چه شب تیر شبی باشد چه صبح

چه شب تیر شبی باشد چه صبح
صبح باشد عصر باشد یا که شب
تو همان نوری
منم کوری که محتاج عصا است
من همان بنده که محتاجم به تو وقت نیاز


ابوالفضل فتحعلی

من نهانی دوستت دارم..

من نهانی دوستت دارم نهان من تویی
گر بیاید اشتباهی اشتباه من تویی

همچو مرغی گشته ام بی سر به جان
تو مرا کشتی ولی هر جهان من تویی

خداوندا نگاهم کن نگاهت لازم است
تو جهان و تو نهان و آشکار من تویی


گوی چشم سر من کور زلیخا گشته است
هر شبم را برده و گریه جان‌ من تویی

رخ نمایی جان من حلقه آتش می‌شود
آتش جان میزنم آتش به جان من تویی

فکر کن لیلای من عاشق کجاست؟
سوخته در حلقه زنار و نار من تویی

هیچ در مرگم نپرسیدی ز هجر مرگ من
هجر و وصل مرده دل در آسمان من تویی

رقیه نصیری

به یادآورم..

به یاد آوردم آن دیدار
که تا وقت سحر بیدار

صدا کردی فقط ساقی
همش گفتم که بیمار

طلب کردی تو چیزی را
شرابم ده همین یکبار


تُرا بردم به یک جایی
که ساقی پشتِ آن دیوار

خبر آوردم از آنجا
که ساقی هم بشد بیکار

شنیدی این خبر گفتی
شدم از عمر خود بیزار

چه دریایی بشد آن شب
ز اشک چشم این دلدار

غزل گفتم سپس مردم
خودم رفتم سر یکدار

وفایم چون غمت دیدم
به غم رفتم شدم غمخوار

امیر حسام دیناری

شنبه تنهایی محض

شنبه تنهایی محض
شنبه یک دختر بیعاطفه ی بی سر وپاست
یکشنبه خودش یک شنبه ست
شنبه هرروز در آغوش
دو و
سه و
چهار و پنج است
جمعه اما زیباست
جمعه یک دختر پر عاطفه ی بی همتاست
عاشق جمعه شدم
بخت بد بین
جمعه ها تعطیل است

مجید شهرزاد

آن مه پنهان کنعانی پدیدار آمده است

آن مه پنهان کنعانی پدیدار آمده است
ای زلیخا یوسفت اکنون به بازار آمده است

وانکه صدگون پرده می‌فرمود اندر کار ما
شکر کاندر چشم ما بر رغم اغیار آمده است

سرو قامت در چمنزار جهان گشتم چو بید
روزگارم رفت و در پیری به دیدار آمده است


مژدگانی بایدم از خیل بیماران عشق
کان طبیب درد هجران بهر تیمار آمده است

بنگر این سرو بلند شاد شیرین کار شوخ
در چمن بر رسم رعنایی به رفتار آمده است

غم مبادت از سپاه ظلمت اندر شام تار
صد نویدم از سحر بر چشم بیدار آمده است

گر بشد چندم به عالم رونق اهل نظر
ای سروش اینک به بازارم خریدار آمده است

سروش فارسیانی

دور دنیا گشتم و راهی ب دنیا ندیده ام

دور دنیا گشتم و راهی ب دنیا ندیده ام
ازهمه جور جفا و جهلی بیجا دیده ام
گویا سخن بدتر ز هر زهر ی ایست
من ریشه را جز در بلوطی در صحرا دیده ام

حاتم محمدی

در این عالم چه دردی در بدن دارم

در این عالم چه دردی در بدن دارم
چه زخمی من د این ملک و وطن دارم

سخن گفتی نگفتم من سخن حالا
هم اکنون من تقاضای سخن دارم

دگر قلبی دگر جسمی ندارم من
که خنجر من در این قلب و بدن دارم

ندانستم گلستانی هم اکنون من
گلستان و گل و باغ و چمن دارم

دراین دنیا نمی‌پرسد کسی حالم
ندارد کس چنین حالی که من دارم


امیر حسام دیناری

زمستان، سرد هجی می شود

زمستان،
سرد
هجی می شود
و برف،
سپید
و هزار،
راز دارد‌ از بهار
در همین دل سپید و سرد


فرشته سنگیان

گریز نا گریز من ختم نشو بر خطای من

گریز نا گریز من
ختم نشو بر خطای من

رفتنت
شکنجه من است

بودنت
کشتن دوباره دلم

چه بگویم
وقتی شهید آخرت منم ...

دیوانه میمانیم
شهید آخرت


یزدان عطار