از دور دستهای بی نهایت
چون خطی مورب
جامه دران
به دیدارت آمدم
در آن تقاطع شوم
همچون شمعی
با دیدنت
آب شدم
چه شد
که سپس
تا بی نهایت
از تو دور شدم
رضا کشاورز
دوخته ام چشم
به نگاه سرد خدا
باخته ام دل
به قلب یک بلای آشنا
خیره بر آینه ای که
با هم شده ایم , پیر
پازل ذهنم , پاشیده تر از پیش , مرا
می کشد به عمق یک معمای بی جواب
می سوزم در آتشی
که دودمان وصلتم , شده خاکستر
می خواهم دوباره زاده شوم
باز تو باشی در مسیر آرزوهایم
نفس هایم
لذت عذاب عشق تو
تسکین عصب هایم
در میدان چشمانت بزن دارم
در میعادگاه عشق , خاکم کن
بی قرار تو, هر شب
بی خواب و در خواب
هر وقت و بی وقت
گرفتارم
رهایم کن
زندان غریبی است این دنیا
در سلول عشق تو
مانده ام محبوس
آز آن وقتی
که گفتی: عشق یک بازی است
سازها , آوازها , درگوشم
نت های پراکنده
به حال خود رهایم کن
از تو جدایم کن
زیر آوار قلم
حرف های دلم
جان می دهد
کتاب تازه ای نخواهم نوشت
دلم می گیرد از پایان
با یک نقطه ی بی جان.
فرحناز نخستین شکوری
دگر بس است عشوه ها دوران تو کافیست
بس است عهد نامه ها پیمان تو کافیست
باران برای توست ای دریا ,پناهش باش
برای گریه هایِ ما ,دامان تو کافیست ...
من برگ زردی مرده ام ,ای باد دست بردار
تا کی به آشوبم کشی ,جولان تو کافیست
از روز اول هم که خونین بود داستانت
تمام دنیا رفته اند قربان تو کافی است؟
پر از گلایه ام ولی دنیا دلت خوش باد!
چند روز گر هم بوده ام مهمان تو کافیست
در مسلخ سرخ تو سر بر دار خواهم رفت
ای عشق جانم را بگیر میدان تو کافیست
دیگر پی مفهوم خاصی در جهان نیستم
برای شعر من کمی چشمان تو کافیست...
حسین وصال پور
از همان در که معروف است
هیئتی از کبوترها
با دست هایی از ادب
بر روی سینه
اذن دخول حرمت را
با صدای بلند
پرواز میکنند
تمام پنجره ها را
گره می زنند
ردی از فولاد می شود
ضریح نگاه ها
حاجت ها
از خجالت
آب می شوند
وقطره قطره
روی سجاده ها
التماس می ریزند
خوش به حال ردپای حاجت ها
خوش به حال کبوترها
نجمه انعامی
تورا بر من حرام کردن ای یار
ببین با ما چه ها کردن ای یار
چه اوردند سر قلب رئوفت
که از گیتی به تنگ امد وجودت؟
مگر مهرت مرا عیبش چه بوده؟
که عالم بر وجودم عیب نموده؟
بیا یا رب بگو با من سخن گو
مرا تنها نه با عالم سخن گو
خداوندا, خدای من برون آ
به یک دردم تو درمان ده خدایا
مگر اخلاص عشق شرط نبوده؟
چرا عشق من و او حق نبوده؟
چو ناظر باشم منظور من است او
همان زیبا غزل مال من است او
خداوندا به عشقش پا فشارم
جز عشقش راه به جایی من ندارم
چونان ایستاده ام تا که بگویی
به هر هفت اسمان حق را بگویی
چو مولانا منم شمس من است او
چو ناظر باشم منظور من است او
حدیث اسماعیلی
بزرگ ترین خیانتی که انسان میتونه به خودش بکنه، ترس از فکر دیگران در
مورد خودشه.
جهنم، یعنی دیگران...
انبوهی آدم در جهان وجود دارد که در جهنم بسر می برند زیرا سخت وابسته
به داوری دیگرانند.
ژان پل
سارتر
دوست دارم چهره وچشمان جادوی تورا
ازتمام خاطراتم می کشم بوی تورا
کاش ازرحمت خداوندت نصیبم می نمود
وقت مردن سرنهادن روی زانوی تورا
درتمام شهرها گل کرده چون زیبایی ات
بارها بشنیده ام هرجا هیاهوی تورا
خوش به حال اینه وقتی نگاهش می کنی
شادوبی پرده تماشا می کند روی تورا
درخودم گم می شوم وقتی تصور میکنم
یک شبی بردست لرزانم گیسوی تورا
برگ برگ دفتر پرگشته از رویای تو
می نگارم بردر دل نام نیکوی تورا
بانوی شیدا وشیرین غزلهای غریب
فتح خواهم کردروزی جنگل موی تور
رضا اکبرزاده