رو به آیینه نشستم وسط تنهایی

رو به آیینه نشستم وسط تنهایی
می کشم ثانیه ها را به جلو...می آیی؟

رفت از جسم خمودم هوس و شوری که...
رد شد از صورت من وسوسه ی زیبایی

پشت در مانده ای پشت دری فولادی
می تند فاصله ها را به تنم لولایی


لحظه ها دود شدند عطر تو باقی مانده
عطر برگ از تن این مزرعه ی کوبایی

گفته بودند که فرداش بیاید...یک عمر
پی امروز گذشت و نرسد فردایی

شد حروف و کلمه خون و رگ و ریشه ی ما
واژه ها محو شدند و تو خود معنایی

وصف دلتنگی من نیست تو را کم دارم
می چکد از مژه ها اشک و نم دریایی

مثل یک رود که خشکید به دریا نرسید
آبرفتی شده در سینه اش از دلتایی

رد شدی از ته این کوچه که خانه دارم
سالهایی که گذشت و تو هنوز اینجایی


برهان جاوید

چگونه می شود از تو چنین عمیق کشید

چگونه می شود از تو چنین عمیق کشید
دو خط معوج و صافِ لوند و جیغ کشید

تمام علم جهان را به کاربرده سرت
که بند بند تنت را چنین دقیق کشید

نمی شود نچشم از طراوتت که خدا
انار سرخ لبت را به روی تیغ کشید

تمام نقش تو را زد به روی صفحه ی خاک
برای ساختنت رب نشست جیغ کشید

پرنده ام که به جز آسمان ندارم جاه
میان اینهمه دشمن تو را رفیق کشید

شبیه خواب و خیالی شبیه یک رویا
که محو مه شدنت را چنین رقیق کشید

بمان و غوطه بزن در سکون آغوشم
که آب پاک تو را او به این حریق کشید

تمام عطر گلت ریخت روی صورت دشت
مرا به سمت نگاهت به این طریق کشید

برهان جاوید

حسّت درون سینه برایم چه آشناست

حسّت درون سینه برایم چه آشناست
حالت شبیه حال کسی شد که بی پناست

چشمت به انتهای مسیری که سر شده
چشمی هزار مرتبه هر روز تر شده

دستی که سرد تر شده از لمس دست هاش
یا صورتی ست زرد تر از برگ ترد راش


پایی که نیست تا بتوانی به رفتن از...
جایی که شوق خاطره دارد دل و تن از ...

در گونه های زرد و به سرما گداخته
پر بود از اخرین رخ بیمار باخته

از عمق چشم ها شده خیره به دور دست
از پشت پیچ هایِ یکی توی راه هست

از اضطراب خواب و خیالی که بود و نیست
از لمس حس تلخ محالی که بود و نیست

از شانه ای که سر بگذاری به روی ان
از عطر تن که دل بسپاری به بوی ان

دل دادنت به دل به توان گریستن
جان دادنت به او به بلوغی که.... هیس... تن

هی زمزمه درون تو هی هی تو کیستی
رازی که رفت رفت به پایان نیستی
گم بودنت دران به گوشه ها ی چیستی
وقتی نشستی و به خودت هی گریستی

آخر به خود نیامده دیدی که نیستی

برهان جاوید

لمس کن، ‌‌خوب بِکِش،حرف نزن،قورت بده

لمس کن، ‌‌خوب بِکِش،حرف نزن،قورت بده
بغض را هی بِچِش و توی دهن قورت بده

روی کاغذ همه ی سختِ خودت را بِنِویس
قورباغه همه جا...توی لجن قورت بده

درد دارم سر هر ساعت و هر بار،نگفت:
قرص ها را دَمِ خوردن نَشِکن قورت بده

سرد و آلوده شده نای هوا دور و برت
دود و قلع و همه جا سرب ،چدن،قورت بده

یک نفر گفت که پرهای کبوتر چند است؟
گفت هر حرف سیاسی قدغن قورت بده

غم نان از دل و از دست شرافت مندان
در خیالاتِ جهان خوار وطن قورت بده

سیر خواهی شد از این بغض که مانده به گلو
آه را از تَنِ هر درد بِکَن قورت بده

نیست سنگی و صبوری که به تو گوش دهد
درد ها را بِجُو وُ توی کفن قورت بده

کلمه ها همه در فکر رهایی بودند
واژه را در وسط شعر شدن قورت بده

برهان جاوید

در آینه با رنگ نوشتم تو کجایی

در آینه با رنگ نوشتم تو کجایی
در ساحل دلتنگ نوشتم تو کجایی

موسیقیِ لبهای تو را گوش نکردم
با هر نتِ آهنگ نوشتم تو کجایی

صد تیر زدم بر هوسَ از نای فتاده
بر هر منِ در جنگ نوشتم توکجایی


پرپر شد و ریخت از کفِ من برگِ گل یاس
بر شاخه ی در چنگ نوشتم تو کجایی

پوسید دلم در هوس و حسرتِ یک حرف
بر آهنِ پر زنگ نوشتم تو کجایی

سر شد نگذشت عمر بدون اثر از تو
با اشک ، سرِ سنگ نوشتم تو کجایی

برهان جاوید