| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
تو مرا از دست داده ای
نه من تو را
آدم چیزی را که ندارد
از دست نمی دهد
#الهام_دیداریان
چه بگویم سحرت خیر؟ تو خودت صبح جهانی
من شیدا چه بگویم؟ که تو هم این و هم آنی
به که گویم که دل از آتش هجر تو بسوخت؟
شده ای قاتل دل؛ حیف ندانی که ندانی
همه شب سجده برآرم که بیایی تو به خوابم
و در آن خواب بمیرم که تو آیی و بمانی
چه نویسم که قلم شرم کند از دل ریش ام
بنویسم ولی افسوس نخوانی که نخوانی
من و تو اسوه ی عالم شده ایم باب تفاهم
که من ام غرق تو و تو به تمنای کسانی
به گمانم شده ای کافر و ترسا شده ای
کآیتی از دل شیدای مسلمان تو نخوانی
بشنو صبح بخیر از من درویش و برو
که اگر هم تو بمانی غم ما را نتوانی...
محمد_صفوی...
من
لرزش صدای عشق را
به واژه می نشانم
وقتی
تمام آنچه به یاد می آورد
اسم تو ست
پرویزصادقی
بیصبری انسان را از هیچ رنجی نمیرهاند،
بلکه دردِ جدیدی برای از پا درآوردنِ شخص
بوجود میآورد !
: افلاطون
نگاه کن مرا
نگاه تو خوب است
نگاه تو
وارث نفس های گرم آفتاب است
که رخنه
میکند
در یاخته های منجمد
این کهنه درخت . . .
نگاه کن مرا
نگاه تو مرهم است
نگاه کن مرا
نگاه تو دوای
درد و غم است
نگاه تو سنگ فلاخن میشود
به جان این پرنده ی
به مسلخ آمده
و من ایستاده ام
به امید صید نگاهت
در گذرگاه زمان
تا بمیرانی ام
تا به دست جنون
بکشانی ام
نگاه کن مرا
که
نگاه تو نجیب است
که
نگاه تو
همان حکایت جاذبه ی سیب است
نگاه کن مرا
که بی نگاه تو
سیب می افتد از دهانم
که بی نگاهت
قندیل می بندد تمام
آشکار و نهانم
که بی نگاه تو
تکه سنگی بی جان
و میخکوبم
نگاه کن مرا
که با نگاهت
همیشه خوبم
نگاه کن مرا
ای که
هزاران
آفتاب در چشم سیاهت
ای نگاه منتظرم
همیشه به راهت
نگاه کن مرا
که نگاه تو خوب است
جبارفتاحی_رستا
انجمن شاعران مرده ای ترتیب داده ام
بیا با من در قرار شبانه هایم
شاید بگریزیم از قید و بندها
و قفل و زنجیرهای دل هایمان
و بگوییم بی پیرایه و آرایه از راز درونمان
بیا
برویم در ماشین زمان
برگردیم به گذشته هایمان
کوله ی عبرت های جانسوز را البته همراه ببریم
تا از مسیرهای دو راهی و چند راهی
اگر چه میدانیم ما را با باد می دهد همه راه ها
ترجیحمان
با رهگذار طوفان عاشقی و دیوانگی باشد
تا بگوییم هر چه آمد به سرمان
از دل دیوانه بود نه از سرِ مآل اندیش !
زهرا عظیمی
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
حافظ.
