نصف شب آمده در سر به کلـیسا رفتن

نصف شب آمده در سر به کلـیسا رفتن
جسـتجو در پی اسـرار مسـیحا رفتن

فکـر دیـدار تو آمـد به سـرم مـی‌آیم
همچو یوسف به تماشای زلیخا رفتن

جرم من دیدن روی تو شود میدانی؟
عاقبت در قفسـم برده خدایـا،رفتن

عـزم رفتن به نِشابورِ خراسان دارم
بـر سـرِ مقبره‌ی حیدر یغمـا رفتن

شاعـری سـاده و عـاشق بنظر مـی‌آید
خِشت و گِل کرده مسیری به ثریا رفتن

او مسیرش چه قشنگ است‌و(وفا)در کویت
شـد مسـیرش تـهِ چاهـی نـه بـه بالا رفتن


امیر حسام دیناری

سحر گفتم ببینم من رخ و زلف نهانی را

سحر گفتم ببینم من رخ و زلف نهانی را
ندیدم او شنیدم من جوابش لنترانی را

ز بوی طره ای آن شب که از کویت سحر آمد
دلم می‌سوزد از بویت که سوزاندی جوانی را


امیر حسام دیناری

به یادآورم..

به یاد آوردم آن دیدار
که تا وقت سحر بیدار

صدا کردی فقط ساقی
همش گفتم که بیمار

طلب کردی تو چیزی را
شرابم ده همین یکبار


تُرا بردم به یک جایی
که ساقی پشتِ آن دیوار

خبر آوردم از آنجا
که ساقی هم بشد بیکار

شنیدی این خبر گفتی
شدم از عمر خود بیزار

چه دریایی بشد آن شب
ز اشک چشم این دلدار

غزل گفتم سپس مردم
خودم رفتم سر یکدار

وفایم چون غمت دیدم
به غم رفتم شدم غمخوار

امیر حسام دیناری

در این عالم چه دردی در بدن دارم

در این عالم چه دردی در بدن دارم
چه زخمی من د این ملک و وطن دارم

سخن گفتی نگفتم من سخن حالا
هم اکنون من تقاضای سخن دارم

دگر قلبی دگر جسمی ندارم من
که خنجر من در این قلب و بدن دارم

ندانستم گلستانی هم اکنون من
گلستان و گل و باغ و چمن دارم

دراین دنیا نمی‌پرسد کسی حالم
ندارد کس چنین حالی که من دارم


امیر حسام دیناری

گر نازنین از بخت خود باما سخنرانی کند

گر نازنین از بخت خود باما سخنرانی کند
با چشم خود میخانه را در شب چراغانی کند

بدحسرتی درقلب من آمدکه ای کاش این سحر
چون بلبلی با بلبلان با ما غزلخوانی کند

بد کرده ای با قلب من در انتظارم تا شبی
از کرده اش با قلب من در دل پشیمانی کند

نسرین وسوسن لاله و نرگس بدین زلف ورخت
گلها نهان در صورتت دل را گلستانی کند

گُم گشته آن طرّار شب با پیچ و خم در موی تو
از تاب گیسویت وفا شبها نگهبانی کند


امیر حسام دیناری