به یادآورم..

به یاد آوردم آن دیدار
که تا وقت سحر بیدار

صدا کردی فقط ساقی
همش گفتم که بیمار

طلب کردی تو چیزی را
شرابم ده همین یکبار


تُرا بردم به یک جایی
که ساقی پشتِ آن دیوار

خبر آوردم از آنجا
که ساقی هم بشد بیکار

شنیدی این خبر گفتی
شدم از عمر خود بیزار

چه دریایی بشد آن شب
ز اشک چشم این دلدار

غزل گفتم سپس مردم
خودم رفتم سر یکدار

وفایم چون غمت دیدم
به غم رفتم شدم غمخوار

امیر حسام دیناری

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.