با نگاهت صد غزل خواندی که حیرانتر شدم

با نگاهت صد غزل خواندی که حیرانتر شدم
مست کردی این دلم را، تا که مستانتر شدم

چشم سبزت بت‌پرستم کرده حاشا می‌کنم
این چه رازیست که من با عشق خندانتر شدم

می‌دوم در باغ چشمت عقل می خندد به من
عاقلی بودم تو را دیدم که، رقصانتر شدم


باز کردی بند و زنجیرم ، عجب آزاد دل
دین و ایمان رفت اینک چه شادانتر شدم

ای تمنا این چه شوری‌ست گرفتاری بگو
فاش کن عاشق شدی؟ آری مسلمانتر شدم

راضیه بهلولیان

گاهی فکرم که در کلام می آیم

گاهی فکرم
که در کلام می آیم
گاهی شعرم
که با غزل، ... می آیم
گاهی شانه ام
برای دلدار می آیم
هر انچه که خواهی
هر آنچه که گویی
من همانم

گاهی در خیالم
گاهی در نگاهم
درون قلبت هر لحظه،
من، آشیان دارم
گاهی رقصانم
گاهی گریانم
به زیبایی برگ گل
پر از احساسم
در زمستان برف و بورانم
در بهار گل خندانم
هر آنچه که خواهی
هر آنچه که گویی
من همانم
در چشمان توام
از عشق، از شور غزل می خوانم
من خود نورم
سراپا در رقص و سرورم
در باور تو
هم جان جهانم
هم وهم و گمانم

هر آنچه که خواهی
هر آنچه گویی
من همانم


راضیه بهلولیان

باز امشب اشک چشمم را خریدی ای خدا

باز امشب اشک چشمم را خریدی ای خدا
روی قلبم دست مهرت را کشیدی ای خدا

من کجا بودم، تو را هرگز نمی‌دیدم چرا
مثل شبنم روی گل از دل چکیدی ای خدا

حس خوبی با تو دارم، شاد شادم با تو من
با سکوتت آرزویم را شنیدی ای خدا

خسته دل بودم به غم دلبسته بودم آمدی
خانه ام آباد شد عیدی سعیدی ای خدا

باز شد آغوش گرمت،خوب شد احوال من
شاکرم، راحت مرا از من بریدی ای خدا

مونسم هستی که می‌بینی مرا در شعر من
باز امشب اشک چشمم را خریدی ای خدا


راضیه بهلولیان

در شعر وغزل فاعل ومفعول تویی

در شعر وغزل فاعل ومفعول تویی
هم شاعر و هم علت و معلول تویی

با نم نم باران دعا آمده ای
تا هک بکنی شاهد مشغول تویی

من عاشق چشمان توام، شعر تری
از لوح دلم باش که مقبول تویی

ای یو سف کنعان دلم ، کام دلم
هم قاضی و هم عاقل و معقول تویی

در باطن من شعر فروزان شده ای
هم حافظ و هم واصل و موصول تویی

من‌ هر چه که، گویم تو همانی،بنگر
این جان مرا ، ناقل و منقول تویی


راضیه بهلولیان

با اشک دمادم چه کنم

با اشک  دمادم  چه کنم
با این  غم مبهم چه کنم

ای عشق تو گفتی که بیا
با شوق مجسم چه کنم

من‌ شاعر چشمان توام
با شعر  منظم چه کنم

گر حاصل عشقم،، ابدی
با صورت آدم چه کنم

افتاده دلم  در مسلخ درد
با بخت مسلم چه کنم

دورم به تو وآن چشم تو من
با حسرت و ماتم  چه کنم

این ناز و مِهَن کشته مرا
با  رنج معظم  چه کنم

طوفان دلم ، تنگ دلم
با بغض گلو هم چه کنم

شاید که بگویی تو منی
با عاشقِ محرم  چه کنم

ای آتش عشقت  به دلم
با اشک دمادم  چه کنم


راضیه بهلولیان

عقده‌ای سر بسته‌ام، با دل مدارا کرده‌ام

عقده‌ای سر بسته‌ام، با دل مدارا کرده‌ام
هر رکوعی سجده‌ای من، با تو نجوا کرده‌ام

گر نمی‌بینم تو را، با چشم گریانم ولی
تکه ابرم، پر ز باران، رو به دریا کرده‌ام

آنقدر می‌بارم که سیرابم کنی با وصل خود
من چه هستم تشنه‌ای دلخون که حاشا کرده‌ام

عشق را هم عاشقی دیدم نهان، در کنج غم
در غمت هر گفت و گویی را محیا کرده‌ام

تا بگویم درد دوری زرد و زارم می‌کند
با خیالت عقل را بی‌عقل و رسوا کرده‌ام

شانه‌هایم بس که می‌لرزند از یادت که من
پیش هر محرم نمازم را فرادا کرده‌ام

چون نمیابم تو را، در دل صدایت می‌زنم
هم صدا با دل، تو را هم، عشق معنا کرده‌ام

عاقبت این عقده را می‌گشایی از دلم
عقده‌ای سر بسته‌ام، با دل مدارا کرده‌ام

راضیه بهلولیان

َمثل لیلی عشق را کُشتی, که تب دارت شدم

َمثل لیلی  عشق را کُشتی, که تب دارت شدم
شب به شب مجنون و بیدارم که,بیمارت شدم

چاره کن عاشق منم, احوال اشکم را ببین
پاک کن اشکم, که تنها, گرد پرگارت شدم

وعده دادی دوش را ,تا جان و قلبم نشکند
وعده هایت قصه شد من خام اشعارت شدم


هر دمی از غصه گفتی وقت شیدایی چرا
من که با تکرار هر شعرت, سزاوارت شدم

خوب می‌دانی دلم از شوق رویت زنده است
شوق دیدارم ,, دمادم,تازه دلدارت شدم

راضیه بهلولیان