باز هم وعده فردا دهی و

باز هم
وعده فردا دهی و
می‌ترسم
باز هم
کام دلم
بی تو رها ماند باز
باز هم بغض گلو
نگاه خیره و پژمرده به رو
باز این تیرگی شب
دست گرمازده از تب
چشم بی‌خواب
خاک خشکیده
منتظر باران، بی‌تاب
باز هم صبح شد
غلغله مرغان سحر برپا شد
بی تو اما
کاری از دل بسته ما
باز نشد


مهرداد درگاهی

به تقویم تازه می بارم

به تقویم تازه می بارم
از حس نور پیش آمده،
که زندگی با تو را
تا سرحد ابد
به رخ زمان بکشم.
صرف چند نفس
روی ابرها
پای قله ای ایستادن،
از این ارتزاق عمیق
چگونه دل رود
سر نرود از تاریکی


مرضیه رشیدپور

چه گِران میگذرد عمر چقدر بی تابم

چه گِران میگذرد عمر چقدر بی تابم

به جهان دیده گشودم
به درون در خوابم

من کیم ؟
یک تَن و یک ذهن؛ پر از فکر وخیال

چو عقابی که اسیر است
 ندارد پروبال

کودکی را گذراندم به فراغت به نشاط
بیخیال از غم و اندوهِ حیات

چو جوان شد تن و روحم؛ بدویدم پی عشق
زِ جوانی همه دنیا چو بهشت

گردِ پیری؛ به یکباااره چون؛ بادِ خزان
بِنِشست بر تن و روحم چو شنهای رَوان

من و حسرت من و آه؛ آرزوهای تباه
کاش میشد که دِگر؛ نَگذَرد ثانیه ها

شاید این پایان نیست شاید این آغاز است
شاید این دلهره ی اولین پرواز است ...


مهدی رحیمی

آوای زمستانم ،اکنون تو بهارم باش

آوای زمستانم ،اکنون تو بهارم باش
دنیای پرآشوبم آرام و قرارم باش
تقدیر نشان کرده آیینه ی قلبم را
هرچند شکستم من،ای یار حصارم باش
دیدی که دراین دنیا محکوم به مرگم من
تالحظه ی جان دادن همواره کنارم باش
هربار غریبانه شب گرد دل خویشم
گم گشته ی راه تو ،ماه شب تارم باش
عمریست که در خلوت دل غرق خیالت شد
دریای امیدمن،هرلحظه تو یارم باش

لیدانظری

بخوان ای جغد شب بیدار همان آواز دلتنگی

بخوان ای جغد شب بیدار همان آواز دلتنگی
تو ای تنهاترین مرغان به یک شاخه چو آونگی

دو چشم مست شهلایت چرا نوری نمی بیند
نظر کردی جهانی را ز مکر و حیله صد رنگی

درین بیشه بیان تو به هق هق ها عیان گشته
شکسته دل بدین سینه مثال شیشه با سنگی

خوشا بر حال تنهایت که از عالم به دور افتد
بیا یکدم بشو همدم بزن بر زلف من چنگی

شنو نی نامه را گاهی نشان آرد فراق از غم
قفس ماوای مرغی شد که دور افتاده از هنگی

ز منقار کجت ریزد همی خونابه ای از لب
درون بغض و غم هایت طبیب درد فرهنگی

چو مقراضی کند کوته چنان بال و پر ما را
گمان آرد که این ماهی شود بر کام خرچنگی

اگر امشب عجین گردم به ژرفاهای معنایت
زبانم گنگ گردید و تو با من بر سر جنگی

درین تاریکی مطلق شهاب افتاده از اختر
ندیدم کوکب بختی نشانم کرده با انگی

نسیم هرگز نیاورده یکی قاصد ز پیغامت
نباشد پای رفتن بر عصای کور هر لنگی

بیا شیرین کنم قصه که بر تلخی گراییده
گریزان گشت مجنون از هلاهل های بالنگی

سحرگاهان که پژواکت میان دشت پیچیده
به ناله مرغ حق رقصد درون بزم و آهنگی

بخوان ای بوم شب زنده بخوان آوای دلتنگی
اگر رسوا کند اشکی زنند بر چشم تو ننگی


افروز ابراهیمی افرا

من خودم کنار خودم ایستادم

من خودم کنار خودم ایستادم
شعر میگویم
این درد مرا تسکین میدهد

من جایی پنهان نمیشوم
که همانجا نابود شوم

شانه هایت بماند
برای کسی که مسافر است
من شاعرم

رقیه مرادی

از غمت بیمارم ای دل ایندلم بیمار نیست

از غمت بیمارم ای دل ایندلم بیمار نیست
بی وفائی می مکن رسم دل دلدار نیست
عهد مشکن هی مگو اندر حضورم الوداع
عاشق شیدا چو من در عرصه این دار نیست
دل بدست اور دلا مدیون این عشقم مشو
دل شکستن کار یک معشوق خوش گفتار نیست
این جهان سر بر رکابت می نهم انجا گریبان گیر تو
گر نه سازی ایندلم از تو دست بردار نیست
هر دو مسکین و غنی در محشرش عبد ذلیل
پادشاهان را دگر از تخت و تاج اثار نیست
ان خداوندی که ما را افرید از بهر عشق
زین سبب عاشق شدن اندر جوانی عار نیست
نقش بسته ان گل روی تو در دیوار دل
هر زمان بینم ببینم جز تو انجا یار نیست


قاسم بهزادپور

هیچ چیز از آدمی باقی نمی‌ماند جز عمل نیک

هیچ چیز از آدمی باقی نمی‌ماند جز عمل نیک
کم‌هزینه‌ترین ،
خصلت خوب آدمی مهربانی‌ست
پس تقدیمتان

مهربانی دریای صلحی ست
که در ذهن ساحل گم نمی‌شود حتی
موجش اگر جنگ کند و دل بلرزاند و
ساحل خود به نفهمی زند

مهربان باش مهربانی سازه‌اش از سنگ نیست
بعد از هر صلحی که می‌آید نشان‌ازجنگ نیست
گر بخواهی پر شود آرامشت ، ای واژه‌‌ام عشق
مهربان شو ،مهربانی خانه اش بی رنگ نیست


ابراهیم آروین