آن نقاب را بردار

آن نقاب را بردار
بگذار زمین
از آفتاب هم
بهره ای برد
من
گیاه سبزی هستم
که با نور تو
زنده می ماند


علیرضا ایمانی فر

سفر دور دنیا سفری ناچیز است

سفر دور دنیا
سفری ناچیز است
در برابر سفری که
همراهِ تو می روم
هر روز بیشتر
هر روز افزون تر دوستت دارم
سقفِ من جایی ست که
تو زندگی می کنی


#ژان_کوکتو

ای کاش، پرواز تو را می فهمید

ای کاش، پرواز تو را می فهمید
ان ابر سیاه، نور تو را می فهمید
در این باغ نروید گلی، جز خر زهره
کفتار گرمی، اغوش تو را می فهمید


مجید حیدری

به دست‌هایم فکر می‌کنم

به دست‌هایم فکر می‌کنم
به قلمم که دیگر نیست
به کتاب‌هایم که خوابیده‌اند
به چشم‌هایم که هرچه را نیست، می‌بینند
باید به خودم فکر کنم
فکر کنم
اصلا فکرهایم با که و کجا رفته‌اند؟
من نمی‌دانم در کجای تقویم جامانده‌ام
از اوج تولدت به قعر تولدم رسید‌ه‌ام
ت به هرچه بچسبد یعنی تو
آغوشت، خیالت، صدایت
اصلا تو کیستی، که نیستی ؟
باید به خودم فکر کنم
ت سکوت کن


عطیه هجرتی

من نهانی دوستت دارم نهان من تویی

من نهانی دوستت دارم نهان من تویی
گر بیاید اشتباهی اشتباه من تویی

همچو مرغی گشته ام بی سر به جان
تو مرا کشتی ولی هر جهان من تویی

خداوندا نگاهم کن نگاهت لازم است
تو جهان و تو نهان و آشکار من تویی


گوی چشم سر من کور زلیخا گشته است
هر شبم را برده و گریه جان‌ من تویی

رخ نمایی جان من حلقه آتش می‌شود
آتش جان میزنم آتش به جان من تویی

فکر کن لیلای من عاشق کجاست؟
سوخته در حلقه زنار و نار من تویی

هیچ در مرگم نپرسیدی ز هجر مرگ من
هجر و وصل مرده دل در آسمان من تویی

رقیه نصیری

گفتم که پیر شد دل من،گرچه سر آغاز جوانیست

گفتم که پیر شد دل من،گرچه سر آغاز جوانیست.
قد تن من نه ، ولی قد دلم، زار و کمانیست
گفتندتوخوش باش، جهان میکده خوش گذرانیست
گفتم ولی افسوس جهان، مزرعه مقصد ثانی است
گفتند به من،معدن پر بار می و عشق جوانیست
گفتم ولی افسوس، می و عشق آغاز خزانیست
گفتند حاشا که جوانی گذر از فلسفه خوانیست
گفتم حاشا که جهان مامن رنج و غم های نهانیست
گفتند که مدهوشی و ما پیر شدیم دیر زمانیست
گفتم ولی افسوس که دنیا هنوز، در حال تبانیست


حسین ستوده نیا

یار آمد و ما تشنه لبان بی هوشیم

یار آمد و ما تشنه لبان بی هوشیم
از طلعت رویش به خدا مدهوشیم

دل اگر نیست ولی صفحه دلداری هست
گرچه ای یار ، ما باری به روی دوشیم

وای ،اگر دل نشود خاک قدم های رهش
جمله از دوری رویش، سیه می پوشیم

من این حال فکار و غم اندوه فراق
در صبح سیاهم هم ،به فرمان گوشیم

ای باد صبا ،میان زلفش تو بدم
که از دوری زلفش همگی مشوشیم

این طالع ما است که از او دوریم
کس ندانست که ما، جمله برایش موشیم

سخن عشق، گر چه شیرین است، ولی
از عشق نگارم ،همگی خاموشیم

چه شود نیم نگاهی تو کنی بر سرباز
گرچه بر طرهٔ مویت همگی پاپوشیم


علیرضا چریکی