعرم از تو آغاز می شود
گویا کلی جهان با تو هم آواز می شود

تو دلیلی لبخند هر شب و روز ام هستی
آن زمانی که دلت کمی لجباز می شود

تو دیوانه ترین معشوق در کلی جهانی
آن زمانی که می دانی عشق با تو آغاز می شود

این جهان با عشق تو جان می گیرد همیشه
گر چه دلت گاه گاهی پر از راز می شود

من که می دانم در جهان مثل تو هرگز نیست
در هر رقابت این عشق تو ممتاز می شود

من نمی دانم چرا از کلی جهان فرق داری
شبیه ی قصه ها که اول و آخر از تو آغاز می شود

تو را در شعر سعدی و شهریار خوانده ام
مثل که عشقت در هر بیت در اهتزاز می شود

باشد قبول دیگر نمی گویم دوستت دارم
شاید به ناخواسته عشق تو ابراز می شود

سجاد اوسیانی

می لرزند ستاره‌هایم

می لرزند ستاره‌هایم
در سر گمی
و من همسفر مشتی کابوس
موسیقی تلخی را شنیدم
چشمانم می وزد تا دور دست‌ها و
تپش‌های نگاهم دست می کشد
بر پیشانی انتظار
بیا در این عطش تاریک
از خیرگی علف‌ها رد شو
و با انگشتانت زیر و رو کن
خوابم را تا بهم بریزد
تصویر خاکستری غروب
میدانی
چند وقت است که راه
در من گم شده
و تمام چهره‌ام خاکی
ای پرواز سحر در اندیشه‌ی شب
این قدر
به تماشای ابرها نرو
برگرد
و لبخند بزن به صدای شکفتن
برگرد
به همان جایی که نگاه زنی
دلهره‌ای شیرین را
چنگ می زند بر تن حادثه


مرضیه شهرزاد

از حادثه ی عشق نجات آسان نیست

از حادثه ی عشق نجات آسان نیست
این بار حریف غم دل ، باران نیست
عاشق که خودش مجرم و خود هم شاکیست
آزادی او سهل تر از زندان نیست

عشقی که به دل ریشه زده، پابرجاست
رنجوری عاشق ز نگاهش پیداست
معشوق اگر چه اثر از مِهرش نیست
هجرانِ همین یارِ خطا جانفرساست

عشق آتشِ اُفتاده به دامن باشَد
کو عاقبتش سوختنِ تن باشد
یا دست بسوزاند اگر برداری
یا جان و دلت باید از آهن باشد

شاید که خدا عشق ندارد در دل
تا اینکه شود از همه دنیا غافل
یک بار اگر عاشق زاری می شد
می ساخت همه اهل جهان را عاقل


فروغ فرشیدفر

سلطان فصول بهر من هست بهار

سلطان فصول بهر من هست بهار
فصلی که ببارد و گل آرد به کنار
گل می شکفد در این زمان فصل گل است
چون فصل بهار فصل دیگر نشمار


خسرو امینی

بامن بگو


از دردهایت
از رنج هایت
از غم هایت
شاید مرهمی در راه باشد،

بامن بگو
از ناله هایت که در پسِ خنده هایت
پنهان کردی،

با من بگو
از رویاهای زنده به گور شده

بامن بگو
از قدمهای که بی صدا برداشتی
درسکوت شبانگاه،
آن وقت که مورچه ای
بربالین
برگی خزان خوابیده بود

بامن بگو
از رازهایت که در صندوقچه
اسرار دل
به خاک سپردی

بامن بگو
از استخوان شکسته ای
آن هنگام که
با لبی خندان
خرسند شداز دیدار
با
حضرت ملک الموت ،
چه زود برگشت
از آن راهِ
نیمه رفته ،
آن وقت که
به یک دستش نقره دادند
از دست دگرش
طلا ربودند،

بامن بگو
از آدمک های
هزار چهره،

بامن بگو
از رازهای سنگین‌تر ازکوه
که درسینه داری،

بامن بگو
و این قفل سکووووووت
را بشکن .

رامین آزادبخت

شاید غزل به بهانه ت

شاید غزل به بهانه ت
مثنوی می‌شد
ترانه به یادت عاشق
صدایم به تپش قلب هایت
پر میکشد
بغض خود را بغل میکرد
اشک چشمه میشد
لب تر و
آخر همانی میشد که ...

نمیدانم اما

فراموش کردنت کار من نیست

تو فرشته ایی

ولی من واقعا آدمم ...

دیوانه میمانیم
آدم و فرشته


یزدان عطار

شاید روزی

شاید روزی
پیچکی
بر لبِ بامی اندوهِ ما
را ترجمه کند
یا
در میکده مستی
غمِ ما را زمزمه کند

شرحِ دردمندیِ ما را مپرسید
بدانید
فصلِ چیدنِ سیب از
گونه یِ ما بود
که
نچیدیم لبخنده ای
بی گاه خزان شد

عمریست
زخمها خورده ایم زِ خویشها
که هیچگاه
نه خون آمده است و نه آه

ما
مهتاب
را میزبانِ شبِ آنها کردیم
وفایِ آنها
اما
قصه یِ برف به
تابستان بود


محمود حشمتی

مرگ یعنی تا ابد شیدا شدن

مرگ یعنی تا ابد شیدا شدن

در وجودی گمشده پیدا شدن


خسته ای با خوابِ شیرینِ سفر

می رود تنهای تنها یک نفر


تک سواری خفته بر این خاکِ پاک

آنکه تنها گشته از مردن چه باک؟


عاشقی کز خود فراری گشته است

سالها خرم ولی حالا به خاری گشته است


در سکوتِ این زمانِ بی قرار

میکند از هرچه ظلمت او فرار


مریم کرمی