درخت کوچک آلوی من
غصه نخور
وقتی فصل بهار بیاید
تو دوباره به بار می نشینی
و گنجشک ها
بازهم لابه لای شاخه هایت لانه می سازند
اما
بهار به جای فصل
برای من نام جاییست
که در کودکی
تو را در حیاط خانه ی مادربزرگ
با آب پاش قرمز رنگم
آبیاری کرده ام
بهارِ من
مصادف روزی ست که پدر
برای من و فریبا
رویاهای صورتی خرید
تا گل های پیراهن مادر را
غرق عطر شب بوها کند
اگر من بتوانم
بر امتداد شاخه های آبی تو
به اهتزاز در بیایم
دوباره
به خانه ی خالی ما بهار خواهد آمد
درخت کوچک آلوی من
سمیه عادلی
به دلم رجوع کردم
به تمامی سجود کردم
بخدا قسم که بودی و من اشتباه کردم
به هستیم که هستی
نه شراب و جام و مستی
به خدا ،خدا هستی
تو ز هستیم بخوانم
که ترک این خواب را
بدهم به آن دیاری
که تو در آن کرانه هستی.
محسن گودرزی
دستم بگیر و بیا بامن به فسانه ها برویم
من عاشق تو هستم و به بهانه ها برویم
رودی که میرود به سوی اطلس عاشقی
رودی شویم و بیا بکوی جوانه ها برویم
سازی بنواز که در آن محبت جهان باشد
با آهنگ دستان تو هم به ترانه ها برویم
من در خلع زمان تهی گشته ام تو بدان
با تو که هستم کمی به رسانه ها برویم
از لابه لای تاریخ آهسته میروم با نامت
بیابنشین کنار من که به خامه ها برویم
ازجعفری خواستیم که سپیده هم برسد
فرشته ای بشودبه سوی کرانه ها برویم
علی جعفری
این روزگار گاهی سرکش و معیار ماست
گاهی کُرنش و ناسازگاری هم کار ماست
اینگونه اندیشه را انکار نکردیم هیچ گاه
گفته ایم و هم تو میدانی بد روزگار ماست
حاتم محمدی
غم مخور این روزگار آخر به سر خواهد رسید
شب فرو ریزد شبی روزی دگر خواهد رسید
آسمان تاریک اگر ماندست چندی غم مخور
پیکی از مشرق خبر دارد سحر خواهد رسید
گرچه ظلمت چون درختی ریشه دارد در زمین
من یقین دارم که دستی با تبر خواهد رسید
شمع روشن در مسیر باد بودن ساده نیست
آن نسیم بعد طوفان خوش خبر خواهد رسید
می نشینم تا بیاید منجی هفت آسمان
بر شب تاریکمان قرص قمر خواهد رسید
یوسف گمگشته ی عالم که عمری غایب است
گر خدا خواهد به زودی از سفر خواهد رسید .
سعید افشار
مگر قهر کرده ای باران؟
نمی باری دگر آسان؟
چه شد از ما گذر کردی؟
نماندی بر سر پیمان
گون را تاب ماندن نیست
عزا بگرفته نخلستان
همه سر در گریبانند
رهایی نیست، این زندان
زمین خشکیده و خالیست
برهنه گشته است ایمان
ندارد بوم نقاشی
نفس از گریه پیران
دل بیمار می خواهد
کند شادی ز این عصیان
تامل کن یک لحظه
بغل کن پهنه ی ایران
منصور نصری
لمس کن، خوب بِکِش،حرف نزن،قورت بده
بغض را هی بِچِش و توی دهن قورت بده
روی کاغذ همه ی سختِ خودت را بِنِویس
قورباغه همه جا...توی لجن قورت بده
درد دارم سر هر ساعت و هر بار،نگفت:
قرص ها را دَمِ خوردن نَشِکن قورت بده
سرد و آلوده شده نای هوا دور و برت
دود و قلع و همه جا سرب ،چدن،قورت بده
یک نفر گفت که پرهای کبوتر چند است؟
گفت هر حرف سیاسی قدغن قورت بده
غم نان از دل و از دست شرافت مندان
در خیالاتِ جهان خوار وطن قورت بده
سیر خواهی شد از این بغض که مانده به گلو
آه را از تَنِ هر درد بِکَن قورت بده
نیست سنگی و صبوری که به تو گوش دهد
درد ها را بِجُو وُ توی کفن قورت بده
کلمه ها همه در فکر رهایی بودند
واژه را در وسط شعر شدن قورت بده
برهان جاوید
گر نازنین از بخت خود باما سخنرانی کند
با چشم خود میخانه را در شب چراغانی کند
بدحسرتی درقلب من آمدکه ای کاش این سحر
چون بلبلی با بلبلان با ما غزلخوانی کند
بد کرده ای با قلب من در انتظارم تا شبی
از کرده اش با قلب من در دل پشیمانی کند
نسرین وسوسن لاله و نرگس بدین زلف ورخت
گلها نهان در صورتت دل را گلستانی کند
گُم گشته آن طرّار شب با پیچ و خم در موی تو
از تاب گیسویت وفا شبها نگهبانی کند
امیر حسام دیناری