مسافری که از تلخی روزگار
در غبار جاده ها گم شد
و رد مانده بر خاکها را
باد زمان با خود برد
پس بیادش باش
با خاطره آخرین بوسه عشق
در آغوشش بر لب ساحل دریا
که رد پایش بر ماسه ها را
هم موج آبی شست.
ای کاش کوچ پایان همه سختی ها بود
دل کندن از همه چیز و همه جا
را باید بلد بود
تازه اول دلتنگی و
از صفر شروع کردن بود
دل کندن آسان نبود
دلبستن از نو سخت تر بود
آنکه به تنهایی خویش یک عمر مدیون است
سندی شش دانگ از ازل بنامش مکنون است
گمشده ای در تنهایی،
اما تنها زورش به تنهایی نرسید
با چمدانی پر خاطره و کوله ای
کمری که خم شد
اما کسی نفهمید و ندید
هنوز روی قدمهایش استوار است
و از عشق می نویسد
رقص قلم بر روی کاغذ از سر دلتنگی است
ورنه در کنار هم بودن را چه نیاز به دلنوشته
قطره های اشک و بغض نشکفته
قلمی که اشک می بارد خون دل می نگارد
نگارِشِ دلتنگی کجا از تنهایی و فراق می کاهد
باز صفحه ای دیگر پایان یافت
افزون شد بر آن انبوه برگهای ...
عاشقی پایانی ندارد و دلتنگی دریچه آن
عسل ناظمی
چرخ تقدیر نچرخید و
به تقریر عشق
وامانده و دل کندۀ اجباری
به تصویری زمعشوق
سر سلسلۀ بزم جنونم...
امیرعلی مهدی پور
منتظر بود که دست هایش را پنهان کند
مثل وقتی که قرن ها در خودش فرو رفته
دست هایش را از خودش بیرون بکشد
و خودش را از نبودنش جدا می کند
دست هایش سرد می شود
دلیل آتش را نمی فهمد
دلیل سرما را در آتش نمی فهمد
آتش خاموش می شود
دلیل آتش وقتی خورشید می تابد را نمی فهمد
خورشید خاموش می شود تاریکی حجم دست هایش را می بلعد
دلیل این همه تاریکی وقتی خورشید می تابد را نمی فهمد
نمیداند خورشید تاریک می کند یا تاریکی آتش می زند
نمیداند تنهایی تاریک می کند یا تاریکی تنهایی را می آورد
دلیل این همه تنهایی را نمی فهمد
دلیل این همه تنهایی در خیابان های شلوغ را نمی فهمد
دلیل این همه تنهایی در تاریکی را نمی فهمد
دلیل پنجره ای که در قاب تنهایی اش می میرد
در من پنجره ای است که جنین دیواری را سقط کرده است
وقتی تکه تکه خودش را پس می دهد
دلیل بودنش را نمی فهمد
دست هایش را بیرون می کشد
اجاقی تاریک
و تنهایی شعله ایست که دست هایش را می سوزاند.
دلیل بودنش را نمی فهمد
وقتی دلتنگی هایش آغاز می شود
محمد رضا ترابی
در شعر وغزل فاعل ومفعول تویی
هم شاعر و هم علت و معلول تویی
با نم نم باران دعا آمده ای
تا هک بکنی شاهد مشغول تویی
من عاشق چشمان توام، شعر تری
از لوح دلم باش که مقبول تویی
ای یو سف کنعان دلم ، کام دلم
هم قاضی و هم عاقل و معقول تویی
در باطن من شعر فروزان شده ای
هم حافظ و هم واصل و موصول تویی
من هر چه که، گویم تو همانی،بنگر
این جان مرا ، ناقل و منقول تویی
راضیه بهلولیان
زین پس کس ندارد شوق مردم ازاری
خداروشکر من سر خوشم،
با درد این بیماری
هیچکس ندارد ذوق درمان هشیاری
همه شادند و همه آگاه
همه آنچنان در پرسش از خویشند
و هیچ سوالی نیست ،آیا
در پاسخ این که چرا؟
خالق نمیداند درد مخلوش چیست ماندند.
خوشیم زین پس و آزادیم
که نه از خلق و نه از خالق
هیچ نمیدانیم.
همین بس ،سرخوشیم ب رویای مرگ آبادی
حاتم محمدی
عشق را این گونه من پنداشتم
گو که من آتش به جان انداختم
آتشی چون آب شفاف و زلال
آتشی در سرزمین های ضلال
آتشی کز آن دلم را سوخت جا
شد دلم را خانه دیوانه ها
عشق را هر کس بدید دیوانه گشت
عقل و جانش راهی میخانه گشت
ابوالفضل شیرمردی
گزنه تیغ دارد و خنجر
گزنه دادیست ، بی حنجر
گرچه بی استخوان بُوَد آری
گزنه بی ستون محکم تر
دست گر بری ، روی ماهش را
ترش میکند هم خودش هم تورا
ولی با این همه ز سوز و گداز
چون شود همنشین آتش داغ
میشود بی خطر و پر مزیت
پیش بیا و بخور آش خوش طینت
علی احمدی
دلتنگی ...
دستان زخمیست، که پشت بغضی حجیم
پنهان میشود
بذر میپاشد؛ رگ به رگ،
سلول به سلول،
در تن و روحم
جوانه میزند
تا نتوانم
ویرانههای دلم را
از غبار دلتنگیات بتکانم
تنهایی...
چونان گیاه مسمومی
در حنجرهام رشد میکند
تا نگذارد شبها خاطراتت را از دفتر ذهنم
بیرون بکشم
نمیدانم تا به کی تن نحیفم را میان رختخواب پهن کنم
و مویرگهای پیچ در پیچ مغزم
از نبودنت تیر بکشد
رنجها ...
چه فرق میکند
کوچک و بزرگشان
در شکار جانم به سر میبرند
دیگر یقین حاصل نمودم
به سر میرسد این قصهی تلخ؛
اما در گلو گیر میکند .
عسل محمدی