ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
توقف کن یک لحظه
در میخانه را بشکن
کرشمه می کند، باران
میانه سایه دشمن
توقف کن تا شاید
جنون عشق برگیری
نشان دارد، زلفانت
هنوزهم، با خود درگیری
به یک بوسه قناعت کن
جلا ده دیدگانت را
تبسم کرده می داند
چه جادویست و تدبیری
صداکن لیلی جان را
بزن مستانه آوازی
حقایق خوب می دانند
سکوت را نیست، پروازی
منصور نصری
من از این زندگانی سخت بیزارم
هرزگاهی، چشم بر راه
شبا تا صبح بیدارم
به ظاهر شاد و مسرورم
بَری از خواهش ایام
ولی اینجا می گویم
یه عمریست، زار و بیمارم
نفس در سینه ام حبس است
شکسته بال و پرهایم
گشوده گر شود قلبم
پر از احساس و اسرارم
هنوز کابوس غم دارم
نمی بارد اقبالی
سهام من ز این دنیا
اسیریست پای پندارم
منصور نصری
مگر قهر کرده ای باران؟
نمی باری دگر آسان؟
چه شد از ما گذر کردی؟
نماندی بر سر پیمان
گون را تاب ماندن نیست
عزا بگرفته نخلستان
همه سر در گریبانند
رهایی نیست، این زندان
زمین خشکیده و خالیست
برهنه گشته است ایمان
ندارد بوم نقاشی
نفس از گریه پیران
دل بیمار می خواهد
کند شادی ز این عصیان
تامل کن یک لحظه
بغل کن پهنه ی ایران
منصور نصری
شوق وصال تو هر لحظه در دلم
آشوب دیگری به وجودم صدا کند
دل خوش به رفتن آفتاب می شوم
تا حصر فاصله ها را جدا کند
با شعله های کوچک وقت طلوع شب
پر می کشد دلم، که جان را فدا کند
چون رخنه می کند ، ز تو یادی به سینه ام
چشمان منتظر، تو را ادعا کند
آتش زند به خرمن دار و ندارمن
لبخند کوچکت، مرا بازم گدا کند
بیمار عشق تو گشتم، ای نازنین صنم
چهچه بزن که دینت ادا کند
منصور نصری
لباس فخر تن کردن، نشان آدمیت نیست
تو هم از گوهر خاکی، نشان برتریت چیست
مگر نشنیده ای شیطان، چگونه رانده ی حق شد؟
به گوش بسپار این دنیا، سرای فاخریت نیست
به درویشی قناعت کن، که سلطانی خطر دارد
دل از این آستان برگیر، که اینجا عاشقیت نیست
شتابان کوله ات برچین، سفیر حق در راه است
مگو فردا دراز است و نشان عاقلیت نیست
منصور نصری
برتری نود کسی را، در ضمیر دارد جمال
آب انگور، می شود، هرگز نمی گردد حلال
رنگ رخساره نمی ماند کسی را تا ابد
می رود روزی تمام این شقایق بر زوال
گر دلی بشکست ترمیمش نباشد هیچ سود
ورنه هر کوزه گری، بند می زند پاره سفال
آدمی تا هست باید بفشارد دست دوست
سنگ پیری می خورد روزی بر عمر نهال
آدم عاقل نمی گیرد به دامانش خطر
گرسنه را از گرسنگی، پیدا شود وهم و خیال
تیره روزی می رود، آخر به فردایی دراز
دست بشکسته همیشه، گردن و باشد وبال
چون زر و سیمی عنایت کرده دادار جهان
فخر فروشی کردنت ،بسیار می دارد سوال
آروزی مرده روشن می شود با یک نگاه
آن که پند خواهد نمی آرد، توجیه و مثال
ما که گفتیم و گذر کردیم، از این راستا
مرغ مرده آرزوی، روبهانست و شغال
منصور نصری