پر گشودم با شوق,بر سرکوچه عشق
من ,سپیده ی طوسی رنگ,
چشمتان روشن ,شعرهای دفترم
هاله مهر در سپید عاشقی
تابش خورشید بر سطریخ زده,
پژواک اشک واژه ها...
ردقلم,شعرطرب,
قطره قطره ,رقص کنان
افتاده برقلب سفید...
سپیده رسا
عمری طی شد!
همچنان بیداری هایم
طعم خواب می دهند!
غلامحسین افراس
در بعص گلو گیر دلم زخم شکار است
آزردگی از همهمه ی حال فکار است
من هستم ودنیای خبیثی به تماشا
آلوده به خون قبضه ی شمشیر قمار است
رفتی به سفر از من و دنیای کبودم
حسرت به دلم مانده بیا فصل بهار است
عمری به هوای نفست برگ و بری بود
حالا همه جا هستی من یک شب تار است
یادم نرود هلهله ی چشم سیاهت
افسوس حوا خواه تو مصلوب خما ر است
کو هم نفسی مثل طلا صادق و لایق
دنیای جهان بسته به تر فند سوار است
طلعت خیاط پیشه
نباشد چاره ای در عشق غیر از انتظار , آری
ندارد راه بی پایان آن غیر غبار, آری
بیابان تا بیابان در پی معشوق باید رفت
نمی ماند به دلها یک دم آرام و قرار, آری
خزان و سوز سرمای زمستان رخت می بندد
دلت را گرم کن با یاد گلهای بهار, آری
می آید آن که باید چشم در راهش بمانی تو
اگر باشی به راه عشق چون کوه استوار, آری
اگر چه ظلم گسترده است در عالم سیاهی را
جهان را سبز خواهد کرد روزی تک سوار, آری
(دراین حضرت چو مشتاقان نیاز آرند,ناز آرند)
به پای عشق باید جان کنی هر دم نثار, آری
دل من می تپد هر ثانیه در حسرت دیدار
نباشد چاره ای در عشق غیر از انتظار , آری
شهرام_آذین
پَرسه زدن های
بیهوده ات
در کوچه باغ خالی
تنهایی ام
شاید برای این باشد
که بخیال خود
مرا از تنهایی
برهانی
آنگاه که صدای
قدم هایت
سکوت فرا گرفته
اطرافمان را می شکند
دیگر هرگز
در خاطراتم نمی گنجد
ودر سر سرای تنهایی دلم
فقط بخود می اندیشم
وبروزگاران برباد
رفته ام
وخاطراتی در یاد
بوسعت تمام فصل ها
بهرام معینی
به یاد برگ تری همکلام باران شو
شکوه و لحظه زیبایی خیابان شو
میان کوچه بی انتهای خاطره ها
کنار پنحره ای بی بهانه مهمان شو
برای این که ببینی چه میکند با ما
مقیم فصل پر از ژاله زمستان شو
غریبه در نظرم جلوه میکنی خورشید
تو را به جان بهاران کمی نمایان شو
در انجماد بلورین ساقه های درخت
جلای شبنم گوهر نشان غلطان شو
بریز هرم تنت را به چینه های سکوت
سرود چلچله شاخه های عریان شو
برای اینهمه بی تابی و تب و هذیان
دوباره مرهم درد و نوید درمان شو
علی معصومی
برگشتم به روزهایی
که از سطر بیرون می زد
پای شعرهایم
نگفتی؛ تو نباشی
کلمات کودتا می کنند
مرز واقعیت تا
خیال را,یک تنه
فتح می کنند.
آنوقت من می مانم
و یک پاراگراف دلتنگی...
سپیده رسا
با من بمان که وِردِ زبان با تو بودن است
آری, مرادم از دو جهان با تو بودن است
تقدیرِ ما اگر چه به دوری نوشته شد
با اشک و داغ و درد و صبوری نوشته شد
شاید طلسم تلخ جدایی توان شکست
پیوند اشک و حسرت و دوری ز هم گسست
شاید اگر بمانی و دِل دِل کنی کَمی
بر برگِ خشکِ شَک بزند اشکِ شبنمی
شاید دعای هر شب و روزم اثر کند
شاید نهال عشق به باغم ثمر کند
شاید تو باشی و من و شبهای عاشقی
من از تو مست و خانه ز گلهای رازقی
دریای بی کرانه دردم, بمان, نرو
بر راه تو نشسته چو گردم, بمان, نرو
من شعلهی فِسردهی سردم, بمان, نرو
ای من فدای چشم تو گردم, بمان, نرو
از هرم چشم تو یخ غم آب می شود
دریا دچار چالش مرداب می شود
از بوسهات زمین و زمان خواب می شود
انگور نو رسیده می ناب می شود
باد از شمیم عطر تو بی تاب می شود
حتی هوا بدون تو کمیاب می شود
دریای بی کرانه دردم, بمان, نرو
بر راه تو نشسته چو گردم, بمان, نرو
من شعلهی فِسردهی سردم, بمان, نرو
ای من فدای چشم تو گردم, بمان, نرو
آرزو بزن بیرانوند